تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 216 - تصاویری همیشه خیالی!
تلنگری بر روح
تصاویری همیشه خیالی!
فرامرز کوثری
بعد از ظهر گرمی بود. همیشه خدامراد درس های خود را اول صبح که هوا خنک بود ارائه می کرد. اما آن روز اتفاقی افتاد که باعث شد در آن بعد از ظهر گرم ناگهان سرصحبت باز شود و خدامراد یکی از پرمعنا ترین مفاهیم را موشکافی کند. همه چیز از نامه هایی شروع شد که عده ای از تازه واردین با خودشان آورده بودند. نامه هایی در مورد زندگی خصوصی بعضی از اشخاص قدیمی گروه که از همان ابتدا کنار دریاچه ماندند و آن جا را ترک نکردند.
گیرنده یکی از نامه ها زن میانسالی بود که بعد از خواندن نامه از لحاظ روانی به کلی زیر و رو شد و از قالب یک عضو شاد و سرحال گروه به شکل یک فرد غمگین و تنها و گوشه گیر درآمد. او از جمع فاصله گرفت و کنار دریاچه نشست و به دوردست خیره شد. گهگاه نیز انگار با کسی حرف می زند سرش را تکان می داد و چشمان بی فروغش را به پرده ای در دور دست می دوخت که معلوم نبود روی آن چه چیزی نمایش داده می شود.
یکی دیگر از کسانی که از خواندن نامه خود خیالاتی شده بود و به عالم خیال پردازی پناه برده بود مرد مسنی بود که بعد از خواندن نامه به شدت عصبانی شد و با خشم از گروه فاصله گرفت و در فاصله دوری از ما شروع به گفتن بد و بیراه با صدای بلند به کسانی شد که نه دیده می شدند و نه ما می دانستیم چه کسانی هستند.
چند نفر دیگر هم بعد از خواندن نامه تمرکز خود را از دست دادند اما ساعتی بعد موفق شدند کنترل روانی و رفتاری خود را دوباره بدست آورند و به جمع بپیوندند. اما آن بانوی غمگین و آن آقای خشمگین همچنان در عالم خیال خود غوطه ور بودند و از آن بیرون نمی آمدند.
خدامراد انگار متوجه شرایط نابسامان روانی این دو عضو درمانده گروه شده بود. و انگار به اندازه آنها از ناراحتی شان رنج می کشید. چون بی مقدمه اعلام کرد که همه در استراحتگاه ساحلی جمع شوند چون می خواهد راجع به موضوع بسیاری مهمی صحبت کند.
آن دو عضو غمگین و خشمگین خیالاتی هم به ناچار به ما پیوستند. هر چند از روی رفتار و نگاهشان می شد فهمید که حواسشان به کلاس نیست و در عالمی دیگر سیر می کنند.
وقتی همه جمع شدند خدامراد خطاب به آن بانوی اندوهگین و آقای عصبانی گفت:" امروز می خواهیم راجع به همین مشکلی که الان گرفتارش شده اید یعنی گیر افتادن در چرخه به ظاهر کنترل ناپذیر و غیر ارادی خیال سازی و خیال بافی و خیال پردازی صحبت کنیم و مطمئنم که اگر درس را خوب بگیرید نه تنها می توانید به این مشکلی که الان درگیرش شده اید غلبه کنید بلکه در آینده زندگی خود هم می توانید همیشه برای مشکلات مشابه راه حلی کارآ و موثر در آستین داشته باشید. راه حل نجاتی که نه تنها شما را در مقابل هجوم خیالات آشفته بیمه می کند ، بلکه به شما کمک می کند که در سخت ترین و بحرانی ترین شرایط از قوه تخیل و ابتکار خود درجهت یافتن راه حل ها و پاسخ های نوآورانه و مفید بهره جوئید و به جای اینکه این چنین اسیر نیروی قدرتمند خیال پردازی ذهن خود قرار گیرید ، بتوانید بر اسب سرکش خیال لجام زنید و آن را به سویی که به درد می خورد هدایت کنید."
مقدمه ای که خدامراد گفت انگار حس کنجکاوی را در همه بخصوص آن دو عضو غمگین و عصبانی تحریک کرد چون همه سراپا گوش شدیم تا ببینیم او چه می گوید.
خدامراد گفت:" انسان تنها موجودی در روی زمین است که می تواند بیاندیشد و فکر کند. این را قبلا بارها گفته ایم. ولی فکر کردن انسان به شکل خلق و بازسازی تصاویر صورت می گیرید. این نکته بسیار مهمی است. ما وقتی فکر می کنیم تصویر می سازیم و این تصویر را روی پرده سینمای ذهن خودمان می اندازیم و با براندازی آن گمان می کنیم که داریم فکر می کنیم."
خدامراد ساکت شد. انگار انتظار همراهی حاضرین را داشت. بعد از مدتی سکوت همان بانوی غمگین با صدایی گرفته و خفه گفت:" یعنی اگر نتوانیم برای چیزی تصویری ذهنی خلق کنیم نمی توانیم راجع به آن فکر کنیم؟"
خدامراد بلافاصله گفت:" دقیقا! موضوعاتی که ذهن می خواهد آنها را بررسی و تحلیل کند الزاما باید تصویری شوند. البته اینکه روی تابلوی نقاشی مربوط به هر موضوع چه تصویری نقاشی شده مهم نیست. مهم این است که درک کنیم چیزهایی که فکر می نامیم در واقع آلبومی از چندین تصویر هستند که ذهن انسان آنها را خلق می کند تا بتواند به حیات خود ادامه دهد و فرآیند تفکر را جان بخشد."
مرد عصبانی با خشمی آشکار گفت:" و این تصاویر هر چه باشند واقعی نیستند؟"
خدامراد فورا گفت:" نه!" و ساکت شد.
احساس کردم خیلی سریع به نتیجه ای که می خواستیم رسیدیم. سکوتی طولانی که بر جمع حاکم شد به وضوح نشان می داد که همه انگار فهمیدند خدامراد چه می خواهد بگوید. بانوی غمگین با صدایی که همچنان خفه و غم زده بود گفت:" یعنی می گوئید همه این افکار و خیالاتی که به مغز من هجوم آورده تصاویری مرده و غیر واقعی بیش نیستند که فقط در ذهن من حضور دارند و من اسیر یک سری تصویر بی جان شده ام که هیچ کاری از آنها برنمی آید و هیچ نیرو و توانی برای ناراحت سازی من ندارند؟ پس من چرا ناراحتم؟"
خدامراد گفت:" تصاویر ذهنی مرده و بی جان نیستند. در واقع ذهن تمام تلاش خود را به خرج می دهد تا آنها را زنده کند و به آن ها جان ببخشد. حتی ذهن از کل غده های هورمونی بدن کمک می گیرد تا با ترشح انواع هرمون ها و برانگیختن انواع هیجانات و احساسات تند و تیز همنوا با تصویری که پخش می کند تو را وادار کند زنده بودن این تصاویر را باور کنی و تا آخر فیلم با دست پخت جناب کارگردان که همان ذهن است همراه شوی. تو الان ناراحتی چون به هر جا می نگری تصویر می بینی. به این ساحل که نگاه می کنی ساحل واقعی را نمی بینی بلکه تصویری که ذهن تو از این ساحل ساخته را می بینی. ممکن است تصویر ذهنی تو خیلی به شکل کنونی این ساحل نزدیک باشد. درست مثل عکس یا فیلمی که با دوربین گرفته شده باشد و به صورت همزمان روی پرده در حال پخش باشد. اما مهم این است که تصویری که روی تلویزیون ذهن ات می بینی و کلمه "پخش زنده" در گوشه آن حک شده، هرچه باشد واقعیت زندگی نیست. بلکه تصویری است گزینشی از صحنه ای از زندگی.
اینکه چرا ناراحت هستی و نمی توانی از شر خیال سازی و خیال بافی فرار کنی این است که چون به هر جا نگاه می کنی این تصویر را می بینی. "
یکی از جوانان گروه که پسری شوخ و در عین حال زیرک بود دستش را بالا برد و گفت:" اجازه می دهید چیزی جالب در همین رابطه را نقل کنم. اخیرا در یک مجله علمی دیدم که عینکی اختراع شده که شیشه های آن از داخل شبیه صفحه تلویزیون است. شما می توانید این تلویزیون عینکی را به آنتن یا دستگاه پخش فیلم وصل کنید و به صورت خصوصی هر فیلمی که بخواهید را هر جا که هستید در اتوبوس یا محل کار و حتی رختخواب ببینید. کسانی که دور وبر شما هستند این فیلم ها را نمی بینند و حتی صدای هنرپیشه های آن را که از طریق گوشی های هدفون اطراف دسته عینک برای صاحب آن قابل شنیدن هستند را هم نمی شنوند.به این ترتیب شما می توانید هر چیزی که بخواهید و هر فیلمی که در اطرافتان باشد را اختصاصا برای خود پخش کنید و از آن لذت ببرید!"
او سپس ساکت شد و لبخند مرموزی را روی صورت خود ظاهر ساخت انگار نکته مهمی را گفته که فقط گروهی خاص آن را درک می کنند.
خدامراد با لبخند گفت:" این دوست ما با آن خنده معنادارش دارد نکات بسیار مهمی در خصوص این عینک های تلویزیونی یا این تلویزیون های عینکی می گوید. بیائید تعدادی از این نکات را با هم مرور کنید و شما هم همراهی کنید و هر چه به نظرتان می رسد اضافه کنید:
نکته اول در مورد شباهت این عینک های شیشه تلویزیونی با ذهن انسان است. ذهن سمت نگاه انسان را از داخل می دزدد و روی پرده تلویزیونی درون سر قفل می کند. عینک های تلویزیونی هم نمی گذارند شخص واقعیت دنیای بیرون را ببیند بلکه او را وادار می کند به صحنه و تصویری نگاه کند که دستگاه پخش فیلم متصل به عینک دارد برایش پخش می کند. در هر دو حالت شخص مشغول تماشای تصویری است که هر چند زنده و جان دار و زیبا به نظر می رسد اما واقعی نیست.
نکته دوم این است که فرد اگر هم بخواهد و تصمیم بگیرد واقعیت را ببیند مادامی که به ذهن اجازه میدان داری را می دهد و اصرار دارد که عینک ها را روی چشمان خود نگه دارد ، هرگز نمی تواند موفق به دیدن حقیقت شود. او فقط اجازه دارد چیزهایی را ببیند که ذهن و یا عینک به او اجازه می دهند.
نکته سوم که نکته بسیار ظریف و مهمی هم هست این است که تصاویری که ذهن پخش می کند از آرشیو و بایگانی حافظه و از بخش خاطرات برداشته می شوند. البته ذهن قدرت تصویر سازی و تجسم صحنه های جدید را هم دارد و می تواند تصاویر خیالی که در واقعیت اصلا وجود ندارند را هم خلق کند. اما عمده تصویرهایی که ذهن پشت چشم ما رژه می برد از آلبوم خاطرات و از درون بایگانی حافظه برداشته می شوند.
به طور مشابه فیلم هایی که از طریق تلویزیون عینکی پخش می شوند هم یا از داخل آلبوم و فیلم های از قبل ضبط شده و ویرایش شده پخش می شود و اگر هم پخش زنده و به قول امروزی ها آن لاین باشد تصویری گزینشی است که از طریق دوربین فرستنده شکار می شود.در تلویزیون عینکی با فشار دگمه هایی خاص فیلم مورد نظر انتخاب و پخش می شود و در مورد این دو دوست غمگین و خشمگین ما دو تا نامه خشک و بی روح وظیفه این دکمه و باز کردن در بایگانی ذهن آن ها را به عهده داشتند."
یکی از حاضرین دستش را بالا برد و گفت:" یعنی می خواهید بگوئید کلماتی که ما با آنها فکر می کنیم و دائم زیر لب نجوایشان می کنیم ، در واقع یا خود تصویری هستند که ذهن به جای واقعیت از آنها استفاده می کند و یا فعال کننده و بالاآورنده تصاویری ذهنی متناظرو منسوب به خود هستند؟!"
خدامراد دوباره با لبخند گفت:" دقیقا همینی است که گفتید. کلمات یا خود تصویری ناقص از واقعیت اند و یا نماینده و محرک تصویری معادل برای هر واقعیت هستند. خیلی ها می گویند ما با کلمات فکر می کنیم اما در واقع ما با تصاویر می اندیشیم و کلمات واسطه ای بیش نیستند و اگر برای چیزی تصویری نداشتیم آن وقت از تصویر و صورت کلمه به عنوان جایگزین آن استفاده می کنیم. اما اجازه دهید تا بقیه دوستان نکات کلیدی که از شباهت بین عینک های تلویزیونی و ذهن قابل استخراج است را نقل کنند."
آن بانوی غمگین دستش را بالا برد و گفت:" نکته چهارم این است که وقتی غرق تماشای تصاویر ذهن ساخته و یا پخش شده از عینک تلویزیونی می شویم دیگر متوجه نیستیم که داریم جایگزین واقعیت و در واقع یک صحنه تقلبی و غیر واقعی را تماشا می کنیم. آن را با حقیقت اشتباه می گیریم و تا لحظه ای که تلنگری ما را به خود نیاورد به این بهت و گیجی ادامه می دهیم. "
خدامراد سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت:" و متاسفانه گاهی این تلنگر بسیار رنج آور و سخت است. اتفاقی مثل زلزله و یا بیماری لاعلاج و یا از دست دادن عزیزان و حتی بدتر از آن مرگ گاهی اوقات تنها تلنگرهایی هستند که آدم های شیفته تماشای فیلم و تصویرهای ذهنی را به دنیای واقعی می آورد. و گاهی فرصت باقیمانده برای جبران بعد از این تلنگرها زیاد نیست و بخش اعظم جوانی و زندگی انسان در تماشای تصویرهایی که با وجود صورت زیبایشان ، غیر واقعی اند تلف می شود."
مرد خشمگین گفت:"اگر اجازه خوش رقصی و عرض اندام به کلمات ندهیم و سمت نگاهمان را به سوی صورت ها و نقش های ذهنی نگردانیم و به آن بی توجه باشیم و به آنچه همین الان در مقابل چشمان حقیقی مان در زندگی حس می کنیم و همین الان و همین جا تجربه می کنیم دقت کنیم آن وقت چه اتفاقی می افتد؟ به آرامش می رسیم؟"
خدامراد گفت:" به شرطی که همه این کارها یک تصویر جدید ذهنی و یک فیلم جدید پخش شده از تلویزیون عینکی به اسم "رسیدن به روشنایی" از طریق سکوت ذهن نباشد. باید این اتفاق واقعا بیافتد و از همه مهم تر استمرار داشته باشد. باید زمان اکنون برای شما زمانی واقعی و ابدی شود و شما به صورت جاودانه و از همه مهم تر پیوسته و مستمر در همین الان زندگی تان ساکن شوید."
مرد خشمگین گفت:" اما وقتی عینک تلویزیونی را از جلوی چشمانم برمی دارم ، در مقابل خودم تلویزیون منزلم را می بینم. گوشی موبایلم را می بینم که دارد برایم فیلم پخش می کند و آهنگ می زند. مجله ها را می بینم که دارند با کلمات و عکس هایشان نقش همان عینک تلویزیونی را بازی می کنند. حتی با انسان های دیگر روبرو می شوم آنها را در قالب قصه گوها و داستانسراهایی می بینم که تاریخچه شخصی خود را به صورت یک فیلم زنده برایم نقل می کنند و سمت توجه مرا از واقعیت همین الانم می دزدند. انگاری انسان نسخه المثنای ذهن را به صورت عینک های تلویزیونی ، تلویزیون های سه بعدی ، پرده های سینما و خلاصه صورت سازی های رنگ و وارنگ در اطرافم بازسازی نموده است تا مبادا سمت نگاهم به سوی واقعیت الان و اینجای زندگی ام برگردد. در این شرایط چگونه می توانم خودم را از اسارت کلمات و صورت ها رها سازم و آرام بگیرم؟"
خدامراد نفسی عمیق کشید و گفت:" همه این پرده های نمایش برای دزدیدن سمت دقت و توجه من و توست. دقت و توجه ما هم مال خودمان است و کنترلش دست فقط خودمان است. این ما هستیم که تعیین می کنیم نورافکن توجه مان به سمت چه چیزی بچرخد و چه چیزی را روشن کند. همه چیز به راحتی دور انداختن یک عینک و خاموش کردن تلویزیون و قطع کردن آنتن است. فقط کمی دل کندن و جرات روبرو شدن با واقعیت های همین الان و همین جای زندگی مان را می خواهد. چرا باید معطل تلنگر بود تا ما را مجبور به رهاسازی و به خود آمدن کند. همین الان سکوت را بر ذهن خود حاکم کن و در سکون و سکوت و آرامش ذهن به دنیا نگاه کن. خواهی دید در دل واقعیت و آرامش ابدی هستی قرار داری. کار به همین سادگی است!"


