تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 222 - فقط یک ناخدا!
فقط یک ناخدا!
فرامرز کوثری
دوباره به خاطر سردی هوا مجبور شدیم داخل غار بساط صبحانه راپهن کنیم. تجربه زیاد بدی هم نبود بخصوص آنکه صبح زود برای جمع آوری چوب و در حقیقت ورزش و تقلای صبح گاهی به صورت گروهی از غار بیرون زدیم و در سرمای گزنده در هوای آزاد بالا و پائین پریدیم روی سرحالی و سرزندگی ما تاثیر فوق العاده ای گذاشته بود. وقتی صبحانه را خوردیم و کنار اجاق در جای خود آرام گرفتیم و آماده گوش کردن به صحبت های خدامراد شدیم انتظار داشتیم او درس های جلسه قبل در مورد کاربرد آگاهی از نوع ورای فکری یا فطری در امر یادگیری را برای ما ادامه دهد اما خدامراد بی مقدمه شروع به تعریف یک داستان نمود و از ما خواست تا نظر خود در مورد این داستان را برای او بیان کنیم. می دانستیم که این داستان به موضوع یادگیری ذهن آگاهانه ارتباط دارد اما در ابتدا این رابطه را نمی فهمیدیم و از این بابت احساس می کردیم درس جدیدی شروع شده است. غافل از اینکه بی آنکه بدانیم ادامه درس قبل را می گرفتیم.
خدامراد گفت:" می دانید که در کشتی فقط ناخداست که می تواند تصمیم آخر را بگیرد. بقیه افسران هم ناچارند از او اطاعت کنند و تحت اوامر او عمل کنند. به هر حال کشتی غذا نیست که وقتی آشپز دو تا شود فقط شور شود یا بی نمک. کشتی اگر دو نفر تصمیم متناقض بگیرند ممکن است غرق شود و دیگر نه از آشپز اثری می ماند و نه از آش!"
خدامراد لختی سکوت کرد و سپس ادامه داد:"این جاست که مهم می شود چه کسی ناخدا باشد. اگر یک فرد لجوج و جاه طلب و محدود نگر ناخدا شود آخر و عاقبت آن کشتی و مسافرینش از قبل معلوم است. اما اگر یک فرد دریادیده و آشنا به فراز و نشیب ساحل و دریا سکان هدایت کشتی را در دست بگیرد ، مشخص است که به وقت برخورد با مشکلات سخت و موج های سهمگین ، فرد با تجربه و دریاشناس بهتر عمل می کند و تصمیم های بهتری را می تواند بسازد و اجرا کند.
حال تصور کنید در یک کشتی دو نفر افسر ارشد حضور داشته باشند. یکی همان فرد محدود نگر و قالبی و خیالاتی و احساسی که فقط در دریاهای آرام می تواند ناخدایی کند و یکی ناخدای واقعی دریاشناس که بچه دریاست و از کودکی با دریا اخت گرفته و از دل آن ماهی شکار کرده و خلاصه بخشی از دریاست و الان هم به راحتی ناخدای کشتی شده است.افسر ارشد قالبی و قاعده گرا خوش سروزبان است و تا دلتان بخواهد حرف های خوب و جذاب می زند. در وصف دریا می تواند به اندازه تمام کتاب های شعر دنیا شعر بگوید. و تمام قواعد و فرمول ها و قوانین حاکم بر دریا را در داخل حافظه کامپیوتر کیفی اش به همراه دارد. او به خاطر خوش سروزبان بودن و از همه مهم تر به دلیل آرام بودن دریا ، توانسته برای مدتی در سمت ناخدایی به همه دستور بدهد و خلاصه کلی عکس و فیلم و خاطره ازاین دوران در داخل کامپیوتر و موبایلش دارد. اما اکنون دیگر دریا آرام نیست. موج های بزرگ جدید از راه رسیده اند و فرمول های قالبی و اطلاعات قدیمی دیگر چاره ساز نیستند. دریا از آرامش بیرون آمده و شکل دیگر خودش را نمایان ساخته است. پر موج و متلاطم و زنده و پر انرژی. در این حالت از ناخدای خوش سروزبان دیگر کاری ساخته نیست. با زبان بازی که نمی توان بر امواج واقعی غلبه کرد. این جاست که افسرارشد خوش ظاهر و محدود نگر با زرنگی خودش را کنار می کشد و سکان کشتی را به ناخدای دریاشناس و قدیمی می سپارد. با اینکار دل همه اهالی کشتی آرام می گیرد. به هر حال ناخدای با تجربه از کودکی با دریا و کشتی اخت بوده و همه او را می شناسند و دوست دارند و در کنارش آرام می گیرند.
اما در این میان افسر خوش سروزبان بیکار نمی ماند. او از داخل تلویزیون کابین خودش دائم کارها و واکنش های ناخدای دریاشناس را نگاه می کند و با تاخیر همه حرکات او را معنا می کند و برایش جمله و لغت می سازد. او نمی خواهد از تک و پا بیافتد و هنوز هم می خواهد به دیگران ثابت کند که می تواند ناخدایی کند. اما تفسیر کردن و معنا یافتن برای اتفاقاتی که لحظه به لحظه نو و جدیدند انصافا کار ساده ای نیست و ناخدای خوش سروزبان باید کلی انرژی مصرف کند تا بتواند این همه اطلاعات تازه را پردازش کند. برای همین بخش زیادی از آنها را حذف می کند و فقط چیزهایی که به مذاق خودش خوش می آید را گلچین می کند و با بقیه حذف شده ها به گونه ای برخورد می کند که انگار اصلا نیستند و از ابتدا هم نبوده اند. گفتیم که ناخدای خوش سروزبان محدود نگر و قالبی بود. این جا ما رفتار محدودنگرانه او را می بینیم. چیزهایی که خوشش نمی آید را حذف می کند و دنیا را محدود به چیزهایی می بیند که از لحاظ او قابل هضم شدن هستند."
خدامراد ساکت شد. انگار می خواست مطمئن شود که ما با دقت حرف های او را دنبال می کند. بعد از چند ثانیه سکوت انگار این اطمینان را از روی نگاه های ما پیدا کرده بود ادامه داد:" کشتی کم کم به جزیره ای جدید و ناآشنا نزدیک می شود. دریا هنوز توفانی است و هر لحظه ممکن است کشتی با صخره ای برخورد کند و متلاشی شود. اما از سوی دیگر کشف این جزیره تازه و امکانات جدیدی که برای ساکنین کشتی فراهم می کند می تواند دنیای تازه ای را فراروی آنها بگشاید. ناخدای با تجربه و دریاشناس با تمام احتیاط سعی می کند با بالا ورفتن امواج کنار بیاید و گذرگاه مناسبی برای پهلو گرفتن کنار خشکی پیدا کند. در این هنگام ناگهان درب کابین فرماندهی باز می شود و آن ناخدای قالبی و محدودنگر خوش سروزبان به درون کابین می پرد و به ناخدای دریاشناس می گوید:" بعضی مواقع که خشم دریا فروکش می کند بگذار من هم سکان را دردست بگیرم. و یا لااقل اگر این کار فعلا به صلاح نیست بگذار در مورد بعضی چیزها نظر خودم را به تو دیکته کنم." حال شما بگوئید نظرتان در مورد این ناخدای خوش سروزبان و جاه طلب چیست؟"
یکی از جوانان دستش را بالا برد و گفت:" آیا او نمی داند که بود و نبودش در کابین فرماندهی به نجات کشتی هیچ کمکی نمی کند و حتی ممکن است اوضاع را بدتر سازد؟"
مرد مسن دیگری دستش را بالا برد و گفت:" ناخدای قالبی و جاه طلب باید فکر فرماندهی را از سرش بیرون کند. به خاطر محدودیت های ذاتی که دارد باید در حد یک جاشو و افسر جزء باقی بماند و حیثیت کابین فرماندهی و جایگاه ناخدایی را با حضور بی مورد خود از بین نبرد. به خطر افتادن سلامتی کشتی و جان مسافرین هم جای خود را دارد."
زن میانسالی گفت:" چقدر از حضور این ناخدای جاه طلب و قالبی در داستانی که گفتید بدم می آید. احساس خوبی به من منتقل نمی کند. گمان می کنم این تیپ آدم را بارها و بارها در زندگی خودم دیده ام. اما به خاطر نمی آورم کجا و چه موقع؟"
پسر جوانی گفت:" نکته این جاست که این ناخدای جاه طلب و پر مدعا دقیقا وقتی وارد کابین ناخدا می شود که قرار است جزیره ای جدید کشف و شناخته شود. کسی نیست به او بگوید الان که وقت یادگرفتن و شناختن موضوعات است تو یکی برو گوشه ای بنشین و فقط از داخل تلویزیون ات تماشا کن و اطلاعات را برای پردازش های بعدی ضبط و ثبت کن. ناخدای دریاشناس هر وقت به تو نیاز پردازشی و اطلاعاتی داشت از طریق موبایل یا بی سیم به تو خبر می دهد. اصلا لازم نیست داخل مقر فرماندهی شوی و همه چیز را خراب کنی."
خدامراد گفت:" اما فراموش این افسر ارشد جاه طلب خوش حافظه و خوش سروزبان زمان زیادی وقتی دریا آرام بوده فرمانده بوده و به همین دلیل دلش نمی آید کابین فرماندهی را به این راحتی رها کند!"
یکی از خانم ها گفت:" گذشته چه ربطی به الان دارد. موضوعی که الان کشتی و ساکنینش با آن روبرو هستند دریایی پرخروش و امواجی سهمگین و جزیره ای جدید و پر خطر است. چرا گذشته باید تا این حد خطرساز روی وقایع الان تاثیر بگذارد؟"
پسر جوان قبلی گفت:" اصلا این انتخاب قبلی افسر خوش سروزبان برای فرماندهی در ایام آرامش دریا هم از همان ابتدا اشتباه بوده است. آن زمان هم باید ناخدای دریاشناس فرماندهی می کرد. شاید اگر آن ایام دریاشناس ناخدا بود کشتی به این وضعیت دچار نمی شد و قبل از بروز توفان در کنار اسکله ای مطمئن لنگر می انداخت و گرفتار این وضعیت خطرناک نمی شد. آقا این انتخاب از همان اول اشتباه بود. پس همه خاطرات خوب جناب ناخدای محدود نگر و جاه طلب خوش سروزبان بماند برای خودش و ایشان باید زحمت بکشند و در داخل کابین خودشان مستقر گردند و ازآن اصلا بیرون نیایند که مزاحم کار بقیه هستند."
از لحن جدی این پسر جوان همه به خنده افتادند. یکی از خانم های میانسال با خنده گفت:"پسرم این یک قصه است! زیاد جدی اش نگیر!"
و مرد مسن گفت:" مطمئنم که اگر آن ناخدای خوش سروزبان این جا بود آدم های این مجلس حاضر بودند او را حسابی ادب کنند و به گوشه ای که حق اش است تبعید کنند."
خدامراد با لبخند گفت:" این ناخدای خوش سروزبان اتفاقا همین الان این جا در کشتی وجود تک تک ماها هست. اسمش هم ذهن است."
همه برای لحظه ای یکه خوردیم و سکوتی عمیق بر جمع حاکم شد. دقیقه ای بعد خدامراد ادامه داد:" بله دوستان ناخدای خوش سروزبانی در سفینه وجود ما جا خوش کرده که اسمش فکر و ذهن است. ناخدای دریاشناسی که همه دوستش داریم و با دریا اخت است و خود را بخشی از دریا می بیند هم همین آگاهی فطری و هشیاری و حواس جمعی لحظه اکنون و همین جای ماست. دریای توفانی همین شرایط نآرام زندگی است که من و شما را داخل این غار دور هم جمع کرده تا برای مشکلات و مسائل آن راه حل نوآورانه و تازه پیدا کنیم و جزیره ناشناخته اما پر گنج و امکاناتی قصه ما هم موضوعات جدیدی هستند که قصد داریم آنها را یاد بگیریم. اگر تا الان در مورد حوزه یادگیری زبان های خارجی صحبت می کردیم پس می توانیم بگوئیم یکی از جزایری که مقابل کشتی ما الان ظاهر شده جزیره زبان خارجی است."
خدامراد نفس عمیقی کشید و گفت: در ادامه بحث جلسه قبل امروز می خواهیم در خصوص بی اعتنایی مطلق به دخالت های خرابکارانه ذهن در یادگیری به سبک ذهن آگاهانه صحبت کنیم. همان موضوع یادگیری زبان خارجی را مثال می زنیم. فرض کنید شما خود را در دل شرایطی قرار داده اید که همه چیزش به زبان خارجی است. مثلا بر اساس یک برنامه آشپزی تلویزیونی به زبان خارجی مورد نظرتان مشغول پختن غذا هستید. طبیعی است که باید تک تک کلماتی که گفته می شود را با دقت گوش دهید. وقتی در مورد لوبیا و روغن و رب و سس و پیاز و سیر و این جور چیزها مجری خارجی زبان صحبت می کند شما باید بلافاصله بفهمید که منظور او چیست. چاره ای ندارید باید این غذا را بپزید. بنابراین این جا دیگر زبان به عنوان یک مانع دیده نمی شود. بلکه به عنوان پلی ظاهر می گردد که بین شما و مجری خارجی زبان ارتباط برقرار می کند. شما و زبان یکی می شوید برای اینکه منظور مجری را بفهمید.
حال درست در این بین که یادگیری در حال اتفاق افتادن است ناگهان در باز می شود و ذهن خودش را وسط معرکه می اندازد و می گوید طبق این فرمول و قاعده عمل کن تا کلمات و واژه های مجری دسته بندی شود و بتوانی در تمرکز و دقت لحظه به لحظه ای که به خرج می دهی صرفه جویی کنی و کمی در حالت خلسه فرو روی. ذهن خوش سروزبان برای تو از قواعد گرامر صحبت می کند و اینکه فعل و فاعل باید به چه شکلی در جمله استفاده شوند و دیکته کلمات باید چگونه باشد و زمان افعال باید چه شکلی باشد و این کلمه اصطلاح است یا نه و بلد بودن آن چقدر به تو کلاس می دهد و اگر کسی تو را در حال تماشای این صحنه ببیند چقدر تحسین می کند و به حال تو غبطه می خورد و اگر نتوانی یکی از کلمات را درست بفهمی غذایی که می پزی شاید قابل خوردن نباشد و خوب نشود و..... خودتان خوب می دانید که خوش سروزبانی برای کسی که تنها هنرش حرف زدن است تمامی ندارد. حال برای من بگوئید چه اتفاقی می افتد؟"
پسر جوان شوخ طبع جمع با خنده گفت:" باید با جزیره خداحافظی کرد. جناب ناخدای جاه طلب با دخالت بی موقع خود کشتی را کلا از مسیر منحرف کرد و به سوی قطب شمال فرستاد."
با این جمله همه به خنده افتادند. همان پسر شوخ طبع ادامه داد:" من نمی دانم این کابین فرماندهی مگر درش چفت و بست ندارد که این شبه ناخدا هر وقت دلش بخواهد همینطوری سرش را پائین می اندازد و وارد می شود و هر کاری که دلش می خواهد می کند؟"
مرد مسن کنار او گفت:" قبلا گفتند که این شخص سابقه فرماندهی داشته برای همین بقیه از او حساب می برند و راهش می دهند."
خدامراد با لبخندگفت:" آگاهی باطنی یا آگاهی فطری که نتیجه حواس جمعی صددرصد روی اتفاقات همین الان و همین جای زندگی است می داند چگونه با اتفاق یادگیری کنار بیاید. روش کارش هم خیلی ساده و زیبا است. با اتفاق یادگیری یکپارچه می شود و با تمام وجود در آن حل می شود. گفتیم که تنها راه یادگیری عمیق و کامل هم همین است. اما ذهن دوست ندارد دامنش به خاک زمین یادگیری آلوده شود. با فاصله از این اتفاق حرکت می کند و سعی می کند با قاعده و قانون سازی و دسته بندی و مرز سازی و نشان گذاری و اسم و نام گذاشتن حادثه یادگیری را به زعم خود کنترل و هدایت کند. ولی موضوع این جاست که اتاق فرماندهی جای یکی از این دو بزرگوار است و این دو کنار هم نمی توانند دوام بیاورند. آگاهی ورای فکر یا حواس جمع در زمان اکنون نمی تواند با آگاهی فکری که همه اش در گذشته و آینده سیر می کند و از زمان حال به خاطر حجم بالای اطلاعات زنده و جاندار و تازه به سرعت فرار می کند ،کنار بیاید.برای همین به محض اینکه جناب ناخدای جاه طلب و خوش سروزبان وارد کابین خلبانی می شود ، موضوع جزیره فراموش می شود و همه حواس ها متوجه خوش سروزبانی و نمایش این ناخدای تقلبی می گردد. اصل فراموش می گردد وحاشیه و فرع اهمیت می یابد. برای همین است که شما دانشجویانی می بینید که در کل ایام تحصیل دانشجویی به جای اینکه با موضوع رشته درسی خود یکی شوند و آن را با تمام وجود دریابند به موضوعاتی بی ربط و نامربوط می پردازند که وقتی درسشان تمام شود حتی یکبار هم سراغ آنها نمی روند. مهم این است که به قول دوستمان آنها به جای اینکه جزیره ناشناخته رشته تحصیلی خود را در کنار ناخداهای باتجربه ای که به شکل استاد دوروبرش هستند را بشناسد به خاطر گوش دل سپردن به خوش بیانی های ذهن خود به سراغ قطب شمال می روند و چیزهایی یادمی گیرند که هیچ ربطی به رشته تحصیلی شان ندارد. وقتی هم به هزار زحمت فارغ التحصیل می شوند. حتی به اندازه یک دریاشناس مبتدی هم سر از کار دریای زندگی در نمی آورند و عاجز و بی دست و پا آلبوم عکس و کوله بار خاطرات و نمرات خود را هر روز از این سمت به آن سمت جابجا می کنند.
آنها بدون این آلبوم ها و مدارک هیچ و پوچ اند و چیزی در چنته ندارند که به وقت توفان به کارشان آید و کشتی آنها و خانواده شان را به ساحل سلامت رساند. خودتان هم خوب می دانید که جناب ناخدای خوش سروزبان ذهن وقتی اوضاع در هم می شود و شرایط توفانی می شود چه می کند. فوری به کابین خودش برمی گردد و می گوید مقصر خودت بودی که حواست را جمع نکردی! "
خدامراد چند ثانیه سکوت کرد و سپس رو به جمع کرد و گفت:"قصه ما تمام شد. اکنون شما با نقش خرابکارانه ذهن در اتفاق یادگیری بهتر آشنا شدید.بدنیست شما هم در این مورد بیشتر نظر دهید."
دختر جوانی دست بلند کرد و گفت:"اوایل که سراغ یادگیری زبان خارجی رفتم خیلی شوق و علاقه داشتم. به کلاس و درس های معلم قناعت نمی کردم و خارج کلاس هر موضوع انگلیسی که به دستم می رسید از روزنامه های خارجی تا نوشته های خارجی روی بروشور دستگاه ها و حتی داروها را می خواندم. انصافا زبانم هم خیلی خوب پیشرفت کرده بود و الان به جرات می گویم هشتاد درصد توانایی ام مال آن دوران است. اما روزی این فکر به درون ذهنم رسوخ کرد که با این دانش زبان چقدر از هم سن و سال های خودم سرهستم و چقدر می توانم به آنها فخر بفروشم. بعد کم کم خودم را به درس های کلاس و قید و بندهای آموزشگاه محدود کردم و سرعت رشد یادگیری زبانم آنقدر افت کرد که دیگر کلاس را رها کردم. "
دختر جوان کنار او گفت:"پس جناب ناخدای جاه طلب تو را هم فرستاد قطب شمال!"
مرد جوان دیگری دستش را بالا برد و گفت:" روزی من به یکی از همین اشخاص گرفتار شخصیت ذهنی که احساس می کرد خیلی زبان خارجی بلد هست برخورد کردم. این اتفاق مال چهار سال پیش است که زبان خارجی من ضعیف بود. آن روز جلوی جمع او چند تا کلمه سنگین از من پرسید که بلد نبودم. به زبان خارجی چند جمله سخت هم با لهجه گفت که هیچ کدامشان را نفهمیدم و بعدها فهیدم که به شکلی با آن جملات مرا مسخره کرده بود. آن شب خیلی ناراحت بودم. احساس می کردم از بقیه چیزی کم و کسر دارم. در این التهاب و به هم ریختگی که ناخدای تقلبی ذهنم به داخل کابینش خزیده بود و مرا به حال خود تنها رها کرده بود به آرامشی درونی دست یافتم و با خودم فکر کردم که من هم می توانم. در حقیقت برای اثبات اینکه نمی توانم دلیل قانع کننده ای پیدا نکردم. شاید چون سروکله ناخدای ذهن پیدا نبود. همان شب برای خودم برنامه ریزی کردم که در کمترین زمان ممکن به زبان مسلط شوم. الان چهار سال گذشته است و به چهار زبان تسلط یافته ام. اتفاقا به تازگی دوباره با آن جوانی که مسخره ام کرده بود روبرو شدم. دوباره از همان کلمات کلیشه ای استفاده کرد. سعی نکردم با او مقابله کنم. چون دیگر برایم ارزشی نداشت. فقط به او گفتم که تلفظ کلماتی که می گوید درست نیست و به خاطر تلفظ اشتباهی که می کند دارد با این جملات به خودش دشنام می دهد. دوستانه برایش تلفظ درست جملات را نوشتم و توضیح دادم. او از مقابل من با وحشت گریخت و دیگر ندیدمش . هنوز مانده ام که او چه دیده بود که این چنین وحشت زده از مقابلم فرار کرد."
خدامراد لبخندی زد و گفت:" او دریا را دید! دریایی که می خروشد و امواج سهمگینش را بالا و پائین می برد. او کشتی وجود تو را دید که با دریای زبان خارجی یکی شده بود. در نتیجه او دریا را همانگونه که بود دید و فهمید که در این توفان هیچ کابین خالی در هیچ کشتی برای او وجود ندارد تا در آن پناه بگیرد."


