تبليغاتX
سری درس های خدامراد نوشته فرامرز کوثری - تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 217 - تصاویری بی‌احساس!

سری درس های خدامراد نوشته فرامرز کوثری

مجموعه درس های خدامراد نوشته مهندس فرامرز کوثری در مجله موفقیت(تلنگری بر روح ـ افسانه خدامراد و...)

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 217 - تصاویری بی‌احساس!

تصاویری بی‌احساس

فرامرز کوثری

آن روز صبح بعد از صرف صبحانه بحث و گفت‌وگوی عمیق و پرحرارتی در رابطه با موضوع خیال‌بافی و خیال‌پردازی و گریزناپذیری آن بین حاضران در گرفت. بسیاری معتقد بودند که از دست خیال و تجسمات وهم‌انگیزی که شبانه‌روز ذهن انسان را فرامی‌گیرد امکان رهایی وجود ندارد و در حقیقت باید انسان با این پدیده اجباری و تحمیلی بر ذهنش کنار بیاید.

گروهی دیگر با توجه به درس و گفته‌های روز قبل خدامراد می‌گفتند که خیال‌بافی چیزی جزو تصویربافی و تصویرسازی ذهن نیست و چیزی نیست که از بیرون بر ذهن تحمیل شده باشد بلکه این خود ذهن است که با ساختن دم‌به‌دم و پشت سر هم تصاویر به ظاهر واقعی سعی می‌کند چیزی را که عملا وجود ندارد برای ما مهم و پراهمیت جلوه دهد و از این طریق کنترل سمت نگاه و توجه ما را به سوی خود جلب کند.

در این میان زنی که خود را به شدت درگیر و اسیر خیال‌سازی و خیال‌پردازی می‌دانست با لحنی اعتراض‌آلود گفت: "وقتی شما می‌گويید خیالات چیزی جز تصاویر ذهن ساخته نیستند و ذهن در واقعی کاری جز ساختن تصویر ندارد، اساسا دارید یک حقیقت غیرقابل رد را انکار می‌کنید و آن حقیقت پرشور و احساس بودن تصاویری است که تجسم می‌کنیم. اگر خیالات چیزی جز نقاشی ذهن نیستند پس چرا برای هر کدام از این نقاشی‌ها، یک عالم احساس و هیجان در وجود ما زنده می‌شود؟ مگر یک نقاشی چقدر قدرت دارد که می‌تواند این‌قدر ما را تحت‌تاثیر خود قرار دهد و مگر یک نقاش چقدر می‌تواند قوی و مقتدر باشد که بتواند تا این حد شور و احساسات درونی ما را برای تصاویری که می‌کشد به غلیان درآورد؟"

خدامراد که تا این لحظه ساکت بود با لبخند گفت: "می‌توانید مثالی بزنید؟"

آن زن با حرارتی بیشتر از قبل گفت: "مثلا من صحنه‌ای از اولین برخوردم با کسی که به او علاقه‌مندم را تجسم می‌کنم. در این‌که برای تجسم لحظه اولین دیدار باید تصویری از آن اتفاق بسازم حق با شماست. بدون وجود تصویر هیچ خاطره‌ای قابل فراخوانی نیست. اما وقتی آن صحنه در ذهنم شکل می‌گیرد می‌بینم که بی‌اختیار دلم غنج می‌زند و بغضی گنگ گلویم را می‌فشارد و موجی از هیجانی غیرقابل وصف تمام وجودم را فرامی‌گیرد. من چیزی جز اسم عشق گذاشتن روی این احساس و هیجان نمی‌توانم بگذارم احساس دوست‌داشتنی عمیق و شدید که در همه داستان‌هایی که خوانده‌ام و فیلم‌هایی که دیده‌ام چیزی جز اسم عشق روی آن نمی‌توانم بگذارم. این‌جا من تصویری را از خاطره‌ای واقعی یا خیالی از گذشته در ذهنم بازسازی کردم و بلافاصله هم‌زمان با رویت این تصویر موجی از احساسات و هیجان‌های انرژی‌بخش وجودم را اشغال کرد. من که نمی‌توانم منکر واقعی بودن این احساسات و هیجانات شوم. چون همین الان بدنم به واسطه آن گرم است و ضربان قلبم بالا رفته است. پس وقتی چیزی این‌قدر احساسش نزدیک و واقعی است بنابراین خودش هم به ناچار باید واقعی باشد. بنابراین نتیجه می‌گیرم که تصویرهایی که ذهن می‌سازند مثل همه چیزهای دوروبرم واقعی‌اند و در نتیجه از دست خیال‌سازی و خیال‌بافی و خیال‌بافی گریزی نیست و باید به ناچار تسلیم آن شد."

خدامراد بلافاصله گفت: "همه اینها فقط به این خاطر است که ذهن زرنگی به خرج می‌دهد و هم‌زمان با هر تصویری که می‌سازد یک موج احساسی را هم سنجاق می‌کند. چون انسان‌ها كه با خیال‌بافی امواج احساسی را در دریای وجود خود به جریان می‌اندازند گمان می‌کنند که خیالات واقعی هستند و هر چه این موج هیجانی و جریان احساسی قوی‌تر باشد انسان گمان می‌کند که آن‌چه در حال تصورش است و در واقع آن‌چه خیال می‌کند، واقعی‌تر است. این چیزی جز فریب نیست و به همین دلیل است که هر روز میلیون‌ها نفر در دنیا گول عشق‌های تصویری و خیالی را می‌خورند و مدتی بعد سرخورده از تجربه تلخی که از سر می‌گذرانند هاج و واج و گنگ و مبهوت به دوروبر خود خیره می‌شوند و از خود می‌پرسند که اگر این موج بزرگ احساسی که با تماشای آن تصویر و صحنه دلپذیر در وجودشان شکوفا شد اسمش عشق نیست پس عشق واقعی چیست؟"

زنی که تا آن زمان از خیال‌پردازی و خیال‌سازی دفاع می‌کرد آهی عمیق کشید و با صدایی خفه و گرفته گفت: "به راستی اگر این تصویرهایی که در ذهن داریم اسمش عشق و شیفتگی نیست پس عشق و شوریدگی واقعی چیست؟"

خدامراد بلادرنگ پاسخ داد: "عشق واقعی عشق بدون تصویر است. منظور از بدون تصویر یک صحنه سیاه و یک دیوار بی‌تابلو نیست. چون سیاهی و دیوار سفید بدون عکس هم برای خودش یک تصویر است. بلکه منظور از بدون تصویر چیزی ورای عکس و نقاشی و تصویر و خیال است."

یکی از حاضران با اعتراض گفت: "اما این غیرممکن است. مگر می‌توان بدون زل زدن به یک صحنه و بدون به خاطر آوردن یک تصویر، احساسی را تجربه کرد! دنیای بدون تصویر دنیای بدون احساس است!"

خدامراد با لبخند گفت: "چقدر مطمئن صحبت می‌کنی!؟ اتفاقا احساساتی که با تصاویر زنده می‌شوند تا وقتی آن تصویر سر پاست زنده‌اند و به محض رفتن آن صورت و آمدن صورت جدید دیگر آن احساس قبلی قابل تجربه نیست. همین الان اگر این خانم تصویر محبوبش را مجسم کند که مانند قبل زیبا و کامل نیست و مثلا صورتش آسیب شدید دیده و یا وضع مالی‌اش به هم ریخته و دیگر مانند قبل نمی‌تواند با او پز بدهد بلافاصله می‌بینی که دیگر خبری از آن حس عشق و شوریدگی وصف‌ناپذیر نیست و در عوض احساسات جدیدی به اسم نفرت و بیزاری در وجود او جان می‌گیرند. احساسات وابسته به تصاویر احساساتی موقتی و گذرا و ناپایدارند و هرگز نمی‌توانید آنها را جدی بگیرید. بنابراین انسان عاقل روی این احساسات دمدمی و بی‌دوام حساب باز نكرده و به آنها تکیه نمی‌کند. احساساتی که بعید نیست چند لحظه بعد دود شوند و به هوا روند و دیگر برنگردند و حتی جای خود را به احساسی متضاد دهند به راستی به چه دردی می‌خورند؟"

زنی که اول بحث، خیلی داغ و پرحرارت صحبت می‌کرد با ناراحتی و صدایی که مشخص بود به شدت غمگین است پرسید: "روز اول او را خیلی دوست داشتم. طرز لباس پوشیدنش، شکل و قیافه ظاهری و رفتارها و ادا و اصول‌هایش برایم جالب و جذاب می‌نمود و از جمیع حرکات و سکناتش خوشم می‌آمد. به راستی احساس می‌کردم عاشقش هستم. بعد از مدتی که از آشنایی‌مان گذشت رفتارش با من عوض شد. به من به دیده تردید نگاه می‌کرد و بیش از حد از من فاصله می‌گرفت. تا این‌که یک روز متوجه شدم فاصله بین من و او خیلی بیشتر از حدی است که بتوان تا آخر عمر با او زندگی کرد. به همین خاطر در حالی که موجی از احساس نفرت و ترس و بی‌حوصلگی وجودم را انباشته بود از او جدا شدم. الان هر وقت می‌خواهم تصاویر اول آشنایی را به خاطر آورم دوباره آن موج عشق وجودم را فرا می‌گیرد و هر وقت می‌خواهم تصاویر ایام جدایی و دعوا را به یاد بیاورم موجی از نفرت و بیزاری در من جاری می‌شود. اکنون شما می‌گويید آن احساس عشق و شوریدگی لحظات اولین برخورد واقعی نبودند و فریب ذهن بودند، فقط برای این‌که تصاویری را که می‌سازد ارزشمند سازد. سوال من این است اگر این احساسات به قول شما ناپایدار و گذرا اما در عین حال تکان‌دهنده و انرژی‌بخش اسمش عشق نیست پس عشق واقعی چه شکلی است؟"

خدامراد چند لحظه سکوت کرد و هیچ نگفت. انگار می‌خواست موضوع مشکلی را به زبان ساده توضیح بدهد و دنبال مثالی ساده برای آن می‌گشت. سپس خود را کمی جابه‌جا کرد و با صدایی آهسته و لحنی شمرده شروع به صحبت کرد. او گفت: "می‌خواهم قصه مردی را برای شما بگویم که همسرش عاشق او بود. در واقع این چیزی بود که آن مرد تصور می‌کرد و باور داشت. غافل از آن‌که آن زن عاشق تصاویری بود که از همسرش توسط خودش و اطرافیانش در ذهنش ساخته شده بود. مدتی از زندگی مشترک آنها گذشت. مدتی که اصلا کم نبود. در طی این ایام مرد واقعا همسرش را دوست داشت. یعنی عشقش واقعی بود. اما زن عشقش تصویری و سنجاق‌شده با خیالات و صورت‌ها و اشکالی بود که از همسرش در ذهن داشت. نکته مهم این‌جاست که تا لحظه عوض شدن تصاویر مرد متوجه غیرواقعی بودن عشق همسرش نشد و به طور متقابل ذهن هم هرگز نفهمید که عشق مردش به او از جنسی دیگر است و با عشق تصویری او متفاوت است."

خدامراد دوباره ساکت شد. همه گوش دل به صحبت‌های او سپرده بودند و با نگاه‌های پرسشگر خود از او می‌خواستند تا داستانی را که می‌گوید ادامه دهد. انگار همه می‌دانستند قرار است در طول این داستان تفاوت عشق واقعی و بی‌تصویر با عشق دمدمی و وابسته به تصویر تشریح شود.

خدامراد ادامه داد: از بد روزگار و از آن‌جا که چرخش ایام همیشه به کام نیست و حتی زرنگ‌ترین و باهوش‌ترین آدم‌های دنیا هم ممکن است توسط ساده‌ترین و ناصادق‌ترین موجودات فریب بخورند، مرد قصه ما هم نتوانست در بخشی از زندگی خود حواسش را جمع کند و فریب یکی از این موجودات ساده اما ناصادق را خورد. او مال و اموالش را از دست داد و به طور کامل ورشکست شد. به طوری که دیگر نمی‌توانست تصویر قبلی خودش را در ذهن همسرش سرپا نگه دارد. البته برای مرد قصه ما این اتفاق مهمی نبود. او فقط فرصت اندکی می‌خواست تا دوباره خود را جمع و جور کند و سرپا بایستد. اما همسر تصویرزده او طاقت و تحمل نداشت و بلافاصله و در کوتاه‌ترین زمان قابل تصور او را تنها گذاشت و رفت و بعد از مدتی با مردی دیگر ازدواج کرد و برای همیشه همسر اولش را فراموش کرد."

خدامراد دوباره ساکت شد. انگار منتظر بود تا سوالی از سوی حاضران مطرح شود. ولی هیچ کس سوالی نپرسید.

خدامراد ادامه داد: "خوب بود می‌پرسیدید پس تکلیف آن همه سال دلدادگی و شوریدگی و با هم بودن چه می‌شود و چرا عشق واقعی مرد نتوانست عشق تصویری زن را واقعی کند؟ جواب این است که ذهن آن‌قدر قوی است که بعضی اوقات اصلا به صاحب خود اجازه نمی‌دهد حتی برای یک لحظه چشم باز کند و به عشق‌ها و احساسات و تجربه‌های واقعی دوروبر الان خودش نگاه کند. حتی اگر زن هم برای چند لحظه‌ای به خود می‌آمد و فداکاری و شوریدگی بی‌قید و شرط همسرش را نسبت به خود می‌دید بلافاصله ذهن تصویرساز او که در طول سال‌ها ورزیده و کارآزموده شده بود با زیرکی حرکات واقعی مرد را با چند جمله آشنا و چند تصویر قالبی توجیه ‌کرده و برای رفتارهای مرد تصویری جدید خلق می‌کرد. بنابراین حجابی که ذهن با عکس‌ها و نقاشی‌های دم‌به‌دم خود دايم و پیوسته مقابل چشمان دل ما می‌کشد اگر شانس نیاوریم هیچ وقت اجازه نمی‌دهد ما واقعیت را ببینیم."

خدامراد دوباره کمی ساکت شد و سپس ادامه داد: "زن از آن روز به بعد با تصویر مرد جدیدش مشغول شد و هر وقت هم که می‌خواست به یاد همسر اولش بیفتد آخرین تصویر به یاد مانده از او یعنی تصویر شکست‌خورده و نابود شده او را مجسم می‌ساخت و بدیهی است که احساس همراه و سنجاق شده با این تصویر زشت هیچ وقت نمی‌توانست احساس خوب و جالبی باشد.

مدتی زیادی گذشت. شاید چندین سال. اما مرد قصه ما هر چند همسرش او را ترک کرده بود و رفته بود اما هیچ وقت در عشق و محبت خود حتی لحظه‌ای تردید به دل راه نداد و ذره‌ای نفرت از عشق قدیمی‌اش را به دل راه نداد.

روزی به او خبر دادند که شوهر جدید دست بزن پیدا کرده و همسری که دیگر حتی او را به یاد ندارد را آزار می‌دهد. می‌دانید مرد قصه ما چه کرد؟"

جوانی از بین جمع گفت: "حتما حسابی دلش خنک شد و گفت باید هم همین بلا سرش می‌آمد!؟"

زن میانسالی بلافاصله دست بلند کرد و گفت: "بیچاره آن زن حتما آه دل شوهر اولش او را گرفت و به این روز انداخت؟"

مرد مسنی با صدایی خفه گفت: "زنی که با تصاویر ذهن‌ساخته سرگرم است باید آماده رویارویی با این چنین همنشین‌هایی هم باشد. این قبیل آدم‌ها حتما باید زمین بخورند تا متوجه شوند که همیشه آسمان سهم آنها نیست و باید چند صباحی هم روی زمین راه بروند."

خدامراد با تبسم گفت: "هیچ کدام از پیش‌بینی‌های شما درست از آب درنیامد. مرد قصه ما به محض شنیدن این خبر بلافاصله کفش و کلاه کرد و به روشی که هیچ کس هیچ زمان نفهمید با آن شوهر کاری کرد که دیگر دست روی هیچ زنی بلند نکند. بعد از مدتی زن فهمید که شوهر جدیدش با او مهربان شده و احتمالا بلافاصله تصویری جدید از او در ذهن ساخت و با خوشی و خوشحالی به دنیای پر از تصویر همیشگی خود بازگشت. اما مهم این‌جاست که عشق مرد واقعی بود و هیچ وقت شعله آن فروکش نکرد."

خدامراد به جمع خیره شد و گفت: "روی سنجاق شدن احساسات به تصاویر، حرف برای گفتن زیاد است اما مثالی که زدم به روشنی تفاوت بین دو عشق صورت‌زده و معنادار را برایتان مشخص می‌کند. شما می‌توانید عین این مثال را در عشق یک مادر به فرزند و یا عشق یک هنرمند به شاهکاری که خلق می‌کند هم ببینید. فقط به خاطر داشته باشید که احساسات مربوط به دنیای تصویرها احساساتی قابل اعتماد و قابل اعتنا نیستند و هرگز نباید در زندگی به آنها تکیه کرده و بر اساس آن آینده خود را پی‌ریزی کنید. تنها احساسات واقعی احساسات متعلق به دنیای ورای تصویر است و دنیای ورای تصاویر دنیایی است که در آن ذهن سکوت می‌کند و اجازه می‌دهد امواج واقعی احساسات اصیل و ناب درون انسان ظهور کند و جاری شود."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:25  توسط فرامرز کوثری  |