تبليغاتX
سری درس های خدامراد نوشته فرامرز کوثری - تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 223 - یادگیری به کمک فراموشی!

سری درس های خدامراد نوشته فرامرز کوثری

مجموعه درس های خدامراد نوشته مهندس فرامرز کوثری در مجله موفقیت(تلنگری بر روح ـ افسانه خدامراد و...)

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 223 - یادگیری به کمک فراموشی!

 یادگیری به کمک فراموشی!

فرامرز کوثری

سرما هر روز بیشتر می شد. باران های سیل آسا و آسمان  همیشه ابری باعث شده بود تا ساحل دریاچه چهره به ظاهر دلگیری به خود بگیرد. اما آن روز صبح بعد از صرف صبحانه خورشید انگار تصمیم گرفته بود به هر قیمتی که هست لااقل تا قبل از ظهر زمین را گرم کند. ابرها به احترام خورشید کنار رفته بودند و آفتابی دلپذیر ساحل دریاچه را در برگرفته بود. هیچ کس نمی توانست در مقابل وسوسه کنار ساحل دور اجاق نشستن مقاومت کند. نیم ساعت بعد از صبحانه همگی دور اجاقی گرم و پر آتش نشسته و منتظر درس جدید خدامراد بودیم.

خدامراد طبق معمول لیوانی بزرگ از دم نوش گیاهان صحرایی را برای خود پر کرد و کنار اجاق نشست و بی آنکه مقدمه چینی کند سروقت اصل درس امروز رفت. او گفت:" امروز می خواهم در مورد یکی از خصوصیات جالب فکر و ذهن انسان صحبت کنیم و بر اساس این ویژگی اشتباه بزرگی که انسان های متکی به آگاهی فکری هنگام یادگیری مرتکب می شوند را توضیح دهیم و نهایتا نتیجه بگیریم که یک فرد آگاه فطری چگونه بدون ارتکاب این خطا می تواند از مانعی که هشیاری متکی بر فکر برای خود می تراشد عبور کند و به قدرت یادگیری عمیق و ماندگار دست یابد."

خدامراد برای مدتی ساکت شد. انگار می خواست توجه بیشتری از ما به سخنان خود جلب کند. در این کار هم موفق شد چون سکوت عمیق و کاملی که برجمع حاکم شده بود حکایت از آن داشت که همگی منتظر ادامه درس بودند.

خدامراد ادامه داد:"  ذهن انسان خاصیت عجیبی دارد به اسم ضدفکر ساختن. یعنی به محض اینکه فکری در ذهن ساخته می شود همزمان با آن یک ضد فکر هم متولد می شود. علتش هم این است که ذهن شبیه چاقویی است که همواره سعی می کند عمل جداسازی و مرزبندی را انجام دهد. این چاقوی تیز هنرش این است که با برش و ایجاد زخم در بافت یکپارچه موضوعات هستی آنها را به دو قسمت مجزا تقسیم کند. این دو قسمت از دید ذهن ذاتا باید دشمن و متضاد یکدیگر باشند تا وظیفه برش و جداسازی درست انجام شده باشد. "

سپس خدامراد بیلچه کوچکی را از کنار اجاق برداشت و با آن در ماسه کنار پای خود گودالی کند و گفت:"این بیلچه ذهن است. از داخل این فضای یکدست ساحل دریاچه مقداری خاک برمی دارد و به اطراف می ریزد. گودالی می سازد. این گودال همان فکرجدیدی است که ذهن ساخته است. هر چیزی بیرون این گودال ضد فکر است. به محض اینکه چاله شناسایی شد ضد فکر هم تعریف می شود. ضد فکر اگر نباشد فکر نیست. همانگونه که اگر خاک های اطراف این گودال نباشند دیگر چاله ای شکل نمی گیرد. پس هر فکری در ذهن برای ادامه حیات به ضدفکر خودش نیاز دارد. و هرکسی فکر می کند با تقویت یک ضد فکر می تواند فکری را از بین ببرد اشتباه می کند چون در حقیقت به فکر جان می دهد و این اجازه را به فکر می دهد که خود را بهتر شناسایی کرده و روی ماندگار و پابرجا بودن بیشترمقاومت کند.

اگر خوب فکر کنید می بینید که این تولد همزمان فکر و ضد فکر در هر فرآیند ذهنی و نابودی یک فکر به محض تضعیف و محو ضدفکر متناظرش در همه بخش های زندگی یک انسان ذهن زده و صاحب هویت فکری کاملا آشکار است. آیا کسی از شما می توانید یک مثال بزند؟"

مرد میانسالی دستش را بالا برد و گفت:" من در شرکت بزرگی کارمند بودم. روزی رئیس جدید شرکت اعلام کرد که هیچ کس حق ندارد دستمال قرمز در جیب کتش بگذارد و اگر کسی این کار را انجام دهد جزو شرکت نیست و بلافاصله مجازات می شود. همه ما تعجب کردیم. قبل از آن اصلا به رنگ قرمز دستمال حساس نبودیم اما به محض اعلام این دستور خیلی ها به آن حساس شدند. بعضی که از روش رئیس جدید شرکت خوششان نمی آمد به شکل های مختلف از رنگ قرمز در لباس خود استفاده می کردند و این همان چیزی بود که رئیس جدید می خواست. او از سوی کارمندان مقاومت می خواست تا این مقاومت را بشکند و از این راه انرژی بگیرد و خودش را ثابت کند. چند نفر از کارمندان شغل خود را فقط به خاطر رنگ قرمز بی معنا از دست دادند و رئیس جدید هر روز از جلوی بچه ها عبور می کرد و با دقت به لباس های آنها چشم می دوخت تا رنگ قرمز را پیدا کند و از این طریق ضدفکر خودش را کشف کند.

روزی همه ما کارمندان دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم برای این مشکل راه حلی پیدا کنیم. یکی می گفت همه باید لباس قرمز بپوشیم تا رئیس جدید بفهمد که فکرش بی معناست. دیگری می گفت باید لباس دو رو بپوشیم که یک سمت آن قرمز باشد. حتی نشانی کسی که این لباس ها را ارزان قیمت و سفارشی می دوزد را هم داد. یکی می گفت به رئیس بالاتر شکایت ببریم و بگوئیم رئیس جدید مشکل ذهنی دارد و با یک ایده بی معنا همه را از کار انداخته است. اما در این میان یکی حرف جالبی زد. او گفت که فکر لباس قرمز یک موضوع حاشیه ای است و رئیس جدید می خواهد ما را سرکار بگذارد و در واقع ما با جدی گرفتن این فکر و مقابل آن ایستادن داریم ناخواسته بازیچه رئیس جدید قرار می گیریم. بیائید این بازی را کلا فراموش کنیم و به جای درگیر کردن خودمان در قرمز پوشیدن یا نپوشیدن روی کارآیی و شایستگی  رئیس جدید و توانایی اش در اداره شرکت تمرکز کنیم و به قول بهتر توان مدیریتی او را زیر ذره بین ببریم. همه این ایده جدید را پذیرفتیم. دیگر کسی روی رنگ قرمز حساس نبود. رئیس جدید بعد از آن چندین بار سرزده وارد اتاق کارمندان شده بود تا ببیند قرمز پوشیده اند یا خیر. اما با نگاه بی تفاوت افراد روبرو می شد و به جای آن کارمندان در مورد مسائل مدیریتی شرکت او را مورد سوال قرار می دادند. رئیس جدید بعد از چند هفته از آن جا رفت. او می گفت بستر شرکت فضای مناسبی برای پیاده سازی ایده های روشنفکرانه او نیست. اما ما می دانستیم که او فقط یک ماشین تولید افکار بی فایده است و لااقل در حوزه کاری شرکت شایستگی مدیریت را ندارد."

خدامراد در حالی که با دقت به سخنان مرد میانسال گوش می داد صحبت او را ادامه داد و گفت:" با این مثالی که دوستمان زد می توانیم خیلی خوب شیوه برخورد درست در مقابل ضد فکر ها را دریافت. برای اینکه فکر یا ایده ناپسندی پس زده شود لازم نیست در جبهه مقابل آن مقاومتی صورت گیرد. مقاومت با یک ایده ناپسند یعنی قوی تر ساختن آن. چرا که هر ایده ای به محض تولد یک ضد ایده با خصیصه های کلیشه ای و قالبی و از قبل مشخص را هم تولید می کند. اگر کسی برای مقابله بخواهد در چارچوب این خصیصه های قالبی مقابل فکر و ایده بایستد در واقع درستی آن را تائید نموده است و باعث تقویت آن ایده شده است.

حال بیائید این تعریف را در حوزه یادگیری مبتنی بر آگاهی فطری تعمیم دهیم و ببینیم از دید آگاهی فکری ضد اتفاق یادگیری چیست؟"

خدامراد ساکت شد. منتظر بود تا ما جواب دهیم. پسر جوانی که قبلا گفته بود دانشجوست دستش را بلند کرد و گفت:" اگر یادگیری را به یاد سپردن تعریف کنیم. ضد یادگیری می شود از یاد بردن و فراموش کردن. در واقع دشمن یادگرفتن ، فراموش کردن است. همه این را می دانند!"

خدامراد با لبخند گفت:" حق با این دوست جوان ماست. همه کسانی که با نگرش آگاهی فکری سراغ یادگرفتن موضوعی می آیند ، از قبل می دانند که دشمن یادگیری ، فراموشی است. اما این دوست دانشجو به نکته ظریفی دیگری هم در ابتدای سخن خود اشاره کرد. او گفت اگر بپذیریم که یادگیری یعنی حفظ کردن و به خاطر سپردن یک مهارت ، پس ضد یادگیری می شود از خاطر بردن و فراموش کردن آن چه که یاد گرفته شده است. حال سوال این است که آیا اگر کسی بخواهد با نگاه آگاهی فطری یعنی آگاهی ورای تفکر و اندیشیدن به دنیا و اتفاقات زندگی خود از جمله اتفاق یادگیری نگاه کند. آیا باز هم فراموشی دشمن یادگیری است!"

مرد مسنی با اعتراض گفت:" یعنی می خواهید این واقعیت بدیهی را انکار کنید. همه می دانند که آدم فراموش کار نمی تواند چیزی را یادبگیرد و هرچیزی که نتوان آن را به خاطر سپرد یادگرفتنش محال است. امتحان ها و آزمون هایی هم که گرفته می شود محفوظات و به یاد سپرده شده های فرد را امتحان می کند و به شرطی به یک فرد گواهینامه تسلط به یک حرفه یا مهارت یا هنر یا علم داده می شود که بتواند آن حرفه را به طور کامل و دقیق در حد معیار آزمون به خاطر بسپارد. پیش شرط بلد بودن فراموشکار نبودن است. همه این را می دانند!"

خدامراد خونسرد و آرام گفت:" مشکل همین چیزی است که همه گمان می کنند می دانند. همه می دانند چون همه از عینک آگاهی فکری دارند به اتفاق یادگیری نگاه می کنند. بدیهی است که ذهن جدا ساز و مرزبند ، با چاقوی فکر همه چیز را به دو بخش این طرفی و آن طرفی تقسیم می کند و اگر یادگیری این سمت باشد باید فراموشی سمت دیگرش باشد. اما به خاطر داشته باشید که ما داریم در مورد شیوه متفاوتی از آگاهی صحبت می کنیم و آن آگاهی ورای فکر است که اسمش را آگاهی فطری گذاشته ایم و چندین ماه است که آن را به طور دقیق مورد بررسی قرار داده ایم.

ما مدتی است تلاش می کنیم شیوه نگاه یک آگاه فطری به اتفاق یادگیری را بررسی کنیم. فرد آگاه فطری  خود را دربست در اختیار چاقوی فکر و ذهن قرار نمی دهد. او خودش بخشی از اتفاق یادگیری می شود.  بنابراین اگر در این فرآیند یادگیری چیزی به نام فراموشی هم باشد، پس این فراموشی باید بخشی از وجود یادگیرنده شود. دشمنی فراموشی با یادگرفتن را برای یک آگاه فطری از یاد ببرید. ما داریم از پنجره متفاوت و جدیدی به دنیا نگاه می کنیم. دنیایی که همین الان و همین جا مقابل ما زنده در حال نبض زدن است و هیچ زمانی جز الان در آن وجود ندارد."

خانمی که معلم زبان بود و در جلسات قبل اصرار داشت مثال های درس یادگیری با آگاهی فطری خدامراد حتی الامکان در راستای آموزش زبان باشد دستش را بالا برد و گفت:" شما می خواهید بگوئید در یادگیری به روش آگاهی فطری ، فراموشی نه تنها یک دشمن نیست ، بلکه برعکس یک کمک یار و همراه ما برای یادگرفتن بهتر یک موضوع است. برای مثال من الان باید یک متن انگلیسی را بخوانم. تعدادی از لغات آن را نمی فهمم. به دیکشنری و فرهنگ لغت مراجعه می کنم و آن را می فهمم. حال از این به بعد باید چه کار کنم. آن را فراموش کنم؟ اینطوری که همیشه سر نقطه اول هستم؟"

همه با این جمله خانم معلم به خنده افتادند.

خدامراد صبورانه و به آرامی گفت:" شما در حالت عادی چه می کنید. این لغت را روی کتاب یا در دفتر جداگانه ای با معنای آن می نویسید و ثبت می کنید. آن را چندین بار زیر لب تکرار می کنید تا ملکه ذهنتان شود. بعد ادامه می دهید. اما چه تضمینی هست که آن را از یاد نبرید. تمام کاری که کردید این بود که لغت را از داخل دیکشنری و فرهنگ لغت به داخل دفتر خودتان منتقل کردید. حال آیا مشکل شما حل شده است."

خانم معلم با تعجب گفت:" منظورتان را نمی فهمم. یعنی می گوئید وقتی معنای لغت را یافتم آن را ثبت نکنم بلکه چند لحظه ای رویش تامل کند و جایگاه و کاربرد آن را در جمله ای که می خوانم برانداز کنم و از رویش عبور کنم و بروم؟ اگر فراموش کنم چی؟"

خدامراد گفت:" خوب اگر فراموش کردی ، و در پاراگراف بعدی دوباره با همان لغت روبرو شدی ، کافی است یک بار دیگر  سراغ فرهنگ لغت بروی و معنای آن را جستجو کنی. اما این دفعه باید با فراموشی مشورت کنی. یعنی به جای آنکه آن را دشمن خودت بدانی و از آن فاصله بگیری، برعکس شانه به شانه کنارش بنشینی و از فراموشی سوال کنی که چرا این واژه خاص را نتوانستی به خاطر بیاوری. آن وقت فراموشی به تو می گوید روش یادسپاری ات غلط است و باید بین این واژه و بخشی از وجود خودت پیوندی برقرار کنی تا هر وقت دوباره با این واژه روبرو شدی از طریق آن پل و پیوندی که با بخشی ماندگار از وجودت برقرار کرده ای به معنا واژه دست یابی. در این جا فراموشی نقش راهنما و مشاور را برای شما به عهده دارد. یک یادگیرمتکی به آگاهی فکری از اینکه چیزی را فراموش کند ناراحت نمی شود بلکه فورا آن را به عنوان یک زنگ خطر پذیرفته و سعی می کند روش یادگیری اش را در آن مورد خاص اصلاح نماید."

در طی صحبت های ما ابری سیاه در آسمان خودش را به ما نزدیک می کرد. حتی چند قطره باران در اطراف ما روی زمین ریخته شد. کاملا مشخص بود که تا ساعتی دیگر بارانی سیل آسا کل ساحل را خواهد شست.

خدامراد به محل خیسی یکی از قطرات باران اشاره کرد و گفت:" این قطره باران نیامده بود که کل ساحل را خیس کند. او فقط همین نقطه را خیس می کند. قطره همکارش دیر یا زود از راه می رسد و این نقطه یا نقطه کناری را خیس می کند. کم کم وقتی تعداد قطرات زیاد می شود کل ساحل خیس می شود و هیچ قطره ای نمی تواند ادعا کند که وظیفه اش را درست انجام نداده است. خیس شدن همان یادگیری است و خشک بودن دشمن قدیمی او یعنی فراموشی است. اما این جا دیگر چیزی به نام دوست یا دشمن وجود ندارد. یک ساحل یکپارچه است که قرار است کاملا خیس شود."

خدامراد لختی سکوت کرد و سپس ادامه داد:" در یادگیری زبان های خارجی هم اتفاقی شبیه این رخ می دهد. شما متنی را به زبان بیگانه می خوانید. همه آن را نمی فهمید ، شاید از صد درصد متن فقط شصت درصد آن را بفهمید. اما این مهم نیست. این تازه اولین قطره است. در دور بعد و یا در متنی دیگر شما واژه های جدیدتری یادمی گیرید. واژه هایی که بخشی از آنها در متن قبلی بودند و بخشی هم تازه و نو هستند. شما فقط با این متن ها و گفتگوها و مکالمات و فیلم ها و منابع خود را روبرو می کنید و به جلو می روید. لازم نیست از فراموش کردن بترسید. فراموشی همراه شماست. راهنمای شماست. کمک یار شماست. به شما می گوید چه جاهایی برایتان فهمیدنش مشکل است و اشتباه و خطای شیوه یادگیری تان را به شما گوشزد می کند.و این همه کاری نیست که فراموشی برای شما انجام می دهد. فراموشی هنرهای دیگری هم دارد آیا می توانید چند تا از آن ها را بگوئید؟"

یکی از حاضرین که پیرمردی با محاسن سفید بود با لبخند گفت:" فراموشی غم و غصه های بی مورد را از یاد می برد. نمی گذارد عوامل مزاحم بیرونی اتفاق ناخوشایندی که در گذشته رخ داده و یا احتمال وقوعشان در آینده هست ، روی اتفاق یادگیری که همین الان در جریان است تاثیر بگذارد. فراموشی سکوتی گرانبها را در فرآیند یادگیری ایجاد می کند."

دختری جوان که با نگرانی به ابر سیاه بالای سر نگاه می کرد گفت:" فراموشی باعث می شود قیدهایی که روی یادگیری ما چنبره زده اند و نمی گذارند یادگیری نفس بکشد و روش درست خودش را بیابد کنار بروند. مثلا از کودکی به من گفته اند که برای یادگرفتن یک موضوع فقط و فقط یک شیوه وجود دارد و غیر آن نیست. اما فراموشی به کمکم می آید و همراهی ام می کند تا این قید و چارچوب قالبی به جا مانده از گذشته سایه اش روی اتفاق یادگیری الانم کم شود. آزاد و راحت می خوانم و به جلو می روم."

باران کم کم داشت شدید می شد. همه بی اختیار از جا بلند شدند تا به سوی غار پناه ببرند. خانم معلم زبان با لبخند و با صدای بلندی که در صدای باد و غرش آسمان به زحمت شنیده می شد گفت:" فراموشی باعث می شود تا ما از هر موقعیتی که در یادگیری زبان با آن مواجه می شویم چیز کوچکی بیاموزیم. درست مثل یک قطره که فقط بخش کوچکی را خیس می کند. اما ما شجاعانه به پیش می رویم و با همین دایره لغات کوچکی که ذره ذره به آن اضافه می شود خودمان را در موقعیت های متفاوت و متنوع زندگی به سبک خارجی زبان ها قرار می دهیم. گفتگو در اتوبوس، صف فروشگاه، بیمارستان، تلفن اورژانس در همه این ها چه بسا صددرصد درست ارتباط برقرار نکنیم.اما در هر موقعیتی چیزی یاد می گیریم. وقتی مدتی می گذرد می بینیم که یاد نگرفته های ما دیگر آن قدر آزاردهنده نیستند. ما و فراموشی موفق شده ایم مانع زبان خارجی را از سرراه برداریم. چقدر جالب!"

بارش باران شدت گرفت. همه در حالی که چیزی بالای سرشان گرفته بودند به سمت غار می دویدند. خدامراد پالتویی کلاه دار به تن کرده بود. کلاه پالتو را به سر کشید. و در آرامش مشغول نوشیدن دمنوش گیاهی اش شد. به او نگاه کردم و از آرامشش لذت بردم. انگار متوجه من شده بود. چون بی آنکه به من نگاه کند با انگشت ساحل ماسه ای دریاچه را نشان داد و گفت:" ببین قطرات با همکاری هم چه راحت و سریع و چقدر زیبا همه ساحل را خیس کردند.این همان زندگی است که فکر هرگز نمی فهمد."

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:9  توسط فرامرز کوثری  |