تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 224 - شیرجه به درون پیچیدگی!
شیرجه به درون پیچیدگی!
فرامرز کوثری
اولین برف زمستان روی زمین نشست. اولین برف معمولا با باران مخلوط است و همین آبکی بودن برف باعث می شود تا در مناطقی که دما پائین است برف به یخ تبدیل شود. سطح دریاچه یخ نزده بود اما تمام برف هایی که اطراف غار روی زمین نشسته بود مانند شیشه سفت و سخت شده بود.همه چیز گواه یک زمستان سرد را می داد. خدامراد انگار از قبل این را می دانست. تمام قسمت های غار از سوخت و چوب و میوه های خشک جنگلی پر شده بود. حتی در گوشه ای دور از محل اقامت ما ، چند مرغ و خروس هم نگه داری می شدند. خدامراد می گفت: پرنده و ماهی زنده برای نگه داری گوشتشان نیازی به یخچال نیست. خود زنده بودن سالم نگهشان می دارد و این مطلب در عین ساده و بدیهی بودن ، آن لحظه برای ما دنیایی از مفهوم را به همراه داشت. ما این اصل را به تمام مواد غذایی تعمیم دادیم. هیچ کس بیشتر از حد نیاز خودش پوست میوه ای را نمی شکافت چون خود پوست بهترین محافظ برای حفظ میوه در مقابل فساد بود.
آن روز صبح زود خدامراد طبق معمول همیشگی کنار اجاق نشست و بعد از اینکه همه سرجایشان نشستند و مشغول نوشیدن دمنوش گیاهی شدند شروع به صحبت کرد و گفت:" با وجود سرمای هوا بحث یادگیری به روش حضور ذهن صددرصدی که دنبال می کردیم دارد روز به روز گرم تر و هیجان انگیز تر می شود. اما قبل از آن لازم می دانم سوال یکی از حاضرین در این جلسه که نخواست اسمش فاش شود را مطرح کنم."
خدامراد سکوت کرد. انگار می خواست سوال کننده را مطمئن سازد که اسمش را به کسی نمی گوید. سپس ادامه داد:" این دوست ما پرسیده که حضور ذهن صد درصد و آگاهی فطری یا مافوق فکر یعنی چه و چگونه می توان حضور ذهن کامل در زمان الان را درک کرد و تفاوت آن با آگاهی همین الانمان که عمدتا ساخته و دستکاری شده فکر است را تشخیص داد؟"
با شنیدن این سوال همگی به خنده افتادیم. ماه ها بود که بحث ذهن آگاهی و هشیاری ورای فکر توسط خدامراد مطرح شده بود و هفته ها و روزها روی جنبه های مختلف این شیوه متفاوت آگاهی صحبت کرده بودیم و در چند هفته اخیر به کاربرد این شیوه آگاهی و هشیاری باطنی در مبحث یادگیری پرداخته بودیم و تازه وقتی در اوج درس یادگیری به روش آگاهی فطری بودیم، یکی از حاضرین همه چیز را زیر سوال برده بود و پرسیده بود که چگونه می تواند تفاوت آگاهی فطری با آگاهی معمولی فکرساخته را دریابد!؟"
وقتی جمع از خنده افتاد و سکوت کما بیش شکننده بر جمع حاکم شد، خدامراد با لحنی جدی گفت:" فراموش نکنید که این دوست ما آنقدر شجاعت داشت که سوال خود را مطرح کند. این شجاعت نشانه آن است که او واقعا می خواهد درس ها رایاد بگیرد و بی جهت وقت خود را در این جا هدر نمی دهد.بنابراین به جای خندیدن به او سعی کنید برایش جوابی شایسته پیدا کنید."
یکی از حاضرین گفت:" آگاهی فطری چیزی نیست جز آوردن کل هوش و حواس به همین زمان الان و فراموش کردن کامل همه چیزهایی که در اتفاقات همین الانمان تاثیر و نقشی ندارند."
یکی دیگر از اعضا گفت:"آگاهی فطری یعنی پذیرفتن اینکه دنیای قبل از این به طور کامل با همه خاطراتی که در آن داریم همین الان مرد و محو شد و هم اکنون چیزی که مقابل ماست تازه و جدید و برای اولین بار است که دیده و تجربه می شود. ذهن آگاهی یا هشیاری فطری یعنی اینکه دست از لجاجت برای حفظ خاطره دنیای قبل برداریم و هرچه تمرکز و توجه و حضور ذهن داریم روی اتفاق های همین الان در حال رخ دادن زندگی مان در همین جایی که هستیم بگذاریم."
خدامراد نفس عمیقی کشید و گفت:" بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید فردی که خیلی عزیزش دارید اشتباه کوچکی را مرتکب شده است. اشتباهی که ذهن شما آن را بزرگ ساخته و احساس خشمی در وجود شما برانگیخته و اصلا حاضر نیستید او را ببخشید. اما همین امروز صبح به شما خبردادند که این عزیز به دلیل یک حادثه ، هر چه می خواهد باشد ، از دنیا رفته است.
ناگهان همه اشتباهاتی که مرتکب شده به یکباره از دل شما دور می شود و دلتنگی غریبی تمام وجودتان را فرا می گیرد. حاضرید تمام ثروت خود رابدهید تا ساعت زمان به عقب برگردد و او را دوباره زنده و سرحال ببینید. ذهن هیچ کاری از دستش برنمی آید. ذهن در مقابل مرگ حرفی برای گفتن ندارد. شما سراسیمه خود را به این سو و آن سو می زنید. به هر جایی متوسل می شوید تا مگر عزیز از دست رفته شما دوباره زنده شود. نفستان بالا نمی آید. مرگ او باورتان نمی شود و رفتن واز دست دادن ابدی او برایتان اصلا قابل هضم نیست."
بعد از آن خنده سکوتی غم انگیز بر جمع حاکم شد. هیچ کس نمی دانست چه بگوید و این مثال دردناک خدامراد چه ارتباطی با آگاهی فطری و غیر ذهنی دارد. خدامراد ادامه داد:" شما چند ساعت در این حالت شوک و ضربه شدید روانی به سر می برید. دیگر به هیچ چیزی امید ندارید. اما ناگهان اتفاقی می افتد، هر اتفاقی که می خواهد باشد، و این عزیز از دنیا رفته شما به زندگی بازمی گردد. اما فقط برای یک شبانه روز!
به من بگوئید در این یک شبانه روز چگونه با این عزیز و دلبند تان رفتار می کنید؟!"
پیرمردی مسن بی اختیار از میان جمع به صحبت درآمد و با صدایی بغض آلود گفت:" حتی یک لحظه نگاهم را از او برنمی دارم. از کنار او جم نمی خورم و چارچشمی قد و بالایش را نظاره می کنم و کوچکترین حرکاتش را زیر نظر می گیرم. دیگر برایم مهم نیست اشتباهی که قبل از این انجام داده بود چه بوده و نظر مردم در مورد ما چیست و اصلا چقدر ضرر کرده ام و .... هیچ چیزی در آن لحظه نمی تواند مانع از آن شود که من لحظه ای از این عزیز گمشده چشم بردارم. با لبخندش می خندم و با اندوهش غصه می خورم. هر جا می رود شانه به شانه همراهی اش می کنم و هر چه می گوید را کلمه به کلمه حفظ می کنم. نگاهش به هر سمتی کشانده می شود تمام منظره های آن سمت را به یکباره در خاطر می سپارم. در مورد رفتارهایش هیچ قضاوتی نمی کنم و او را همینطوری که هست کامل و بی تغییر می پذیرم. برای این یک شبانه روزی که زنده است همه وجودم را به حضور در کنار او می سپارم. "
شیوانا لبخندی زد و گفت:" این حالت توجه و دقت و هشیاری ، همان آگاهی فطری یا هشیاری در زمان اکنون یا ذهن آگاهی است که ما در این مدت در مورد آن صحبت کردیم. حالتی که فکر و پیشداوری های ذهن در آن دخالتی ندارد و هرچه هست فقط و فقط هشیاری و نظاره و مشاهده صرف است. این عزیز یک شبانه روز قرار است پیش ما باشد ، اما به دلیل آن که در این یک شبانه روز سراپا هشیاری بودیم ، خالق هستی یک روز دیگر به سهم حیات او اضافه می کند و ما باز یک شبانه روز دیگر اجازه داریم در حالت تمام هشیاری مستقر در لحظه جاودان الان به نظاره عزیزترین دلبند وجودمان بنشینیم. و به همین شکل تا روزی که نمی دانیم کی تمام می شود این یک شبانه روز سهمیه اضافه حیات تمدید می شود. "
خدامراد ساکت شد و با خونسردی مشغول نوشیدن دمنوش گیاهی اش شد. انگار پیام مهمی را گفته بود و بار سنگینی را از دوش خودش برداشته بود. جوانی شوخ از بین جمع پرسید:" این عزیز قصه ما بالاخره کی عمرش به پایان می رسد!؟ تا این مراقبه شبانه روزی ما تمام شودو..."
خدامراد بلافاصله به میان حرف او پرید و گفت:"...و ما بتوانیم دوباره به فضای بسته ذهن خودمان برگردیم و از بودن در زمان اکنون و مشاهده زندگی آن گونه که واقعا هست و در لحظه نبض می زند خودمان را محروم کنیم؟! به راستی آیا سوال شما این است که عزیزی که بهانه هشیاری ما در لحظه اکنون است لایق پایان یافتن است برای اینکه ما از شر حضور در لحظه اکنون خلاص شویم و به دنیای پیش داوری های ذهنی و خشم های افسارگسیخته و لجاجت های فکر ساخته برگردیم؟ اینکه خیلی بد است منتظر باشیم تا دنیا عادی شود و دست از پیچیدگی و تازگی بردارد تا ما بتوانیم دوباره به نشخوار افکار ساده و آرامبخش خودمان مشغول شویم. درست مثل معتادی که از هشیاری می ترسد و عالم هپروتی را به خاطر جذابیتش به عالم واقعی ترجیح می دهد."
هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. سکوتی سنگین دوباره بر جمع حاکم شد. خدامراد ادامه داد:" آگاهی فطری یا حضور ذهن صددرصد در لحظه الان یک چیز لوکس و تجملی نیست که ما بعضی مواقع از آن استفاده کنیم و بیشتر مواقع آن را روی تاقچه گوشه منزل رها کنیم و به پرسه زنی در آگاهی فکری مشغول شویم."
خدامراد به جوی آبی که از داخل چشمه داخل غار بیرون می آمد و از کنار غار به بیرون می رفت اشاره کرد و گفت:" این که ما از این نهر آب خوشمان بیاید یا نه اصلا اهمیتی ندارد. آن چه اهمیت دارد و مهم است این است که این جوی آب واقعی است.نظر ما در این بین هرگز مهم نبوده و نیست و نخواهد بود. هشیاری باطنی هم چیزی شبیه واقعیت وجودی این نهر آب است. همیشه هست. درست مقابل چشمان ما . در همین لحظه لحظه الآن های زندگی ما. همین جایی که هستیم. اگر بهانه ای مثل دوباره زنده شدن عزیزی بدست آورده ایم. به جای اینکه دعا کنیم این بهانه از دستمان برود باید دعا کنیم تا آخرین لحظه ای که اجازه حیات داریم این حالت هشیاری دم به دم و جاندار و زنده یک لحظه از وجود ما بیرون نرود."
یکی از اعضای گروه که خانمی جوان بود دستش را بالا برد و در همان لحظه گفت:" اما هشیاری این شکلی خیلی انرژی بر است. فکرش را بکنید باید انسان با همه پیچیدگی های این دنیا به طور دائم و مستمر و بدون استراحت لحظه به لحظه روبرو شود ، در حالی که می داند این عظمت و پیچیدگی هرگز انتهایی ندارد؟"
خدامراد گفت:" یعنی فردی که کنار دریا ایستاده به خاطر بزرگی و عظمت دریا نگاهش را از سمت دریا به سوی این رود کوچک و باریک بدوزد به این بهانه که دریا عظیم است و موج خروشان دارد و نگاه کردن به آن تمام حواس انسان را ضبط می کند؟"
خانم مسنی که قبلا گفته بود معلم زبان خارجی است و به شدت به کاربرد درس های آگاهی فطری خدامراد در یادگیری درس زبان علاقه داشت گفت:" یعنی اگر قرار است با حالت هشیاری ورای فکر و آگاهی باطنی به سراغ درس زبان برویم باید همیشه خود را در دریای پیچیده و عظیم انگلیسی شناور کنیم و هرگز در کنار کتاب ها و فیلم ها و مکالمات ساده و محدود آرام نگیریم؟"
خدامراد با لبخند گفت:" من نمی گویم در پیچیدگی شناور شویم. می گویم هر جا پیچیدگی بود در آن شیرجه بزنیم و غواصی کنیم. اتفاق یادگیری که شوخی بردار نیست که چون دریا سهمگین و عظیم و غیر قابل کنترل است پس نگاهم را به چند رود کوچک می دوزم و بعد ادعا می کنم دریادیده هستم و با زیروبم دریا آشنا! و خلاصه دریا را یاد گرفته ام و آن را بلد شده ام؟ اصلا این شکل یادگیری راه به جایی نمی برد.رود بچه را چه به دریا؟زبان دوم می خواهی یاد بگیری بسیار خوب یک مجله بخر و شروع به خواندنش کن. سعی کن با همان تعداد لغاتی که می دانی مطالبش را بفهمی. درست مثل غریقی که در دریا با همان چند فن شنایی که بلد است سعی می کند به تکه چوبی بچسبد و خودش را به کنار ساحل برساند. یادگیری یعنی این و فقط آگاهی مدل ورای فکر با این شکل واقعی یادگیری همخوانی دارد.
این مدل نه تنها برای یادگیری زبان بلکه برای آموختن هر موضوعی صدق می کند. باید به سوی پیچیدگی حمله کرد و از مسائل ترکیبی و چند لایه استقبال نمود. بگذار بعضی قسمت ها برایت سخت و دست نیافتنی باشد. همه دریا را که قرار نیست تو به تنهایی بفهمی. یادگیری به روش ذهن آگاهی یعنی شیرجه به درون پیچیدگی بدون هیچ ارفاقی و در واقع به همین دلیل است که یادگیر ذهن آگاه حتی لحظه ای هوش و حواسش را از لحظه اکنون یادگیری اش جدا نمی کند. او می داند نمی تواند عظمت و پیچیدگی موضوع یادگیری را یکجا دریابد به همین دلیل با اتصال دائم به آن از طریق هشیاری مداوم و دائمی به صورت بخشی از اتفاق یادگیری در می آید و مانند آن و هم پای آن عظیم و بزرگ می شود."
معلم زبان گیج و مات دستش را با احتیاط بالا برد و پرسید:" اما این طوری یادگیری یک زبان هیچ وقت پایانی ندارد. این هم لغت و واژه که هر روز هم برتعداد آنها افزوده می شود. شما می گوئید زبان آموزی که با نگاه ذهن آگاهانه می خواهد به سراغ یادگیری زبان برود باید از همان ابتدا به درون پیچیدگی شیرجه بزند. یعنی فیلم های زبان اصلی و مطالب مجلات کوچه و بازار را بردارد و هرچقدر می تواند بفهمد بخواند. خوب جدا از اینکه این روش خیلی سخت است و خیلی ها را از همان اول از زبان می ترساند ، کاری بزرگ و وقت گیر است. پس کی می توانیم به زبان آموز مدرک دهیم و او را فارغ التحصیل اعلام کنیم!"
خدامراد با تبسم گفت:" یعنی می گوئید به خاطر بازی مدرک دهی و مدرک بازی ، اتفاق یادگیری را از پیچیدگی ذاتی اش بیاندازیم و دریا را تا سرحد یک نهر کوچک حقیر کنیم ، بعد ادعا کنیم صاحب این نهر دریادیده است؟ خودتان حتما متوجه بیهوده بودن این کار هستید؟ این مدرک داری که از فهمیدن دو جمله ای که یک بی سواد زبان خارجی بر زبان می آورد عاجز است، مدرکش واقعا به چه دردی می خورد؟ خوب دقت کنید این آگاهی فکری چه بلایی بر سر یادگیری آورده است؟"
خدامراد سکوت کرد و برای چند دقیقه چیزی نگفت. برای مدتی به نهر کوچکی که از کنار دیوار غار عبور می کرد خیره شد و گفت:" شما می توانید مدرک نهر شناسی را به او بدهید. اما مدرک دریا دلی و دریافهمی را بگذارید برای کسی که با روش ذهن آگاهی با پیچیدگی های دریا روبرو می شود. راستش را بخواهید همیشه همینطور بوده است و یادگیری واقعی فقط برای هشیاران فراسوی فکر رخ می دهد. آنهایی که حتی یک لحظه شیرجه زدن در پیچیدگی را با شنا در تمام رودخانه های آرام دنیا عوض نمی کنند."


