تبليغاتX
سری درس های خدامراد نوشته فرامرز کوثری

سری درس های خدامراد نوشته فرامرز کوثری

مجموعه درس های خدامراد نوشته مهندس فرامرز کوثری در مجله موفقیت(تلنگری بر روح ـ افسانه خدامراد و...)

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر...

تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان

یک سبد عاطفه دارم

همه ارزانی تان!






+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 16:49  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 225 - تقسیم کار به جای تقسیم زمان!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 225 -  تقسیم کار به جای تقسیم زمان!

 تقسیم کار به جای تقسیم زمان!http://s1.picofile.com/file/7222692896/talangor225.jpg

فرامرز کوثری

برف شدیدی که شب قبل باریده بود ، باعث شد که همگی ، داخل غار بودن را به قدم زدن در بیرون ترجیح دهیم. بعد از خوردن یک صبحانه در حالی که همه دور آتش جمع شدیم با نگاهی مشتاق منتظر ماندیم تا ادامه  درس یادگیری ذهن آگاهانه را از خدامراد بشنویم. در قیاس با سرمای گزنده بیرون ، درس های جذاب خدامراد همه ما را گرم می ساخت و نگاه مشتاق تک تک ما  حکایت از آن داشت که به این گرمای آگاهی  به اندازه آتش اجاق نیاز داریم.

خدامراد بدون هیچ درنگ و تاخیری شروع به صحبت کرد. او گفت:" یادتان هست گفتیم برای فردی که در زمان الان با تمام وجود حضور ذهن دارد و به قولی "ذهن آگاه" است، برای این فرد زمان چه شکلی است؟ آیا کسی از شما می تواند در مورد کیفیت "زمان" از نگاه یک فرد ذهن آگاه کمی توضیح دهید؟"

خانمی که معلم زبان بود با شوق پرسید:"آیا این موضوع با ادامه درس یادگیری ذهن آگاهانه مرتبط است؟ یعنی می خواهید کاربرد آن را در امر یادگیری و تعلیم و آموختن یک مهارت با کمک نگرش ذهن آگاهانه بیان کنید؟"

خدامراد گفت:"همه چیز بستگی به این دارد که چقدر با نگاه یک فرد حاضر در لحظه اکنون آشنا هستید و چقدر با این شکل نگاه زندگی کرده اید؟ اجازه دهید ببینیم دوستان چقدر آن را دریافته اند."

دوباره آن معلم زبان دستش را بالا برد و درحالی که سعی می کرد سریع و تند صبحت کند گفت:" این که خیلی ساده است! فرد ذهن آگاه همه هوش و حواس و هشیاری اش روی الان زندگی اش و همین جایی که هست جمع است. در نتیجه برای او چیزی به نام گذشته یا آینده وجود ندارد. گذشته و آینده پدیده ای کاملا ذهنی است. ذهن اگر به هر دلیلی از کاربیافتد( حالا می خواهد خوابیدن باشد یا مستی یا مرگ!) در این حالت بدون ذهن و خاطره ، می بینیم که دیگر گذشته و آینده ای وجود ندارد. ولی در عوض اکنون و الآن همیشه هست چون ربطی به ذهن و فکر ندارد. اکنون واقعی ترین لحظه عالم است. حتی اگر هیچ ذهنی برای دیدن آن نباشد."

معلم زبان ساکت شد. مثل شاگردی بود که تند و پشت سرهم چند جمله ای را حفظ کرده بود و می خواست سریع تا یادش نرفته آنها را بگوید و نمره قبولی اش را بگیرد. اما خدامراد هیچ نمره ای به او نداد. برعکس گفت:"این ها که گفتی جملات قشنگی هستند. اما برای فهمیدن "زمان" از نگاه یک ذهن آگاه، "فهمیدن" یک نکته با "زیستن با آن نکته" فرق می کند. فهمیدن را همه ما که اینجا نشسته ایم در طول صحبت های قبلی درک کرده ایم. حال سوال این است آیا با این درک و فهم جدید از زمان توانسته ایم کنار بیاییم و آیا در زندگی واقعی خود موفق شده ایم تجربه بی زمانی و شناور بودن در اکنون را جاری سازیم؟ اگر فهمیده باشیم پس به راحتی می توانیم بگوئیم که یادگیری یک موضوع از نگاه یک فرد هشیار در زمان الان چگونه است؟ به هر حال چون داریم از این پنجره جدید به زندگی نگاه می کنیم پس می توانیم بگوئیم چه می بینیم؟"

معلم زبان سعی کرد به دفاع از خود حرف بزند. اما بعد از گفتن چند جمله بی ربط ناگهان ساکت شد. خدامراد از او خواسته بود که اگر واقعا بی زمانی نگاه یک فرد ذهن آگاه(با هوش و حواس جمع در زمان اکنون) را درک کرده بگوید یادگیری درس و مهارت و چیزهای آموختنی برای یک فرد بی زمان چگونه است؟"

پسرجوانی به دفاع از معلم زبان دستش را بالا برد و گفت:" مگر ممکن است ما بخواهیم کاری انجام دهیم و یا چیزی را مطالعه کنیم و از زمان استفاده نکنیم!؟ همه برنامه ریزی های ما بر اساس زمان است. مثلا به خودم می گویم صبح از هشت تا ده این درس را می خوانم و ده تا یازده استراحت می کنم و یازده تا یک دوباره این یکی درس را مطالعه می کنم و به همین ترتیب. به نظر من یک فرد بی زمان یک فرد بدون ساعت و گیج و سردرگم است ، چون وقت را نمی شناسد پس مدیریت وقت و زمان را هم بلد نیست و در نتیجه کارش در زندگی گره می خورد و به خاک سیاه می نشیند. بی زمانی به نظر من اصلا چیز خوبی نیست!"

خدامراد لبخندی زد و گفت:" اما به راحتی با کمی تعمق و دقت در پدیده زمان می توان فهمید که وقت و زمان یک چیز توافقی بین انسان هاست و همه آن چیزی که ما به آن گذشته یا آینده می گوئیم چیزی درون ذهن ما و غیر واقعی است. آیا این را قبول دارید؟"

همان پسر جوان گفت:" بله قبول دارم که گذشته و آینده غیر واقعی و در حقیقت ذهنی است. اما این شبح غیر واقعی باید در زندگی اجتماعی امروز باشد تا بتوان بر اساس آن کاری انجام داد. بدون زمان بندی هیچ پروژه ای جواب نمی گیرد و هیچ یادگیری رخ نمی دهد، اصلا مگر چنین چیزی امکان دارد؟"

او با نگاه حق به جانب به جمع خیره شد. اما کسی نظر او را تائید نکرد. برای همین سرجای خود نشست و خود را به نوشیدن دمنوش گیاهی اش سرگرم ساخت.

خدامراد گفت:" پس تا این جا پذیرفتیم که زمان عامل یا پدیده ای است ذهنی که مثل یک چسب نامریی ظاهرا خرده فعالیت های گذشته و حال ما را به هم می چسباند و از جمع آنها یک فعالیت کلان و معنا دار را در آینده نتیجه می دهد. این پیشرفت بسیار خوبی است که بپذیریم زمان شبحی بیش نیست. شبحی ذهنی و توهمی که کارش فقط شبیه یک چسب نامریی است."

معلم زبان به اعتراض گفت:" ولی باید قبول کرد بدون این شبح نامریی و نادیدنی و غیر حقیقی ، انجام فعالیت های زندگی امکان پذیر نیست!؟"

خدامراد گفت:" اجازه دهید ببینیم آیا این حرف واقعا درست است. فرض کنید زمینی خریده اید و می خواهید دیوار کشی کنید و در آن برای خود یک ساختمان مسکونی بسازید. دو گروه استاد و بنا و کارگر به شما معرفی می شود. یک گروه زمان گراست. یعنی می گوید در عرض دو سال ساختمان را به شما تحویل می دهد طبق یک برنامه زمان بندی خاص مثلا هفته اول گود برداری، هفته دوم دیوار کشی موقت ، هفته سوم کاشتن پایه های  ساختمان و به همین ترتیب تا دو سال آینده ، به صورت هفته به هفته به شما برنامه می دهد و روزانه هم از شما حقوق می خواهند. این گروه شب ها می خوابند و روزها به تعداد ساعات مشخصی کار می کنند و روزهای تعطیل هم کار را تعطیل می کنند. اما شما باید هر روز حقوق آنها را به صورت ثابت پرداخت کنید.

گروه دوم استادکاران و بناها و کارگران می گویند کار را به صورت پیمانی به آنها بدهید.و فقط به آنها بازه زمانی مورد نظر خود را بگوئید . مثلا بگوئید شش ماه یا یکسال بیشتر کار طول نکشد. آنها هم بر اساس تخصص و تشخیص خودشان پیشرفت کار را برنامه ریزی می کنند. برنامه گروه دوم بر اساس خود فعالیت است نه زمان انجام فعالیت. مثلا می گویند ابتدا گودبرداری می کنیم، بعد دیوار می کشیم و همزمان ستون ها را نصب می کنیم و موازی با آن کار دیگر را انجام می دهیم و....

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 225 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:14  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 224 - شیرجه به درون پیچیدگی!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 224 -   شیرجه به درون پیچیدگی!

 شیرجه به درون پیچیدگی!http://s1.picofile.com/file/7222692468/talangor224.jpg

فرامرز کوثری

اولین برف زمستان روی زمین نشست. اولین برف معمولا با باران مخلوط است و همین آبکی بودن برف باعث می شود تا در مناطقی که دما پائین است  برف به یخ تبدیل شود. سطح دریاچه یخ نزده بود اما تمام برف هایی که اطراف غار روی زمین نشسته بود مانند شیشه سفت و سخت شده بود.همه چیز گواه یک زمستان سرد را می داد. خدامراد انگار از قبل این را می دانست. تمام قسمت های غار از سوخت و چوب و میوه های خشک جنگلی پر شده بود. حتی در گوشه ای دور از محل اقامت ما ، چند مرغ و خروس هم نگه داری می شدند. خدامراد می گفت: پرنده و ماهی زنده برای نگه داری گوشتشان نیازی به یخچال نیست. خود زنده بودن سالم نگهشان می دارد و این مطلب در عین ساده و بدیهی بودن ، آن لحظه برای ما دنیایی از مفهوم را به همراه داشت. ما این اصل را به تمام مواد غذایی تعمیم دادیم. هیچ کس بیشتر از حد نیاز خودش پوست میوه ای را نمی شکافت چون خود پوست بهترین محافظ برای حفظ میوه در مقابل فساد بود.

آن روز صبح زود خدامراد طبق معمول همیشگی کنار اجاق نشست و بعد از اینکه همه سرجایشان نشستند و مشغول نوشیدن دمنوش گیاهی شدند شروع به صحبت کرد و گفت:" با وجود سرمای هوا بحث یادگیری به روش حضور ذهن صددرصدی که دنبال می کردیم دارد روز به روز گرم تر و هیجان انگیز تر می شود. اما قبل از آن لازم می دانم سوال یکی از حاضرین در این جلسه که نخواست اسمش فاش شود را مطرح کنم."

خدامراد سکوت کرد. انگار می خواست سوال کننده را مطمئن سازد که اسمش را به کسی نمی گوید. سپس ادامه داد:" این دوست ما پرسیده که حضور ذهن صد درصد و آگاهی فطری یا مافوق فکر یعنی چه و چگونه می توان حضور ذهن کامل در زمان الان را درک کرد و تفاوت آن با آگاهی همین الانمان که عمدتا ساخته و دستکاری شده فکر است را تشخیص داد؟"

با شنیدن این سوال همگی به خنده افتادیم. ماه ها بود که بحث ذهن آگاهی و هشیاری ورای فکر توسط خدامراد مطرح شده بود و هفته ها و روزها روی جنبه های مختلف این شیوه متفاوت آگاهی صحبت کرده بودیم و در چند هفته اخیر به کاربرد این شیوه آگاهی و هشیاری باطنی در مبحث یادگیری پرداخته بودیم و تازه وقتی در اوج درس یادگیری به روش آگاهی فطری بودیم، یکی از حاضرین همه چیز را زیر سوال برده بود و پرسیده بود که چگونه می تواند تفاوت آگاهی فطری با آگاهی معمولی فکرساخته را دریابد!؟"

وقتی جمع از خنده افتاد و سکوت کما بیش شکننده بر جمع حاکم شد، خدامراد با لحنی جدی گفت:" فراموش نکنید که این دوست ما آنقدر شجاعت داشت که سوال خود را مطرح کند. این شجاعت نشانه آن است که او واقعا می خواهد درس ها رایاد بگیرد و بی جهت وقت خود را در این جا هدر نمی دهد.بنابراین به جای خندیدن به او سعی کنید برایش جوابی شایسته پیدا کنید."

یکی از حاضرین گفت:" آگاهی فطری چیزی نیست جز آوردن کل هوش و حواس به همین زمان الان و فراموش کردن کامل همه چیزهایی که در اتفاقات همین الانمان تاثیر و نقشی ندارند."

یکی دیگر از اعضا گفت:"آگاهی فطری یعنی پذیرفتن اینکه دنیای قبل از این به طور کامل با همه خاطراتی که در آن داریم همین الان مرد و محو شد و هم اکنون چیزی که مقابل ماست تازه و جدید و برای اولین بار است که دیده و تجربه می شود. ذهن آگاهی یا هشیاری فطری یعنی اینکه دست از لجاجت برای حفظ خاطره دنیای قبل برداریم و هرچه تمرکز و توجه و حضور ذهن داریم روی اتفاق های همین الان در حال رخ دادن زندگی مان در همین جایی که هستیم بگذاریم."

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 224 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:12  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 223 - یادگیری به کمک فراموشی!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 223 -  یادگیری به کمک فراموشی!

 یادگیری به کمک فراموشی!http://s1.picofile.com/file/7222692254/talangor223.jpg

فرامرز کوثری

سرما هر روز بیشتر می شد. باران های سیل آسا و آسمان  همیشه ابری باعث شده بود تا ساحل دریاچه چهره به ظاهر دلگیری به خود بگیرد. اما آن روز صبح بعد از صرف صبحانه خورشید انگار تصمیم گرفته بود به هر قیمتی که هست لااقل تا قبل از ظهر زمین را گرم کند. ابرها به احترام خورشید کنار رفته بودند و آفتابی دلپذیر ساحل دریاچه را در برگرفته بود. هیچ کس نمی توانست در مقابل وسوسه کنار ساحل دور اجاق نشستن مقاومت کند. نیم ساعت بعد از صبحانه همگی دور اجاقی گرم و پر آتش نشسته و منتظر درس جدید خدامراد بودیم.

خدامراد طبق معمول لیوانی بزرگ از دم نوش گیاهان صحرایی را برای خود پر کرد و کنار اجاق نشست و بی آنکه مقدمه چینی کند سروقت اصل درس امروز رفت. او گفت:" امروز می خواهم در مورد یکی از خصوصیات جالب فکر و ذهن انسان صحبت کنیم و بر اساس این ویژگی اشتباه بزرگی که انسان های متکی به آگاهی فکری هنگام یادگیری مرتکب می شوند را توضیح دهیم و نهایتا نتیجه بگیریم که یک فرد آگاه فطری چگونه بدون ارتکاب این خطا می تواند از مانعی که هشیاری متکی بر فکر برای خود می تراشد عبور کند و به قدرت یادگیری عمیق و ماندگار دست یابد."

خدامراد برای مدتی ساکت شد. انگار می خواست توجه بیشتری از ما به سخنان خود جلب کند. در این کار هم موفق شد چون سکوت عمیق و کاملی که برجمع حاکم شده بود حکایت از آن داشت که همگی منتظر ادامه درس بودند.

خدامراد ادامه داد:"  ذهن انسان خاصیت عجیبی دارد به اسم ضدفکر ساختن. یعنی به محض اینکه فکری در ذهن ساخته می شود همزمان با آن یک ضد فکر هم متولد می شود. علتش هم این است که ذهن شبیه چاقویی است که همواره سعی می کند عمل جداسازی و مرزبندی را انجام دهد. این چاقوی تیز هنرش این است که با برش و ایجاد زخم در بافت یکپارچه موضوعات هستی آنها را به دو قسمت مجزا تقسیم کند. این دو قسمت از دید ذهن ذاتا باید دشمن و متضاد یکدیگر باشند تا وظیفه برش و جداسازی درست انجام شده باشد. "

سپس خدامراد بیلچه کوچکی را از کنار اجاق برداشت و با آن در ماسه کنار پای خود گودالی کند و گفت:"این بیلچه ذهن است. از داخل این فضای یکدست ساحل دریاچه مقداری خاک برمی دارد و به اطراف می ریزد. گودالی می سازد. این گودال همان فکرجدیدی است که ذهن ساخته است. هر چیزی بیرون این گودال ضد فکر است. به محض اینکه چاله شناسایی شد ضد فکر هم تعریف می شود. ضد فکر اگر نباشد فکر نیست. همانگونه که اگر خاک های اطراف این گودال نباشند دیگر چاله ای شکل نمی گیرد. پس هر فکری در ذهن برای ادامه حیات به ضدفکر خودش نیاز دارد. و هرکسی فکر می کند با تقویت یک ضد فکر می تواند فکری را از بین ببرد اشتباه می کند چون در حقیقت به فکر جان می دهد و این اجازه را به فکر می دهد که خود را بهتر شناسایی کرده و روی ماندگار و پابرجا بودن بیشترمقاومت کند.

اگر خوب فکر کنید می بینید که این تولد همزمان فکر و ضد فکر در هر فرآیند ذهنی و نابودی یک فکر به محض تضعیف و محو ضدفکر متناظرش در همه بخش های زندگی یک انسان ذهن زده و صاحب هویت فکری کاملا آشکار است. آیا کسی از شما می توانید یک مثال بزند؟"

مرد میانسالی دستش را بالا برد و گفت:" من در شرکت بزرگی کارمند بودم. روزی رئیس جدید شرکت اعلام کرد که هیچ کس حق ندارد دستمال قرمز در جیب کتش بگذارد و اگر کسی این کار را انجام دهد جزو شرکت نیست و بلافاصله مجازات می شود. همه ما تعجب کردیم. قبل از آن اصلا به رنگ قرمز دستمال حساس نبودیم اما به محض اعلام این دستور خیلی ها به آن حساس شدند. بعضی که از روش رئیس جدید شرکت خوششان نمی آمد به شکل های مختلف از رنگ قرمز در لباس خود استفاده می کردند و این همان چیزی بود که رئیس جدید می خواست. او از سوی کارمندان مقاومت می خواست تا این مقاومت را بشکند و از این راه انرژی بگیرد و خودش را ثابت کند. چند نفر از کارمندان شغل خود را فقط به خاطر رنگ قرمز بی معنا از دست دادند و رئیس جدید هر روز از جلوی بچه ها عبور می کرد و با دقت به لباس های آنها چشم می دوخت تا رنگ قرمز را پیدا کند و از این طریق ضدفکر خودش را کشف کند.

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 223 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:9  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 222 - فقط یک ناخدا!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 222 - فقط یک ناخدا!

فقط یک ناخدا!http://s1.picofile.com/file/7222692147/talangor222.jpg

فرامرز کوثری

دوباره به خاطر سردی هوا مجبور شدیم داخل غار بساط صبحانه راپهن کنیم. تجربه زیاد بدی هم نبود بخصوص آنکه صبح زود برای جمع آوری چوب و در حقیقت ورزش و تقلای صبح گاهی به صورت گروهی از غار بیرون زدیم و در سرمای گزنده در هوای آزاد بالا و پائین پریدیم روی سرحالی و سرزندگی ما تاثیر فوق العاده ای گذاشته بود. وقتی صبحانه را خوردیم و کنار اجاق در جای خود آرام گرفتیم و آماده گوش کردن به صحبت های خدامراد شدیم انتظار داشتیم او درس های جلسه قبل در مورد کاربرد آگاهی از نوع ورای فکری یا فطری در امر یادگیری را برای ما ادامه دهد اما خدامراد بی مقدمه شروع به تعریف یک داستان نمود و از ما خواست تا نظر خود در مورد این داستان را برای او بیان کنیم. می دانستیم که این داستان به موضوع یادگیری ذهن آگاهانه ارتباط دارد اما در ابتدا این رابطه را نمی فهمیدیم و از این بابت احساس می کردیم درس جدیدی شروع شده است. غافل از اینکه بی آنکه بدانیم ادامه درس قبل را می گرفتیم.

خدامراد گفت:" می دانید که در کشتی فقط ناخداست که می تواند تصمیم آخر را بگیرد. بقیه افسران هم ناچارند از او اطاعت کنند و تحت اوامر او عمل کنند. به هر حال کشتی غذا نیست که وقتی آشپز دو تا شود فقط شور شود یا بی نمک. کشتی اگر دو نفر تصمیم متناقض بگیرند ممکن است غرق شود و دیگر نه از آشپز اثری می ماند و نه از آش!"

خدامراد لختی سکوت کرد و سپس ادامه داد:"این جاست که مهم می شود چه کسی ناخدا باشد. اگر یک فرد لجوج و جاه طلب و محدود نگر ناخدا شود آخر و عاقبت آن کشتی و مسافرینش از قبل معلوم است. اما اگر یک فرد دریادیده و آشنا به فراز و نشیب ساحل و دریا سکان هدایت کشتی را در دست بگیرد ، مشخص است که به وقت برخورد با مشکلات سخت و موج های سهمگین ، فرد با تجربه و دریاشناس بهتر عمل می کند و تصمیم های بهتری را می تواند بسازد و اجرا کند.

حال تصور کنید در یک کشتی  دو نفر افسر ارشد حضور داشته باشند. یکی همان فرد محدود نگر و قالبی و خیالاتی و احساسی که فقط در دریاهای آرام می تواند ناخدایی کند و یکی ناخدای واقعی دریاشناس که بچه دریاست و از کودکی با دریا اخت گرفته و از دل آن ماهی شکار کرده و خلاصه بخشی از دریاست و الان هم به راحتی ناخدای کشتی شده است.افسر ارشد قالبی و قاعده گرا خوش سروزبان است و تا دلتان بخواهد حرف های خوب و جذاب می زند. در وصف دریا می تواند به اندازه تمام کتاب های شعر دنیا شعر بگوید. و تمام قواعد و فرمول ها و قوانین حاکم بر دریا را در داخل حافظه کامپیوتر کیفی اش به همراه دارد. او به خاطر خوش سروزبان بودن و از همه مهم تر به دلیل آرام بودن دریا ، توانسته برای مدتی در سمت ناخدایی به همه دستور بدهد و خلاصه کلی عکس و فیلم و خاطره ازاین دوران در  داخل کامپیوتر و موبایلش دارد. اما اکنون دیگر دریا آرام نیست. موج های بزرگ جدید از راه رسیده اند و فرمول های قالبی و اطلاعات قدیمی دیگر چاره ساز نیستند. دریا از آرامش بیرون آمده و شکل دیگر خودش را نمایان ساخته است. پر موج و متلاطم و زنده و پر انرژی. در این حالت از ناخدای خوش سروزبان دیگر کاری ساخته نیست. با زبان بازی که نمی توان بر امواج واقعی غلبه کرد. این جاست که افسرارشد خوش ظاهر و محدود نگر با زرنگی خودش را کنار می کشد و سکان کشتی را به ناخدای دریاشناس و قدیمی می سپارد. با اینکار دل همه اهالی کشتی آرام می گیرد. به هر حال ناخدای با تجربه از کودکی با دریا و کشتی اخت بوده و همه او را می شناسند و دوست دارند و در کنارش آرام می گیرند.

اما در این میان افسر خوش سروزبان بیکار نمی ماند. او از داخل تلویزیون کابین خودش دائم کارها و واکنش های ناخدای دریاشناس را نگاه می کند و با تاخیر همه حرکات او را معنا می کند و برایش جمله و لغت می سازد. او نمی خواهد از تک و پا بیافتد و هنوز هم می خواهد به دیگران ثابت کند که می تواند ناخدایی کند. اما تفسیر کردن و معنا یافتن برای اتفاقاتی که لحظه به لحظه نو و جدیدند انصافا کار ساده ای نیست و ناخدای خوش سروزبان باید کلی انرژی مصرف کند تا بتواند این همه اطلاعات تازه را پردازش کند. برای همین بخش زیادی از آنها را حذف می کند و فقط چیزهایی که به مذاق خودش خوش می آید را گلچین می کند و با بقیه حذف شده ها به گونه ای برخورد می کند که انگار اصلا نیستند و از ابتدا هم نبوده اند. گفتیم که ناخدای خوش سروزبان محدود نگر و قالبی بود. این جا ما رفتار محدودنگرانه او را می بینیم. چیزهایی که خوشش نمی آید را حذف می کند و دنیا را محدود به چیزهایی می بیند که از لحاظ او قابل هضم شدن هستند."

خدامراد ساکت شد. انگار می خواست مطمئن شود که ما با دقت حرف های او را دنبال می کند. بعد از چند ثانیه سکوت انگار این اطمینان را از روی نگاه های ما پیدا کرده بود ادامه داد:" کشتی کم کم به جزیره ای جدید و ناآشنا نزدیک می شود. دریا هنوز توفانی است و هر لحظه ممکن است کشتی با صخره ای برخورد کند و متلاشی شود. اما از سوی دیگر کشف این جزیره تازه و امکانات جدیدی که برای ساکنین کشتی فراهم می کند می تواند دنیای تازه ای را فراروی آنها بگشاید. ناخدای با تجربه و دریاشناس با تمام احتیاط سعی می کند با بالا ورفتن امواج کنار بیاید و گذرگاه مناسبی برای پهلو گرفتن کنار خشکی پیدا کند. در این هنگام ناگهان درب کابین فرماندهی باز می شود و آن ناخدای قالبی و محدودنگر خوش سروزبان به درون کابین می پرد و به ناخدای دریاشناس می گوید:" بعضی مواقع که خشم دریا فروکش می کند بگذار من هم سکان را دردست بگیرم. و یا لااقل اگر این کار فعلا به صلاح نیست بگذار در مورد بعضی چیزها نظر خودم را به تو دیکته کنم." حال شما بگوئید نظرتان در مورد این ناخدای خوش سروزبان و جاه طلب چیست؟"

یکی از جوانان دستش را بالا برد و گفت:" آیا او نمی داند که بود و نبودش در کابین فرماندهی به نجات کشتی هیچ کمکی نمی کند و حتی ممکن است اوضاع را بدتر سازد؟"

مرد مسن دیگری دستش را بالا برد و گفت:" ناخدای قالبی و جاه طلب باید فکر فرماندهی را از سرش بیرون کند. به خاطر محدودیت های ذاتی  که دارد باید در حد یک جاشو و افسر جزء باقی بماند و حیثیت کابین فرماندهی و جایگاه ناخدایی را با حضور بی مورد خود از بین نبرد. به خطر افتادن سلامتی کشتی و جان مسافرین هم جای خود را دارد."

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 222 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:48  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 221 - آن سوی یادگیری!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 221 -  آن سوی یادگیری!

 آن سوی یادگیری!http://s2.picofile.com/file/7222691826/talangor221.jpg

فرامرز کوثری

آن روز صبح هوا به شدت سرد شده بود. به همین خاطر قرار شد کلاس درس بعد از طلوع خورشید و گرمتر شدن هوا برگزار شود. اما هنگام طلوع خورشید بارانی شدید باریدن گرفت و ما همه مجبور شدیم در داخل غار پناه بگیریم. زمستان بی خبر و سریع می خواست خودنمایی کند و اصلا متوجه نبود که قرار است بین تابستان و خودش فصلی به نام پائیز هم باشد. خدامراد در جواب سرمای زودرس با خنده گفت:"آن تابستان خیلی گرم، یک زمستان خیلی سرد برای تلافی نیاز دارد!" و ما ماندیم که قرار است چه چیزی جبران شود.

به لطف دوراندیشی خدامراد و البته کمک دسته جمعی همه اعضای گروه در طول تابستان، در گوشه گوشه غار تمام مایحتاج اقامت گروه بزرگ ما در طول زمستان فراهم شده بود و ما نه از بابت سوخت و نه آب و غذا نگرانی نداشتیم.

موقع صبحانه همگی گرد اجاق بزرگی که خدامراد نزدیک ورودی غار روشن کرده بود نشستیم و مشغول تماشای ریزش باران شدیدی شدیم که بیرون غار زمین را زیر رگبار خود گرفته بود.

وقتی هرکس لیوان داغ دمنوش گیاهی خود را در دست گرفت و از حرارت آن گرم شد، خدامراد شروع به صحبت کرد و درس جلسه قبل خود را ادامه داد. او گفت:

"جلسه قبل درس یادگیری به شیوه ذهن آگاهانه یا یادگیری به کمک آگاهی فطری را ادامه دادیم و با بیان تفاوت ویژگی های آگاهی فکری معمول بین انسان ها و آگاهی فطری مورد نظر خودمان دیدگاه های کاربردی برای یادگیری مهارت ها و علوم مختلف را شرح دادیم. اگر یادتان باشد به خاطر پیشنهاد یکی از حاضرین که معلم زبان خارجه بود مثال های خود را در حوزه یادگیری زبان دوم هدایت کردیم. حال از شما می خواهم برای اینکه حال و هوای درس از حالت یکه گویی من خارج شود یکی از شما تفاوت آگاهی فکری و آگاهی فطری یا ورای فکر و تفاوت این دو آگاهی در حوزه یادگیری را  به زبان ساده برای جمع توضیح دهد. "

همان خانمی که جلسه قبل می گفت معلم زبان است دستانش را بالا برد و گفت:" آگاهی فکری یعنی پدیده ای به نام ذهن در وجود انسان اجازه می یابد تا خود واقعی ما را کنار بزند و در جایگاه یک ماهیت همه کاره دنیایی مجازی و ذهنی را موازی دنیای واقعی در وجود ما ایجاد کند. این دنیای غیر واقعی توسط ذهن و خاطرات انباشته شده در حافظه به صورت دائمی سرپا نگه داشته می شود و فقط اطلاعاتی از دنیای بیرون حق ورود به این دنیای مجازی را دارد که با اطلاعات قبلی موجود در حافظه همخوانی داشته باشد.

وقتی با اتفاق یادگیری روبرو می شویم ذهن اجازه نمی دهد ما به طور مستقیم با پدیده ای که می خواهیم یاد بگیریم ارتباط برقرار کنیم بلکه ما را وادار می سازد از طریق اندیشیدن و فکر کردن صرف با حادثه یادگیری تماس بگیریم و در نتیجه همیشه بین ما و یادگیری مرز و فاصله ای وجود دارد. یک سمت این مرز هویت فکری یا همان من ذهنی به عنوان یادگیرنده و آموزنده خودش را شناسایی می کند و سمت دیگر مرز موضوع یادگیری نامگذاری می شود. به این ترتیب تمام خصوصیات من ذهنی به اتفاق یادگیری تحمیل می شود و همین چیزی رخ می دهد که به اسم یادگیری بر اساس آگاهی فکری از آن یاد می کنیم.

اما اگر ما فکر را از نقش اولی محروم کنیم و با تمام حواس به زمان الان و همین جای زندگی خودمان توجه کنیم بلافاصله فرم و شکلی جدید از درک و آگاهی را حس و تجربه می کنیم که بدون نیاز به ذهن و فکر و اندیشه حضور دارد و به صورت یکپارچه با دنیای اطرافمان با آن در هم می آمیزد. این همان آگاهی فطری یا ذاتی ماست که از زمان کودکی با ما همراه بوده و به دلیل دخالت فکر کنار زده شده بود. در یادگیری مبتنی بر آگاهی فطری بر خلاف نوع فکری بین ما که یادگیرنده هستیم و اتفاق یادگیری مرز و فاصله ای نیست. و نمی دانم درست می گویم یا نه اما دیگر چیزی به نام یادگیرنده وجود ندارد. درست است؟"

خدامراد نفسی عمیق کشید و گفت:"کاملا صحیح است. در حقیقت وقتی با آگاهی فطری با دنیای اطراف خودمان تماس می گیریم خودمان را از آن جدا نمی دانیم و موقع یادگیری یک موضوع هم متوجه نیستیم که داریم چیزی یادمی گیریم. به زبان ساده تر ما خود یادگیری می شویم.

بعضی دوست دارند اسم آگاهی فکری را دانش بگذارند و نام آگاهی فطری را بینش بنامند. هر اسم و کلمه ای که برای توصیف این حالت ادراک استفاده شود باز هم نمی تواند ذره ای آن را توصیف کند. آگاهی فطری نوعی هشیاری و ادراک ورای فکر و ذهن است و این یعنی با کلمات و واژه ها که ابزار کار فکر و ذهن است نمی توان آن را فهمید و درک کرد. هرکسی باید شخصا این نوع هشیاری را تجربه کند. کار سختی هم نیست. کافی است به طور پیوسته و مستمر تمام هوش و حواس خود را متوجه اتفاقاتی که همین الان در درون و بیرون وجود شما رخ می دهد متمرکز کنید و بدون هیچ قضاوت و پیشداوری هر چه می بینید و در می یابید را نظاره نمائید. بدیهی است که وقتی در این حالت شاهد بودن و نظارگی قرار می گیرید دیگر فکر ساکت می شود و سکوت و سکونی مطلق وجود شما را در برمی گیرد. فکر ساکت فکر مرده است و طبیعی است که ذهن سعی می کند با سروصدا و تولید فکر ، حتی افکار فریبنده با موضوع آگاهی فطری، حواس شما را از الان و همین جایی که هستید به سمت خودش پرت کند. اما اگر در حواس جمعی جدی باشید. بلافاصله می توانید آگاهی و ادراک ورای فکر پنهان در فطرت وجود خود را حس و تجربه کنید.

اما از سوی دیگر اگر نتوانیم این حالت ادراک را حس وتجربه کنیم نمی توانیم به هیچ وجه آن را توصیف کنیم. هر توصیفی که از آگاهی فکری برای آگاهی ورای فکر ارائه می شود یک فریب و نیرنگ ذهن برای منحرف ساختن آگاهی فطری است.

به همین دلیل من در این جلسه سعی می کنم از روی خصوصیات آگاهی فطری ویژگی بسیار مهم بدون مرز بودن و تقسیم ناشدگی آن را با کلمات توضیح دهم به این امید که در فاصله خالی بین درک کلمات و جملات شما به طور ناگهانی مزه هشیار بودن بدون حضور فکر را در وجود خود تجربه کنید.حال نوبت شماست تا در مورد ویژگی بی مرزی آگاهی فطری نظر خود را ابراز کنید. "

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 221 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:34  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 220 - بخشی از اتفاق یادگیری باش!!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 220 - بخشی از اتفاق یادگیری باش!!

بخشی از اتفاق یادگیری باش!http://s2.picofile.com/file/7222691070/talangor220.jpg

فرامرز کوثری

صبح زود قبل از طلوع خورشید دوباره گرد اجاق آتش دور هم جمع شدیم تا ادامه درس های خدامراد در مورد شیوه متفاوت یادگیری را بیاموزیم. البته خدامراد اصرار داشت بگوید هیچ آموزشی درکار نیست و در واقع او دارد شیوه از یاد رفته یادگرفتن دنیا را به خاطر ما می آورد. اما در هر صورت چیزی که او درس می داد به قدری با آنچه قبلا تصور می کردیم متفاوت بود که لااقل برای ما که عادت کرده بودیم از طریق واسط فکر و ذهن دنیا را درک کنیم یک شیوه عجیب و حیرت انگیز یادگیری می نمود.

خدامراد قبل از اینکه بحث جدید را مطرح کند با اشاره کلی به مطالب روزهای قبل گفت:"اگر یادتان باشد گفتیم که ما برای اینکه بتوانیم برای مسائل هر لحظه جدید زندگی به صورت فوری و لحظه ای راه حل های نو و خلاقانه ارائه دهیم، ناچاریم شیوه آگاه شدن خود از دنیا را تغییر دهیم.

به زبان خیلی ساده روش قدیمی نگاه کردن به دنیا از درون عینک ذهن برای انسانی که می خواهد درست و طبیعی و از همه مهم تر در شادی و آرامش زندگی کند دیگر جواب نمی دهد و او مجبور است به شکلی متفاوت به دنیای اطراف خودش نگاه کند. شکلی جدید از آگاهی که ورای آگاهی فکری است و ما اسم آن را آگاهی فطری یا ذاتی گذاشتیم. برای این کار دلیل هم داشتیم و دلیل فطری نامیدن این شکل متفاوت آگاهی ورای فکر ، این بوده که ما به طور ذاتی و فطری از زمان تولد این شیوه متفاوت درک و فهم دنیا را در وجود خود داشته ایم و در طول ایام کودکی با این فرم آگاهی و درواقع از درون این بعد متفاوت ادراک با دنیای اطرافمان تماس می گرفته ایم. طبیعی است که در عمق وجود همه ما این شکل متفاوت آگاهی وجود دارد و همه کاری که باید انجام دهیم این است که ذهن و نظام آگاهی فکر ساخته ای که بر وجود ما غالب شده را ساکت کنیم و کنار زنیم تا آگاهی فطری مانند ایام کودکی فرصت خودنمایی و درخشش دائمی و پیوسته را پیدا کند و ما بتوانیم مزه ماندگار درک دنیا به شیوه درست را  در بزرگی هم تجربه کنیم."

یکی از حاضرین که پسری جوان و بذله گو بود با خنده گفت:" پس خلاصه اینکه باید عقل را تعطیل کنیم و به ایام بچگی برگردیم تا بتوانیم این کیفیت متفاوت درک و آگاهی را تجربه کنیم؟!"

با گفتن این جمله همه بی اختیار به خنده افتادیم. خدامراد تبسمی کرد و ادامه داد:" قبلا در این مورد به طور کامل صحبت کرده ایم. فقط دقت کنید که در حالت آگاهی فطری عقل تعطیل نمی شود بلکه به جایگاه اصلی خودش برمی گردد و نفوذش روی چیزهایی که از حوزه توانایی اش خارج است قطع می شود. بد نیست بدانید در حالت آگاهی فطری چون ذهن از بخش زیادی از فعالیت های غیر ضروری خلاص شده و دیگر مجبور نیست برای ایجاد و بازسازی و دفاع از هویت فکری یا همان "من ذهنی" انرژی صرف کند، در نتیجه کاملا زنده و بیدار و سرحال و با تمام قوا آماده ارائه خدمت است و اتفاقا در حالت آگاهی فطری کارآیی و کارآمدی ذهن چند صد برابر حالت آگاهی فکری است.به همین دلیل یادگیری عمیق و ماندگار سخت ترین موضوعات در حالت آگاهی فطری به شکلی حیرت انگیز اتفاق می افتد و توانمندی های واقعی ذهن آرام گرفته و آزاد در این حالت به روشنی آشکار می شود. بنابراین اگر شاعران از این حالت به مستی و بی عقلی و جنون یاد می کنند آنها را جدی نگیرید و بدانید که اتفاقا ذهن در این شکل متفاوت آگاهی در پردازش و تحلیل مسائل و پیشنهاد راه حل بیشتر از همیشه به کار کشیده می شود. تفاوت فقط در کیفیت آگاهی حاکم بر وجود است و اینکه در شیوه جدید ادراک دنیا دیگر فکر و ذهن نقشی ندارند و این ذات و فطرت همیشه بیدار وجود است که مشغول فهمیدن دنیا می شود."

زنی میانسال که به خاطر سرمای سحرگاهی نزدیک اجاق نشسته بود و پتویی روی شانه هایش انداخته بود با لحنی سرشار از کنجکاوی گفت:" من معلم زبان هستم و بیش از بیست سال است که به دانش آموزان زبان خارجی یا همان زبان دوم درس می دهم. با این توضیحاتی که تا الان شنیدم فهمیدم که بیشتر شاگردانم از طریق آگاهی فکری درس ها را یاد می گرفتند و خود من هم به عنوان یک معلم از طریق درک و فهمی که از طریف فکر و اندیشه ام از دنیا و درس و زبان داشتم به آنها زبان می آموختم. همیشه هم در حیرت بودم چرا بخش اعظم آموزش های من و زحمات بچه ها هدر می رود و بعد از مدت کوتاهی همه درس ها از ذهن زبان آموزها می رفت."

زن میانسال نفس عمیقی کشید و گفت:" حال با یک مثال کاربردی عملی مثل همین آموزش و یادگیری زبان دوم تفاوت شیوه یادگیری بر اساس آگاهی فطری یا همان یادگیری ذهن آگاهانه را توضیح دهید. این طوری فکر کنم خیلی عمیق و ریشه دار تفاوت یادگیری ذهن آگاهانه را با شیوه یادگیری متداول مبتنی بر آگاهی فکری درک می کنیم."

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 220 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:32  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 219 - یادگیری ذهن آگاهانه!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 219 - یادگیری ذهن آگاهانه!

یادگیری ذهن آگاهانهhttp://s1.picofile.com/file/7222690428/talangor219.jpg

فرامرز کوثری

دوباره صبح زود از خواب بیدار شدم و خودم را سراسیمه به کنار ساحل رساندم. می دانستم درس امروز خدامراد هم قرار است قبل از طلوع خورشید شروع شود. انگار در فاصله سحر تا طلوع کامل خورشید رازی پنهان بود که خدامراد می خواست ما به طور عملی آن را از نزدیک و با چشمان خودمان ببینیم و لمس کنیم.

مجددا بعد از اینکه لیوانی از دمنوش گیاهان صحرایی خدامراد را نوشیدیم دور اجاق نشستیم تا او سخنانش در مورد یادگیری با کیفیت "همه آگاهی" یا "حواس جمعی صد درصد" را ادامه دهد.خدامراد هم بدون هیچ تاخیر و مکثی شروع به صحبت کرد.

او گفت:" چیزی که امروز می خواهم برایتان بگویم ، چیزی است که خیلی از شاگردان مدرسه و دانشجو و خلاصه همه آنهایی که با مقوله یادگیری و آموختن سروکار دارند مشتاق شنیدنش هستند. همینطور همه کسانی که می خواهند مهارتی جدید را یادبگیرند و در آن مسلط شوند هم این مطلب فراوان بدردشان می خورد."

خدامراد دقیقه ای سکوت کرد و به چهره مشتاق ما خیره شد. انگار منتظر بود تا کسی سوالی بپرسد. اما هیچ کس چیزی نگفت. شاید اعضای گروه هنوز در حال خواب و بیداری بودند و شاید می ترسیدند سوال آنها با موضوع صحبت خدامراد همخوان نباشد و بحثی بیهوده را پیش بکشد. انگار همه منتظر بودند تا راز یادگیری واقعی را بیاموزند.

خدامراد با لبخند ادامه داد:" اگر یادتان باشد گفتم که ما آدم ها دو جور آگاهی و هشیاری داریم. یک جورش وابسته به فکر و ذهن است. یعنی همه مسئولیت دانستن را به فکر و ذهن خودمان می سپاریم و دنیای اطرافمان را از چشمان ذهن می بینیم. ذهن هم که دارای محدودیت های خاص خود است برای اینکه بتواند از پس این مسئولیت سنگین برآید شروع به خرابکاری می کند و درست مثل آدم ناواردی که به کاری بزرگ گمارده می شود همه چیز کار را خراب می کند تا همه را وابسته خودش کند و فقط خودش بتواند آن را درست کند و از یک لحاظ به شیوه مج و ناقص و مورد پسند خودش آن کار را اداره کند. البته به خوبی مشخص است که وقتی یک پدیده ناوارد و ناکارآمد مهار آگاهی ما را در دست می گیرد هیچ تضمینی وجود ندارد که عملکرد این پدیده به نفع ما باشد و از همه مهم تر درست و صحیح باشد. پدیده ای که اسمش را ذهن می گذاریم و محصول خروجی اش فکر است ، در واقع می خواهد خودش را به هر قیمتی که هست سرپا نگه دارد. حتی اگر این بها و قیمت ناآگاهی پیوسته ما و ناتوانی ما در یادگیری موثر و عمیق دنیای اطرافمان باشد.

گفتیم که ذهن تصویر ساز است. این تصاویر بی جان و ایستا و مرده هستند. ذهن این تصاویر را از روی خاطرات و اطلاعات گزینشی که از حواس پنج گانه دریافت می کند بازسازی می کند و برای اینکه آنها را برای ما مهم بنمایاند به آنها احساساتی غالبا شدید و تکان دهنده سنجاق می کند. در نتیجه ما وقتی در کیفیت آگاهی ذهنی هستیم دائم در حال سروکله زدن و دست و پنجه نرم کردن با احساسات متنوع و رنگارنگی هستیم که تصاویر ذهنی با خود یدک می کشند. در این امواج پرتلاطم احساسی بدیهی است که هرگز بدن ما آرامش لازم برای یادگیری عمیق و تمرکز پیوسته پیدا نمی کند.

ولی این نباید باعث نگرانی ما شود و گمان کنیم چون ذهن همه کاره بدن و بخصوص مسئول اصلی بخش آگاهی ماست ، پس مجبوریم دائم به کام دل او کار کنیم و هر چه او خواست تماشا کنیم و هر چه او پسندید را یادبگیریم.

در وجود همه ما آدم ها یک نوع دیگر آگاهی و ادراک هم وجود دارد که از همان لحظه تولد در وجود ما بوده و لحظه لحظه با ماست و تا زمان مرگ هم همراه ما خواهد بود. حتی بعضی می گویند این آگاهی ذاتی و فطری بعد از مرگ هم با ماست که به این قسمتش کاری نداریم چون هنوز زنده ایم و داستان مرده ها باید به مرده ها واگذار شود.

این آگاهی ذاتی که با ماست و به کمک آن می توانیم دنیا را ببینیم اسمی برایش نمی شود گذاشت. چون اسم گذاری روی پدیده ها کار ذهن است و ذهن اصرار دارد روی چیزها نامهای معنا دار خودش را بگذارد تا بعد با ربط دهی این اسامی با محتویات حافظه تصاویر مورد نظر خودش را به این اسم پیوند زند و این احساس را در وجود ما زنده کند که فقط با دانستن اسم یک چیز آن چیز را می شناسیم. حال آنکه آگاهی ذاتی و فطری درون وجود ما فقط زمانی قابل درک است که در حال استفاده از آن باشیم و  به محض اینکه این نوع آگاهی کنار گذاشته می شود و آگاهی ذهنی جای آن را می گیرد دیگر هیچ توضیحی نمی تواند آن را معنا کند."

یکی از حاضرین به شوخی گفت:" درست مثل پرنده که تا وقتی پرواز می کند پرنده است و پرنده ای که پرواز نکند فقط اسمش پرنده است."

خدامراد با لبخند گفت:" چیزی شبیه این! اما یک نکته ظریف را هرگز از یاد نبرید که ما آدم ها در طول شبانه روز هردو نوع آگاهی را در وجودمان داریم. یعنی هم از طریق کیفیت آگاهی مبتنی بر ذهن و ذهن گرایانه با دنیا تماس می گیریم و آن را درک می کنیم و هم از طریق آگاهی فطری و ذاتی دنیا را می فهمیم. فقط نکته تاسف برانگیز این جاست که اگر تصور کنیم که 16 ساعت شبانه روز بیدار هستیم ، چه بسا شاید فقط چند دقیقه را در حالت آگاهی فطری و ذاتی خود هستیم و بیشتر از پانزده ساعت و پنجاه دقیقه زمان  بیداری خود را در وضعیت آگاهی فکری به سر می بریم.

و جمله تکان دهنده ای که الان برایتان می گویم می تواند عمق فاجعه را برایتان روشن کند.

و آن جمله تکان دهنده این است که همه دانستنی های به درد بخور ما و همه چیزهایی که واقعا از دنیا می دانیم همان چیزهایی است که در این چند دقیقه در می یابیم. این دقایق همان لحظات "آها فهمیدم!" هستند که همگی با آن آشنا هستیم. بقیه اوقات یعنی آن پانزده ساعت و پنجاه دقیقه بیداری صرف نشخوار و بازی کردن با اطلاعات این چند دقیقه است. البته هر چه انسان احساس عقل و دانایی بیشتری کند و به فکر بیشتر وابسته باشد تعداد این دقایق "آها فهمیدن"هایش کمتر است و فقط مهارتش در استفاده از محتویات حافظه و خاطراتش افزایش می یابد. دانشی که کاربرد عملی ندارد و کلیشه ای و قالبی و فرمولی است و به درد مسائل هر لحظه جدید دنیا نمی خورد."

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 219 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:30  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 218 - آها! های پشت سرهم!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 218 - آها! های پشت سرهم!

آها! های پشت سرهمhttp://s2.picofile.com/file/7222690321/talangor218.jpg

فرامرز کوثری

صبح زود که ازخواب بیدار شدم بی اختیار به کنار ساحل دریاچه رفتم. دوست داشتم طلوع خورشید صبحگاهی را از آنجا نظاره کنم. اما درکمال تعجب متوجه شدم که تنها نیستم و تعداد زیادی ازاعضای گروه در گوشه و کنار ساحل نشسته و به افق دوردست خیره شده اند. انگار ندایی ناشنیدنی همه ما را در آن سپیده دم در کنار دریاچه دور هم جمع کرده بود تا نظاره گر طلوع زیبای خورشیدی باشیم که در آن صبح گاه فقط یکبار طلوع می کرد. خدامراد کنار ساحل اجاق بزرگی برپا کرده بود و بساط چای و صبحانه را به تنهایی آماده ساخته بود. انگار می دانست همه ما قرار است صبح زود بیدار شویم و کنار ساحل دریاچه جمع شویم.

چند دقیقه بعد خورشید در خیره کننده ترین و زیباترین طلوع ممکن سر از افق بیرون آورد و تاریکی را از جایی که بودیم محو ساخت.خورشید که آمد دیگر اثری از تاریکی و سیاهی نبود. انگار هیچ وقت تاریکی نبوده است و آنچه ما تاریکی و سیاهی می دانستیم در واقع نبود نور بود.

همین که هر کدام از حاضرین لیوانی دمنوش گیاهی و چای صحرایی برای خود ریخت و گوشه ای نشست خدامراد شروع به صبحت کرد. انگار می خواست چیز مهمی را به ما بگوید. او گفت:"درس جدید ما از جایی شروع شد که یکی از دوستان گفت نمی تواند از شر خیالات پوچ و خیال پردازی های تمام نشدنی خود را رها سازد. او گفته بود که او به خیال سازی و خیال بازی معتاد شده است. در ابتدا به این موضوع پرداختیم که همه چیز به روش کارکردن فکر و اندیشه درانسان برمی گردد. گفتیم که ذهن انسان ازطریق تولید تصویر عمل فکر کردن را انجام می دهد. یعنی وقتی احساس می کنیم داریم می اندیشیم در حقیقت مشغول ساختن تصویر هستیم. تصاویری که به خودی خود هیچ ارزشی ندارند اما به محض اینکه در حوزه توجه ما قرار می گیرند و از همه مهم تر سهمی از احساس و عاطفه ما را به سوی خود جلب می کنند ناگهان از یک عکس بی ارزش به یک تصویر فوق العاده مهم و پراحساس تبدیل می شود. تصویری که ناگهان به خاطر احساس دار شدن به اندازه صحنه های واقعی برای ما واقعی و حقیقی پنداشته می شوند. وقتی کسی خیال پردازی می کند در واقع دارد تصاویری که به آنها احساسات شدید و هیجان انگیز پیوند زده شده را روی پرده ذهن خود تماشا می کند. اما نکته مهم این جاست که وقتی یک تصویر جای خود را به تصویری دیگر می دهد احساس قبلی متعلق به تصویر قبلی به سرعت محو می شود و احساس جدیدمتعلق به تصویر نو بر وجود حاکم می شود. این جابجایی و تغییر سریع تصاویرباعث هجوم زنجیره ای از احساسات تند و شدید به وجود انسان می شوند. این احساسات تند و درعین دائما متغییر، باعث اعمال فشاری فوق العاده سنگین بر جسم و روح شخص می شود. به همین دلیل است که بعد از ساعتی خیال پردازی ضعف و خستگی شدیدی بر جسم و روح انسان حاکم می شود و انسان نیاز شدیدی به استراحت پیدا می کند. اما همه این امواج شدید احساسی که موقع خیال پردازی بر دریای وجود شخص ظاهر می شود فقط سطحی و ظاهری اند و با محو شدن تصویر مربوط به هر احساس ، آن موج احساسی هم از وجود محو می گردد.

جلسه قبل گفتیم که این امواج شدید احساسی باعث می شود که انسان هنر دریافت احساسات عمیق و باطنی پنهان در لحظه های اکنون زندگی اش را فراموش کند. این فراموشی سبب می گردد که برای انرژی گرفتن و تقلید زنده بودن  ما انسان ها بعد از تجدید قوا و انرژِی گرفتن دوباره سراغ خیالات و تصاویر احساس دار برویم و خودمان را اسیر زنجیره های تصاویری کنیم که هرکدام همراه خود موجی احساسی شدیدی را یدک می کشند و هورمون های شیمیایی قدرتمندی را در خون ما جاری می سازند. ما احساس گرما و هیجان می کنیم و با این گرما گمان می کنیم که هنوز زنده ایم. حال آنکه ما در واقع با غوطه وری در دنیای تصاویر ذهنی ، زندگی جاری در همین الان ها و همین جاهای لحظه به لحظه خود را می سوزانیم و از دست می دهیم."

خدامراد ساکت شد و نفسی عمیق کشید. انگار می خواست به مطلب مهمی اشاره کند. و همه این مقدمه چینی ها برای توضیح آن مطلب بود.در این لحظه یکی از حاضرین که جوانی شوخ طبع بود با خنده گفت:" پس با این حساب آدم ها وقتی در حال خیال پردازی و به قول شما خیال بازی هستند در واقع دارند نادان تر می شوند. یعنی آدم ها وقتی گمان می کنند دارند فکر می کنند و دانا تر می شوند برعکس با غرق شدن در تصاویر ذهن ساخته و فرار از واقعیت و دانش جاری در زمان الان زندگی شان دارند خنگ تر و نادان تر می شوند؟"

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 218 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:28  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 217 - تصاویری بی‌احساس!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 217 - تصاویری بی‌احساس!

تصاویری بی‌احساس!http://s2.picofile.com/file/7222690000/talangor217.jpg

فرامرز کوثری

آن روز صبح بعد از صرف صبحانه بحث و گفت‌وگوی عمیق و پرحرارتی در رابطه با موضوع خیال‌بافی و خیال‌پردازی و گریزناپذیری آن بین حاضران در گرفت. بسیاری معتقد بودند که از دست خیال و تجسمات وهم‌انگیزی که شبانه‌روز ذهن انسان را فرامی‌گیرد امکان رهایی وجود ندارد و در حقیقت باید انسان با این پدیده اجباری و تحمیلی بر ذهنش کنار بیاید.

گروهی دیگر با توجه به درس و گفته‌های روز قبل خدامراد می‌گفتند که خیال‌بافی چیزی جزو تصویربافی و تصویرسازی ذهن نیست و چیزی نیست که از بیرون بر ذهن تحمیل شده باشد بلکه این خود ذهن است که با ساختن دم‌به‌دم و پشت سر هم تصاویر به ظاهر واقعی سعی می‌کند چیزی را که عملا وجود ندارد برای ما مهم و پراهمیت جلوه دهد و از این طریق کنترل سمت نگاه و توجه ما را به سوی خود جلب کند.

در این میان زنی که خود را به شدت درگیر و اسیر خیال‌سازی و خیال‌پردازی می‌دانست با لحنی اعتراض‌آلود گفت: "وقتی شما می‌گويید خیالات چیزی جز تصاویر ذهن ساخته نیستند و ذهن در واقعی کاری جز ساختن تصویر ندارد، اساسا دارید یک حقیقت غیرقابل رد را انکار می‌کنید و آن حقیقت پرشور و احساس بودن تصاویری است که تجسم می‌کنیم. اگر خیالات چیزی جز نقاشی ذهن نیستند پس چرا برای هر کدام از این نقاشی‌ها، یک عالم احساس و هیجان در وجود ما زنده می‌شود؟ مگر یک نقاشی چقدر قدرت دارد که می‌تواند این‌قدر ما را تحت‌تاثیر خود قرار دهد و مگر یک نقاش چقدر می‌تواند قوی و مقتدر باشد که بتواند تا این حد شور و احساسات درونی ما را برای تصاویری که می‌کشد به غلیان درآورد؟"

خدامراد که تا این لحظه ساکت بود با لبخند گفت: "می‌توانید مثالی بزنید؟"

آن زن با حرارتی بیشتر از قبل گفت: "مثلا من صحنه‌ای از اولین برخوردم با کسی که به او علاقه‌مندم را تجسم می‌کنم. در این‌که برای تجسم لحظه اولین دیدار باید تصویری از آن اتفاق بسازم حق با شماست. بدون وجود تصویر هیچ خاطره‌ای قابل فراخوانی نیست. اما وقتی آن صحنه در ذهنم شکل می‌گیرد می‌بینم که بی‌اختیار دلم غنج می‌زند و بغضی گنگ گلویم را می‌فشارد و موجی از هیجانی غیرقابل وصف تمام وجودم را فرامی‌گیرد. من چیزی جز اسم عشق گذاشتن روی این احساس و هیجان نمی‌توانم بگذارم احساس دوست‌داشتنی عمیق و شدید که در همه داستان‌هایی که خوانده‌ام و فیلم‌هایی که دیده‌ام چیزی جز اسم عشق روی آن نمی‌توانم بگذارم. این‌جا من تصویری را از خاطره‌ای واقعی یا خیالی از گذشته در ذهنم بازسازی کردم و بلافاصله هم‌زمان با رویت این تصویر موجی از احساسات و هیجان‌های انرژی‌بخش وجودم را اشغال کرد. من که نمی‌توانم منکر واقعی بودن این احساسات و هیجانات شوم. چون همین الان بدنم به واسطه آن گرم است و ضربان قلبم بالا رفته است. پس وقتی چیزی این‌قدر احساسش نزدیک و واقعی است بنابراین خودش هم به ناچار باید واقعی باشد. بنابراین نتیجه می‌گیرم که تصویرهایی که ذهن می‌سازند مثل همه چیزهای دوروبرم واقعی‌اند و در نتیجه از دست خیال‌سازی و خیال‌بافی و خیال‌بافی گریزی نیست و باید به ناچار تسلیم آن شد."

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 217 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:25  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 216 - تصاویری همیشه خیالی!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 216 - تصاویری همیشه خیالی!

تصاویری همیشه خیالی!http://s2.picofile.com/file/7222689886/talangor216.jpg

فرامرز کوثری

بعد از ظهر گرمی بود. همیشه خدامراد درس های خود را اول صبح که هوا خنک بود ارائه می کرد. اما آن روز اتفاقی افتاد که باعث شد در آن بعد از ظهر گرم ناگهان سرصحبت باز شود و خدامراد یکی از پرمعنا ترین مفاهیم را موشکافی کند. همه چیز از نامه هایی شروع شد که عده ای از تازه واردین با خودشان آورده بودند. نامه هایی در مورد زندگی خصوصی بعضی از اشخاص قدیمی گروه که از همان ابتدا کنار دریاچه ماندند و آن جا را ترک نکردند.

گیرنده یکی از نامه ها زن میانسالی بود که بعد از خواندن نامه از لحاظ روانی به کلی زیر و رو شد و از قالب یک عضو شاد و سرحال گروه به شکل یک فرد غمگین و تنها و گوشه گیر درآمد. او از جمع فاصله گرفت و کنار دریاچه نشست و به دوردست خیره شد. گهگاه نیز انگار با کسی حرف می زند سرش را تکان می داد و چشمان بی فروغش را به پرده ای در دور دست می دوخت که معلوم نبود روی آن چه چیزی نمایش داده می شود.

یکی دیگر از کسانی که از خواندن نامه خود خیالاتی شده بود و به عالم خیال پردازی پناه برده بود مرد مسنی بود که بعد از خواندن نامه به شدت عصبانی شد و با خشم از گروه فاصله گرفت و در فاصله دوری از ما شروع به گفتن بد و بیراه با صدای بلند به کسانی شد که نه دیده می شدند و نه ما می دانستیم چه کسانی هستند.

چند نفر دیگر هم بعد از خواندن نامه تمرکز خود را از دست دادند اما ساعتی بعد موفق شدند کنترل روانی و رفتاری خود را دوباره بدست آورند و به جمع بپیوندند. اما آن بانوی غمگین و آن آقای خشمگین همچنان در عالم خیال خود غوطه ور بودند و از آن بیرون نمی آمدند.

خدامراد انگار متوجه شرایط نابسامان روانی این دو عضو درمانده گروه شده بود. و انگار به اندازه آنها از ناراحتی شان رنج می کشید. چون بی مقدمه اعلام کرد که همه در استراحتگاه ساحلی جمع شوند چون می خواهد راجع به موضوع بسیاری مهمی صحبت کند.

بقیه تلنگری بر روح موفقیت 216 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:9  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 215 - قوی‏ تر از تو، خودتی!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 215 - قوی‏ تر از تو، خودتی!

قوی‏ تر از تو، خودتی!http://s2.picofile.com/file/7222689672/talangor215.jpg

فرامرز کوثری

آن شب ماه در آسمان نبود. هوا که تاریک شد همگی دور اجاق بزرگی پراز آتش نشستیم و منتظر ماندیم تا شام که ماهی بود آماده شود. چند قدم که از آتش و اجاق که دور می شدی تاریکی غریبی ساحل کنار دریاچه را فرا می گرفت و در پرتو نسیم ملایمی که از سطح آب می وزید اشیای سبک تکان می خوردند و صحنه های دلهره آوری را خلق می کردند. بی جهت نبود که همگی کنار هم دور آتش جمع شده بودیم و سعی می کردیم حتی الامکان به فضای تاریک بیرون نگاه نکنیم. هر چند هم اگر به تاریکی خیره می شدیم از بس که غلیظ بود چیزی نمی دیدیدم.

یکی از حاضرین که پسر جوانی بود با شیطنتی که در نگاهش به وضوح موج می زد و با صدایی که سعی می کرد کمی ترسیده و بیشتر ترساننده به نظر برسد گفت:" پدربزرگ من از قول پدربزرگش نقل می کرد که روزی یک پیرمرد رهگذری برای او قصه موجوداتی شبیه انسان نقل کرده که در تاریکی حرکت می کنند و سعی می کنند انسان ها را به تاریکی بکشانند تا آنها را بتوانند لمس کنند!"

خدامراد با خنده گفت:" منبعی که از آن نقل قول می کنی آن قدر دست نیافتنی و غیر قابل اثبات است که آدم شک می کند نکند داستان تو ساخته و پرداخته ذهن یک انسان معمولی باشد!انسانی مثل من یا حتی خود تو!"

پسر جوان با لجاجت به سخنانش ادامه داد و گفت:" آن رهگذر می گفت که بعضی از آدم ها را می شناسد که با موجودات دنیای تاریکی تماس برقرار کرده اند و از آنها درمورد زندگی و موفقیت در امور زندگی اطلاعات گرفته اند و با استفاده از این اطلاعات به ثروت هنگفتی دست یافته اند."

خدامراد دوباره با لبخند گفت:" موجوداتی که از روشنایی وحشت دارند و در تاریکی پناه گرفته اند این همه اطلاعات در مورد دنیای روشنایی را از کجا آورده اند. آنها باید اطلاعاتی در مورد دنیای تاریکی ها و سیاهی ها به آن رهگذر پیر و دوستانش می دادند؟ "

پسر جوان که از پاسخ های خدامراد خشمگین شده بود با عصبانیت پرسید:" یعنی شما انکار می کنید که موجوداتی غیر از ما آدم ها در این دنیا وجود دارند؟"

خدامراد با تبسم گفت:" من از کجا بدانم که این موجودات وجود دارند یا ندارند! اما می دانم که این موجودات برای دیده شدن به چیزی در درون ما نیاز دارند که اگر آن چیز نباشد ، هزاران هزار نوع از این موجودات دوروبر ما به رقص و پایکوبی هم بپردازند باز هم دیده نمی شوند. این چیزی که آنها نیاز دارند ما در وجودمان داشته باشیم ، نیروی توجه و دقت ماست. به هر چیزی که بیش از اندازه ای مشخص توجه کنی آن چیز واقعی می شود. این قدرت پنهان در وجود هر انسانی است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:7  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 214- هنر صفر کردن شمارشگر؟!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 214- هنر صفر کردن شمارشگر؟!

هنر صفر کردن شمارشگر؟!http://s1.picofile.com/file/7222689244/talangor214.jpg

فرامرز کوثری

آن روز سپیده تازه سرزده بود و هوای ساحل دریاچه کوهستانی به طرز دلپذیری لطیف و خنک بود. در آن صبح رویایی همه دور اجاق آتش نشسته بودیم که خدامراد بی مقدمه سوالی را مطرح کرد. او گفت:" تا به حال موقعی که سوار ماشین شده اید به صفحه کیلومتر شمار آن دقت کرده اید. آیا متوجه دکمه ای روی آن شده اید که با فشردن یا چرخاندنش می توانید شمارشگر کوچک دوم صفحه کیلومتر شمار را صفر کنید؟"

یکی از حاضرین که جوانی سرزنده و پر انرژی بود با هیجان گفت:" من می دانم راجع به چی صحبت می کنید. من توی مسافرت های خارج شهر خیلی از این دکمه استفاده می کنم. مثلا موقع خروج از یک شهر این دکمه را می زنم و شمارشگر را صفر می کنم و به این ترتیب در طول سفر لحظه به لحظه و دقیقا برایم مشخص که چقدر از شهر قبلی دور شده ام و چقدر به شهر بعدی مانده است. حتی اگر تابلویی هم در طول مسیر نباشد من از روی این دکمه مسافت نسبی ام را نسبت به نقطه صفر دلخواهم پیدا می کنم."

پسر جوانی که در آن صبح خنک کلاه حصیری به سر کرده بود با خنده صحبت های نفر قبلی را ادامه داد و گفت:" من هم وقتی با دوستان و چند تا ماشین راهی سفر می شویم در یک مکان مشخص شمارشگر های کیلومترشمار ماشین های خودمان را صفر می کنیم و بعد راه می افتیم. در طول مسیر هر جا از همدیگر دور افتادیم با یک تماس تلفنی و یک نگاه به عدد شمارشگر می فهمیم چقدر از همدیگر فاصله داریم وجلوتر از بقیه هستیم و یا پشت سر آنها حرکت می کنیم. این طوری بدون اینکه همدیگر را ببینیم می دانیم فاصله نسبی مان با هم چقدر است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:5  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 213 - جورچین زندگی!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 213 - جورچین زندگی!

جورچین زندگی!http://s2.picofile.com/file/7222688816/talangor213.jpg

فرامرز کوثری

صبح زود بعد از صرف صبحانه خدامراد ما را به پنج گروه تقسیم کرد و به هر گروه یک عکس بزرگ از صحنه طبیعت داد و گفت:" درس امروز خیلی مهم است. شما هر کدام از گروه ها باید به گوشه ای بروند و با تیغ از این عکس ها یک پازل یا جورچین درست کند. یعنی عکس را به تکه های با شکل دلخواه و تصادفی با تیغ برش دهد و طوری که بتوان با کنار هم چیدن این تکه ها به شکل صحیح دوباره عکس اولیه را بدست آورد. نکته مهم این است که برش هایی که هر گروه می دهد مانند گروه دیگر نباشد. به زبان ساده پازل ها یا جورچین هایی متفاوت درست کنید. بعد هر گروه تکه های خودش را در یک کیسه نایلونی ریخته و اسم گروه را روی آن نوشته و تحویل دهد."

اعضای گروه ها با کنجکاوی گرد هم جمع شدند و هر گروه برای خودش عکس صحنه طبیعت داده شده را به شکلی خاص برش داد. این کار با وجودی که ساده به نظر می رسید اما چون الگوهای برش سلیقه ای بود و باید به توافق همه اعضای گروه می رسید نزدیک به یک ساعت وقت برد.

سرانجام همگی دوباره گرد اجاق جمع شدیم و نتیجه کار خود را به صورت پنج کیسه نایلونی تحویل خدامراد دادیم . دیگر از آن تصویرزیبا اثری نبود و به جای آن در هر کیسه نایلونی تصویر تکه تکه شده ، آن هم هرکدام با الگوهای برشی متفاوت قرار داشت.

خدامراد سپس کیسه های نایلونی هر گروه را به گروه بعدی داد و گفت که با جور چیدن تکه ها روی یک مقوا تصویر اولیه را بسازند. این بار کار زمان بیشتری طول کشید. الگوهای برش بعضی از گروه ها آن قدر سخت و پیچیده بود که سروصدای گروه کناری اش درمی آمد. اما به هر زحمتی بود بعد از دو ساعت عکس های اولیه با کنار هم چیدن برش های تشکیل شده بود.

این بار خدامراد گفت که دوباره برش ها را داخل کیسه نایلونی ریخته و تحویل او دهند. بعد از انجام این کار ، در مقابل چشمان ناباور اعضای گروه خدامراد نیمی از برش های کیسه اول را با نیمی از برش های کیسه دوم مخلوط کرد و آنها را داخل کیسه سوم ریخت و به جمع گفت:" حال همه شما بیائید و با این کیسه سوم عکس اولیه را جورچینی کنید!"

داد و فریاد حاضرین به هوا خاست. همه می دانستیم این کار غیر ممکن است. چون برش های تصاویر متفاوت هرگز با هم جور نمی شدند و نهایتا تصاویری ناقص و غیر قابل استفاده ایجاد می شد.

خدامراد با لبخند گفت:" درس امروز همین است. پازل ها یا جورچین های زندگی خود را با هم مخلوط نکنید تا خلاقیت تان شکوفا شود!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:3  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 212 - خود واقعی ات را می شناسی؟!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 212 - خود واقعی ات را می شناسی؟!

خود واقعی ات را می شناسی؟!http://s1.picofile.com/file/7222685157/talangor212.jpg

فرامرز کوثری

آن روز صبح توفان عجیبی ساحل دریاچه ای که در کنار آن مستقر شده بودیم را فرا گرفت. گردبادی شدید و ناگهانی همه ما را وادار کرد تا از ترس جنا به درون غار پناه ببریم و ساعتی در کنار دیوارهای غار از ترس توفان روی زمین بنشینیم و منتظر پایان این اتفاق عجیب بنشینیم.

خدامراد بلافاصله درون غار اجاقی برپاساخت و با خونسردی و حوصله عجیبی خود را مشغول آماده سازی دمنوش گیاهی خود نمود. آن قدر آرام و بی خیال می نمود که این آرامش کم کم بقیه را آرام ساخت و با وجودی که بیرون غار سروصدای توفان بیشتر شده بود ، اما دیگر کسی مثل قبل نمی ترسید و فقط کمی نگرانی در چهره ها موج می زد.

بعد از چند دقیقه آب کتری بزرگ جوش آمد و دمنوش گیاهی خدامراد آماده شد. هرکسی فنجانی از آن برای خود ریخت و کنار دیوار غار روی زمین نشست و شروع به نوشیدن آن نمود. یکی از حاضرین با لحنی عصبی گفت:" این اواخر شرایط جو زمین بدجوری غیر قابل پیش بینی شده است. انگار زمین در حال از بین رفتن است!"

خدامراد بلافاصله گفت:" زمین هیچ وقت از بین نمی رود. دارد خودش را با تغییراتی که روی آن ایجاد کرده ایم هماهنگ می سازد. زمین دنبال تعادل و توازن است. همیشه همینطوری بوده است. فقط مشکل اینجاست که راه حل های زمین بعضی مواقع قرن ها طول می کشد و این برای ما آدم ها که حوصله عمرمان معمولا به صد سال نمی رسد قابل درک نیست. "

پسر جوانی که هنوز نتوانسته بود خود را آرام کند گفت:" دوستان مثل اینکه متوجه نیستند. اگر این غار نبود که در آن پناه بگیریم ، شاید در این توفانی که هر لحظه شدیدتر می شود آسیبی جدی می دیدیم!؟"

خدامراد با همان صدا و لحن آرام گفت:" هرگز فراموش نکنید که هر چه اوضاع زندگی برشما سخت تر شد آرامش شما باید به همان میزان افزایش یابد. هر چه تنهاتر شدید و مشکلات شدیدتر شدند باید آرام تر شوید. بدانید که اضطراب و آشفتگی در این مواقع کار را بدتر می سازد. در این مواقع این خود واقعی شماست که باید کنترل اوضاع را در دست بگیرد و به خود ذهنی و هویت فکری شما مرخصی دهد و این خود مصنوعی و غیر واقعی را به گوشه ای اندازد و با زندگی و واقعیت رودررو شود."

اما آن پسر جوان آرام شدنی نبود. با صدای بلندی که به فریاد می مانست گفت:" حقیقتش را بخواهید من هنوز نتوانسته ام تفاوت خود واقعی و خود ذهنی را که شما در این چند ماه برایمان توضیح داده اید را به طور ملموس و حقیقی درک کنم. هر چه به اطرافم نگاه می کنم من ذهنی ام است و فکر و عقل و گفتگوی درونی! این خود واقعی که می گوئید کجاست تا من کنترل این جسم و ذهن و روان آشفته ام را به او بسپارم تا کمی از این ترس و وحشتی که الان به جانم افتاده رهایی یابم."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:1  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 211 - نقاشی روی آب!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 211 - نقاشی روی آب!

نقاشی روی آب!http://s1.picofile.com/file/7222684943/talangor211.jpg

فرامرز کوثری

آن روز صبح زود گرد و غبار عجیبی فضای آسمان را پر کرد. اما بعد از مدتی بارانی شدید باریدن گرفت و ساعتی بعد آسمان صاف و آبی گشت. انگار نه انگار که چند ساعت قبل غبار و طوفان آسمان را پر کرده بود. همه محو تغییرات سریع جو بودند و در مورد آن صحبت می کردند. یکی می گفت که این تغییرات اصلا خوب نیست و دیگری می گفت که سرعت تغییرات نشان دهنده آن است که زمین دارد خودش رابرای یک حالت تعادل جدید بازسازی می کند. هر کسی برای اثبات نظریه خودش حرف هایی می زد اما من بیشتر توجهم سمت خدامراد بود که با کنجکاوی به آسمان خیره شده بود و هیچ نمی گفت.

به او نزدیک شدم و نظرش را راجع به هوا پرسیدم. با خنده گفت:" دقت کرده ای همه آدم های کره زمین از هوای مشترکی استفاده می کنند. ما آدم ها و حیوانات و گیاهان روی کره زمین داریم از یک هوا تنفس می کنیم!؟"

نمی دانستم چه بگویم. خدامراد ادامه داد:" هنوز هوا مرز بندی نشده است وابرها برای خودشان آزادند  که در کل کره زمین هر جا بخواهند بروند. شاید هوایی که هم اکنون به درون ریه هایمان فرو می بریم همان هوایی باشد که مدتی قبل در سینه انسانی آن سوی کره زمین باشد!؟"

در این اثنا بقیه اعضای گروه دور خدامراد جمع شده بودند و روی زمین نشسته به حرف های او گوش می کردند. یکی از بین جمعیت که پسر جوانی بود با خنده گفت:" شاید هم همان هوایی باشد که یک سوسک در آن سوی قله استفاده کرده است!" و با این جمله همه به خنده افتادیم.

بعد از مدتی سکوت خدامراد به سوی آن پسر جوان روگرداند و گفت:" جلسه قبل موضوع بحث چی بود؟"

پسر جوان انگار یکه خورده باشد کمی من و من کرد و با صدایی که به وضوح می لرزید و با خنده ای عصبی گفت:" البته منظورم از سوسک ، عقاب بود!" و با این جواب دوباره همه به خنده افتادیم.

خدامراد ساکت و آرام منتظر جوابی برای سوالش بود. پسر جوان وقتی سکوت و انتظار آرام خدامراد را دید کمی آرام گرفت و بعد از اینکه نفس عمیقی کشید گفت:" دفعه قبل گفتید که ما آدم ها چون زمام اختیار آگاهی و توجه و دقتمان را به دست عقل سپرده ایم از این نکته طلایی غافلیم که عقل از هضم و معناسازی دنیای پیچیده و دائما درحال تغییر عاجز است و به همین دلیل شروع به کلک زدن می کند و یک مدل ساده شده از دنیا را مقابل چشمان ما قرار می دهد تا هم جوابی برای ما داشته باشد و هم اینکه خود را از پردازش حجم سنگین اطلاعات لحظه به لحظه در حال نو شدن دنیا خلاص کند. اما اشکالی که بوجود می آید این است که عقل باید به صورت شبانه روز این مدل غیر واقعی و دست دوم دنیا را تازه و سرپا نگه دارد و برای همین باید دائم کارکند و نتیجه این می شود که بخش عمده انرژی حیاتی ما صرف مدل سازی و شاخ و برگ بخشی به این مدل می شود و دیگر هیچ انرژی اضافه ای برای خلاقیت و کشف راه حل های نوآورانه برای مشکلات مختلف زندگی باقی نمی ماند. ما مجبوریم از مدل ها و قالب های کلیشه ای برای برخورد با مشکلات استفاده کنیم و این قالب هاو کلیشه ها خیلی مواقع جواب نمی دهند و علت اینکه ما آدم ها در مقابل مشکلات کم می آوریم در واقع این است که نیروو انرژی لازم برای خلاقیت و نوآوری ما ، قبلا توسط عقل برای یک کار بی فایده و بی معنا به اسم مدل سازی و درست کردن نسخه جعلی و المثنای دنیا هدر رفته است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 22:58  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 210 - نسخه ای که برابر اصل نیست!؟

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 210 - نسخه ای که برابر اصل نیست!؟

نسخه ای که برابر اصل نیست!؟http://s2.picofile.com/file/7222684515/talangor210.jpg

فرامرز کوثری

دوباره یکی از زیباترین صبح بهار را در کنارساحل دریاچه آب شیرین پنهان در دل کوهستان را نظاره گر شدیم. هوا آن قدر تمیز و پاک و با طراوت بود که احساس می کردیم با هر نفسی که فرومی بریم موجی وصف ناپذیر از حیات و زندگی وارد بدن ما می شود و با هر بازدم تیرگی و خستگی از بدن ما دور می شود. احساس شاد و نشاط وجود همه ما را پر کرده بود. حتی آنها که همیشه در خود فرو می رفتند و با فکر و خیال خود هم سرگرم بودند ، نمی توانستند تاثیر هوای پاکیزه و زیبای ساحل دریاچه را انکار کنند.

خدامراد با حوصله اجاق را سرپاکرده و بساط صبحانه را به کمک چند نفر از اعضای گروه آماده کرده بود. معمولا رسم بر این بود که چای و دمنوش گیاهی و غلات جمع آوری شده از جنگل و ماهی کباب شده و بقیه مواد غذایی گرد آتش چیده می شد و هرکس به اندازه نیازش از هر چیزی که می خواست برمی داشت و در فاصله ای مناسب از آتش می نشست و منتظر می ماند تا خدامراد صحبت کند و یا یکی از حاضران موضوعی را مطرح سازد.

طبق روزهای قبل خدامراد خودش موضوع صحبت را انتخاب کرد و گفت:"ای کاش برای همه ما، این دریاچه و این آتش و این دمنوشی که می نوشیم ، به شکل واقعی درک می شد. آن وقتی می فهمیدیم دریاچه و آتش و دمنوش این چیزی نیستند که گمان می کنیم!"

برای لحظه ای همه با هم ساکت و بی حرکت شدیم. انگار مغز همه ما به یکباره قفل کرده بود و از فهم جمله ای که خدامراد گفت عاجز شده بود.

خدامراد بعد از جمله سکوت کرد و به نوشیدن دمنوش گیاهی خود مشغول شد. انگار منتظر بود تا یکی از بین ما سوالی را مطرح کند. سوالی که بدون شک باید جواب مورد نظر خدامراد در دل آن قرار می داشت.

بعد از مدتی سکوت پسر جوانی که بیشتر از همه ما هیجان داشت و طاقت سکوت را نداشت گفت:" یعنی می گوئید درک ما از دنیایی که همین الان دوروبرمان است واقعی نیست؟ پس این چیزی که الان من درک می کنم و می بینم. این دریاچه ای که الان روبروی من است و به وضوح آن را می بینم ، این صبحانه ای که مشغول خوردنش هستم. این شما و بقیه ای که اینجا می بینم ، می خواهید بگوئید شما وجود ندارید و من دارم با موجوداتی خیالی در ذهن خود صحبت می کنم؟"

انتظار داشتیم خدامراد با این پسرجوان مخالفت کند و بگوید که منظورش این نبوده و مگر می شود دریاچه و صبحانه و آدم های دور او واقعی نباشند و خلاصه یک جوری بحث را معنا دار کند. اما خدامراد به آرامی و بدون اینکه شک و تردیدی در کلامش ظاهرشود پاسخ داد:" دقیقا منظورم همین است. چیزی که تو از من به عنوان خدامراد می بینی و می فهمی من واقعی نیستم. چیزی که از این دریاچه و صبحانه و آدم های اطرافت هم به قول خودت می فهمی واقعی نیستند. تو مشغول تماشای یک دنیای ذهن ساخته و غیر واقعی موازی دنیای واقعی هستی. تو داری فکر خودت را می بینی."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 22:55  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 209 - یک عالم چشم به انتظار توست!؟

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 209 - یک عالم چشم به انتظار توست!؟

یک عالم چشم به انتظار توست!؟

فرامرز کوثری

بهار کوهستان آن هم در مجاورت دریاچه ای از آب شیرین و زلال دیدنی ترین بهاری است که یک انسان می تواند در عمر خود تصور کند. کلاس آن روز خیلی زودتر از بقیه روزها شروع شد. در حقیقت هنوز خورشید طلوع نکرده بود که با سروصدای جمعی از سحرخیزان گروه از خواب بیدار شدیم و کنجکاوانه و در واقع گیج و منگ  دور آتشی که خدامراد بیرون غار ، روبروی هم نشستیم.  هنوز خیلی ها از عالم خواب بیرون نیامده بودند. این را می شد از چشمان خواب آلودشان حدس زد. اما بسیاری دیگر شاد وسرحال بودند. انگار برای اولین بار بود که درسحرگاه خنک یک بهار دل انگیز دور آتشی گرم کنار ساحل دریاچه ای مجاور کوهستان نشسته بودند و به ندای طبیعت و صدای خودشان گوش می دادند. واقعا هم برای همه ما این تجربه تازه و جدید بود.

یکی از اعضای گروه با خنده گفت:" اصلا فکر نمی کردم که در بیست و چهارساعت شبانه روز عمر من یک چنین لحظات زیبا و دلنشین و آرام بخشی هم وجود داشته باشد!؟"

و خدامراد که طبق معمول مشغول نوشیدن دمنوش گیاهی خود بود با تبسم گفت:" خیلی چیزها هست که ما در زندگی متوجهشان نیستیم و اجازه می دهیم به راحتی از دستمان سربخورند و بروند. و از همه مهم تر بسیاری چیزها هستند که منتظرند تا ما بیدار شویم و نگاهشان کنیم و از حضور و وجودشان مطلع شویم و دمی به آنها دل بدهیم و ازبودن کنارشان لذت ببریم. فقط وقتی از دستشان بدهیم حسرت می خوریم که رخ مانند ماه او را سیر ندیدیم و برفت!"

برای لحظه ای سکوتی عمیق بر جمع حاکم شد. خدامراد انگار می خواست درس آن روز را خیلی زود وقبل از طلوع خورشید شروع کند.

بعد از چند دقیقه سکوت خانمی که پالتویی قهوه ای برتن داشت و خود را لابلای پتویی پوشانده بود با خنده گفت:" مگر ممکن است چیزهایی مقابل ما نیازمند توجه ما باشند و ما روزها بگذرد و اصلا متوجه آنها نشویم. پس این سمت توجه ما به کدام سو است که متوجه چشم انتظارهای مشتاق دوروبرمان نمی شود؟"

خدامراد با خنده ای تلخ گفت:" سمت دقت و توجه ما در حال دنبال کردن چیزهایی است که هرچه به آنها نزدیک تر می شویم از ما دورتر می شوند و وادارمان می کنند که بیشتر به آنها زل بزنیم و وقت بیشتری برای گرفتنشان صرف کنیم. و این بازی موش و گربه سال هاست ادامه دارد و ما مانند گربه ای حسرت زده گاهی اوقات احساس می کنیم موفق شده ایم موش را بگیریم و با خودمان می گوئیم به محض اینکه موفق شویم کمی متوقف می شویم و به دوروبرخودمان هم نگاه می کنیم و به دوروبری های خودمان هم التفات می کنیم و به آنهاهم می رسیم. اما غافل از اینکه قافله عمر خیلی سریع تر از آنکه حتی تصور کنیم در حال عبور از این دنیاست و دیر یا زود زنگ عزیمت ما نواخته می شود. و ما می مانیم با دستانی خالی که هرگز موفق نشده اند به چیزی که گمان می کرده اند برسند و هزاران هزار آرزوی برآورده نشده و از همه مهم تر هزاران ساعت نگاه چشم انتظار که ما هیچ وقت فرصت نکردیم و درواقع نخواسته ایم فرصت کنیم و چشم در چشم این نگاه های منتظر بدوزیم و با آنها در سکوت گفتگو کنیم. در سکوتی بدون حضور فکر و خیال و توهمی که حتی یک لحظه ما رابه حال خود رها نمی کند."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 22:53  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 208 - آیا حواست به بهار هست!؟

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 208 - آیا حواست به بهار هست!؟

آیا حواست به بهار هست!؟http://s2.picofile.com/file/7214510321/talangor208.jpg

فرامرز کوثری

سرانجام زمستان با همه نیرویی که در سرمازایی داشت خود را عقب کشید و بهار با لطافت و گرمای متعادلش دشت و صحرا و کوهستان و ساحل دریاچه ای که ما کنار آن اطراق کرده بودیم را به یک باره از آن خود ساخت. هر روز صبح که از غار بیرون می آمدیم و به طبیعت اطراف خود نگاه می کردیم ، از تازگی و نوی همه چیز برای چند لحظه مات و مبهوت می شدیم. همه چیز بکر و طبیعی و مملو از حیات و سرزندگی بود. انگار کل هستی و کاینات دوباره جان گرفته بود و می خواست یک بار دیگر متولد شود.

آن روز صبح وقتی یکی از اعضای گروه از زیبایی و تازگی سحر انگیز طبیعت صحبت کرد و گفت  که انگار همه چیز از نو متولد شده است ، خدامراد با تعجب به او نگریست و گفت:" معلوم است که همه این چیزها اولین بار است دارد رخ می دهد و فقط همین یک بار هم رخ می دهد. باید حتی لحظه ای از تماشای آن غافل نشویم چون دیگر فرصت دیدن آن را پیدا نخواهیم کرد."

آن روز بعد از اینکه صبحانه را کنار اجاق ساحلی خوردیم و هر کدام یک دمنوش گیاهی مخصوص خدامراد را در دست گرفتیم تا جرعه جرعه بنوشیم و از انرژی و شفای پنهان در این جوشانده های گیاهی بهره مند شویم، خدامراد بدون مقدمه شروع به صحبت کرد و گفت:" آیا تا به حال از خودتان پرسیده اید که من واقعی شما چه شکلی است و اصلا چیست؟"

برای لحظه ای کسی جوابی نداد. بر طبق درس های چند ماه قبل خدامراد ما فهمیده بودیم که من ذهن ساخته ای که فکر برای ما درست کرده ، یک هویت جعلی و غیر واقعی است که فقط تا وقتی با خودمان صحبت می کنیم وجود دارد و به محض اینکه حواس مان راجمع لحظه الان زندگی خود کنیم و به اتفاقات همین اکنون دوروبرخود و همین جایی که هستیم دقت کنیم ، این هویت جعلی و فکری و این چیزی که به اسم "من" سال ها با خودمان حمل کرده ایم در یک لحظه متوقف می شود و محو می شود. در واقع با توقف گفتگوی درونی و خودنجوایی ما با خودمان من ذهنی و توهمی ما نیست و نابود می شود. اما خدامراد با سوالی که پرسیده بود دنبال واقعیتی عظیم تر در وجود ما می گشت و آن من واقعی یا خود واقعی ما بود.

خدامراد دوباره سوالش را به شکل دیگری مطرح کرد. او گفت:" تا الان درس های زیادی با هم داشتیم و در مورد موضوعات مختلفی با یکدیگر صحبت کردیم. این موضوعات با وجودی که هر جلسه مستقل به نظر می رسید اما به مباحث بعدی و قبلی خود وابسته بود و سرجمع یک مفهوم و ایده واحدی را روشن می ساخت. اکنون سوال این است که این من واقعی ما و این چیزی که خود اصلی خودمان می دانیم چیست و از چه جنسی است؟"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:45  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 207 - هر لحظه سبکبارتراز قبل!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 207 - هر لحظه سبکبارتراز قبل!

هر لحظه سبکبارتراز قبل!http://s1.picofile.com/file/7214510107/talangor207.jpg

فرامرز کوثری

زمستان داشت به پایان می رسید. البته نه اینکه برف نمی آمد. هنوز هم آسمان ابری می شد و برف می بارید. اما مدت زیادی روی زمین نمی ماند. به قول یکی از اعضای گروه که متخصص زمین شناسی بود زمین به خورشید نزدیک تر می شد و از قبل گرم تر بود. حتی یک روز آن قدر هوا آفتابی شد که همه دوباره در کنار ساحل دریاچه دور اجاق جمع شدیم و تن سرمازده خود را به گرمای کم رمق اما حیات بخش خورشید سپردیم.

آن روز نزدیک ظهر بود که همه دور اجاق جمع شدیم تا ناهار را در فضای آزاد بخوریم. طبق معمول ناهار از چندین نوع غذا و گیاه خوردنی تشکیل شده بود. البته طبق معمول ماهی تازه غذای اصلی بود اما در کنار آن یک ظرف بزرگ آش پر از گیاهان و حبوبات مختلف چیزی بود که هیچ کس از آن نمی گذشت.

خدامراد خیلی راحت و شاد بود. مثل همیشه انگار هیچ غم و غصه ای نداشت. راحت و فارغ از تمام نگرانی هایی که خیلی از آدم های هم سن و سال او داشتند با آرامش غذا می خورد و از خوردن غذای خود لذت می برد.

یکی از حاضرین که مردی مسن و جاافتاده بود  خودش را به چند قدمی خدامراد رساند و در حالی که صدایش به وضوح شنیده می شد با خنده ای عصبی گفت:" شما هیچ وقت ناراحت نیستید! آیا در طول این همه سال زندگی خود هیچ حادثه سخت و ناگواری برایتان رخ نداده که روی شما تاثیری بد بگذارد و باعث شود گهگاهی به آن فکر کنید و سنگینی آن حادثه تلخ را بر دوش خود حس کنید؟"

خدامراد لبخندی زد و گفت:" همه به نوعی در زندگی با شرایط سخت مواجه می شوند. در واقع شرایط موقعی برای انسان سخت و طاقت فرسا می شوند که برای روبرو شدن با آن آمادگی نداشته باشیم. منظور از آمادگی این نیست که قبلا کسی به ما روش مقابله با آن سختی و دشواری را آموخته باشد و ما بلافاصله بعد از روبرو شدن با دشواری بلافاصله آن روش از قبل بلد شده را به کار بگیریم. بلکه منظور از آمادگی یعنی داشتن ذهن و روان و جسمی یکپارچه که به وقت وقوع سختی بتواند بلافاصله با آن کنار بیاید و آن را همانطوری که رخ داده باور کند و بپذیرد و برایش راه حلی مناسب پیدا کند. راه حلی که شاید به کام خیلی ها خوش نیاید اما درهر صورت راه حلی باشد که بتواند راه را برای ترمیم و اصلاح شکستگی ها باز نگه دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:43  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 206 -دنیا رخ نمی دهد، پاسخ می دهد!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 206 -دنیا رخ نمی دهد، پاسخ می دهد!

دنیا رخ نمی دهد، پاسخ می دهد!http://s2.picofile.com/file/7214509886/talangor206.jpg

فرامرز کوثری

بعد از باران و برف شدیدی که بارید، برای چند روز هوا کاملا صاف و آفتابی شد. اما آفتاب کم رمق زمستانی نمی توانست برف های سرد و یخ زده را آب کند و تا نور خورشید می خواست بخشی از این برف و یخ را آب کند دوباره هوا تاریک می شد و یخ های آب شده مجددا یخ می بستند. سرما در بیرون غار بیداد می کرد اما مانع از آن نمی شد که خدامراد از غار بیرون نرود. او هر روز صبح زود کفش و کلاه می کرد و همراه تعدادی از جوانان گروه بیرون می رفت و بعد از ساعتی با مقداری خوراکی برمی گشت. حوضچه مصنوعی که خدامراد از سال گذشته در انتهای غار درست کرده بود پر از ماهی زنده بود و به عنوان یک منبع غذایی زنده و تازه همه ما را سرحال نگه داشته بود.

آن روز بعد از اینکه خدامراد و بقیه به غار بازگشتند ، متوجه شدم که خدامراد درگوشه ای از غار کیسه ای را که به سرچوبی فرو رفته در شکاف دیوار بسته بود را پائین آورد و از داخل آن مقداری گیاهان صحرایی خشک شده را جدا کرد تا با آن برای اعضای گروه جوشانده ودم نوش گیاهی درست کند. خیلی کنجکاو بودم تا بدانم این گیاهان صحرایی چی هستند. وقتی خودم را به نزدیکی خدامراد رساندم متوجه شدم تعداد کیسه هایی که به چوب ها آویزان است زیاد است و هرکدام از آنها گیاهی خاص را در بر دارد.

کنار خدامراد نشستم و راجع به گیاهی که داشت داخل کتری فلزی بزرگ می ریخت پرسیدم. خدامراد با تبسم گفت:" مخلوطی است از گیاه گزنه و تخم سروکوهی وبرگ تمشک و آویشن ، در طول سال این ها را جمع کردم و خشک کردم و داخل این کیسه ها ریختم تا هر روز بتوانیم سیستم ایمنی بدنمان را قوی نگاه داریم و سم زدایی لازم از بدن را انجام دهیم. اگر بتوانیم به بدن در دفع سموم کمک کنیم و نگذاریم سیستم ایمنی ضعیف شود، خود بدن بیماری های خودش را شفا خواهد داد. مگر نه اینکه پزشکان هم آخر کار بدن را به حال خودش وامی گذارند تا خودش را شفا دهد. این جوشانده های گیاهی هم بدن را برای به سازی و ترمیم خودش کمک می کنند. اگر بتوانی هر روز بخشی از خاصیت گیاهان اطراف زندگی خودت را یاد بگیری مطمئن باش بسیاری مواقع می توانی درمان بسیاری از دردها را در میان همین گیاهان پیدا کنی."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:40  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 205 -نابسته ولی همراه!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 205 -نابسته ولی همراه!

نابسته ولی همراه!http://s1.picofile.com/file/7214509565/talangor205.jpg

فرامرز کوثری

هوا سرد و بارانی بود.روز قبل و همینطور در طول شب دائم برف می آمد.وقتی صبح زود از دهانه غار بیرون آمدیم تا طبق عادت همیشگی کنار ساحل قدم بزنیم. ازشدت سرما ناگزیر شدیم که بلافاصله به غار برگردیم و دور آتش کنار دهانه غار جمع شویم. دوباره جوشانده گیاهی داغ خدامراد به داد ما رسید و همه ما را گرم کرد. وقتی دور هم جمع شدیم و به شعله های آتش خیره شدیم خدامراد لب به سخن گشود و گفت:" وقتی بچه بودیم اولین اسباب بازی را که به ما دادند خود را مالک آن دانستیم. حتی ازبخشیدن آن به پدرومادر هم خودداری می کردیم. وقتی بیشتر با آن اسباب بازی اخت شدیم و ساعت های طولانی با آن بازی کردیم کم کم آن اسباب بازی خاص را بیشتر از بقیه دوست داشتیم و بعضی شب ها بدون آن نمی توانستیم بخوابیم. آیا یادتان می آید؟"

دخترجوانی که پتوی قرمزی روی شانه های خود انداخته بود و دو دستی لیوان داغ جوشانده گیاهی راگرفته بود با خنده گفت:" من یک عروسک پاره داشتم که چشم هایش از دو دگمه متفاوت تشکیل شده بود و یکی از دست هایش کوتاهتر از دیگری بود. آن را مادرم برایم دوخته بود. یادم هست مدت ها شب و روز با آن عروسک سر می کردم. هر جا می رفتم پای عروسک را در دست داشتم و با خودم می بردم. حتی موقع خواب هم اگر عروسکم کنارم نبود خوابم نمی برد. یادم هست پدرم برایم عروسکی بسیار جدید و زیبا خرید اما من با وجود این آن عروسک پارچه ای عجیب و غریب را رها نکردم. الان هم آن را همراه دارم. "

دختر جوان این را گفت و با شوقی کودکانه سروقت کوله پشتی خود رفت و عروسکی رنگ و رو رفته را به همه نشان داد. همگی به محض دیدن آن عروسک از خنده روده بر شدیم. دخترجوان هم ابتدا با ما خندید و بعد به یکباره غمگین و سپس خشمناک شد. با عصبانیت گفت:" به اسباب بازی های زمان کودکی خودتان بخندید!"

با این جمله دوباره موج خنده همه را فرا گرفت. خدامراد دست دراز کرد وعروسک پارچه ای را از دختر جوان گرفت و انگار با یک جسم بسیار گران قیمت سروکار دارد بارفتاری احترام آمیز آن را برانداز کرد و دو دستی به دختر جوان بازگرداند. رفتار خدامراد آنقدر از احترام سرشار بود که همگی بی اختیار ساکت شدیم و با دقت بیشتری به عروسک پارچه ای خیره شدیم. اما چیز متفاوتی در آن ندیدیم.

خدامراد نفسی عمیق کشید و گفت:"ما همگی دست و پا داریم. صورتی داریم که هر روز در آئینه آن را نگاه می کنیم و اسم آن را صورت خودمان گذاشته ایم. وقتی این صورت جوان و زیباست به آن می بالیم و می گوئیم من جوان و جذاب هستم. وقتی صورتمان چروکیده و پیر می شود با حسرت می گوئیم: من پیرو زشت شده ام و دیگر مانند گذشته جوان و زیبا نیستم. خیلی ساده ما خودمان را با دست و پا و چهره و اندام مان یکی می دانیم. وقتی یک پیر می گوید هنوز جوان است به او می خندیم چون به نظر ما یک پیر هرگز نمی تواند جوان باشد مگر اینکه مثل جوان ها چشمانش چروک نداشته باشد و عضلاتش محکم و ورزیده باشد و حرکاتش مانند جوان ها تیز و چست و چالاک باشد. در غیر اینصورت اگر اندام و بدنش شبیه جوان ها نباشد هرگز او را جوان نمی دانیم. به زبان خیلی ساده ما خودمان را با بدنمان یکی می دانیم!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:38  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 204 -با واقعیت صمیمی باش!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 204 -با واقعیت صمیمی باش!

با واقعیت صمیمی باش!http://s2.picofile.com/file/7214509458/talangor204.jpg

فرامرز کوثری

یک روز غروب دو نفر از جوانان گروه تصمیم گرفتند به خاطر امتحان ضروری که داشتند استراحتگاه کوهستانی راترک کنند و به شهر برگردند.آنها قرار بود ده روز بعد برگردند. یکی از جوانان به شدت بی تاب بود و با وجودی که در طول چند ماه قبل در فرصت هایی که می یافت به طور  دائم و مستمر درس هایش را مرور می کرد اما با این وجود از امتحان می ترسید و به شدت بی قرار می نمود.

خدامراد و بقیه اعضای گروه پیشنهاد کردند شب پیش جمع بمانند و صبح روز بعد بروند اما آنها می گفتند که تا شب نشده می توانند به نزدیکترین ایستگاه برسند و صبح زود فردا با وسیله ای سریع تر حرکت کنند. دیگر هیچ کس اصرار نکرد. در لحظات آخر آن جوان که بی قراری می کرد نزدیک خدامراد آمد ودرحالی که نمی توانست لرزش صدایش را پنهان کند گفت:" لطفا دعا کنید که امتحان آسان باشد!"

خدامراد با تبسم گفت:" برعکس دعا می کنم امتحان تا حد امکان سخت باشد تا تو که درس خوانده ای بتوانی توانایی های خودت را نشان دهی و آنها که کمتر خوانده اند و زحمت کمتری کشیده اند نتوانند زیر پوشش سادگی امتحان قبول شوند و ناتوانی و تنبلی خود را پنهان سازند. اتفاقا تو هم باید دعا کنی که امتحان تا حد امکان واقعی و سخت باشد تا نتیجه زحمت هایی که کشیده ای بتواند آشکار گردد."

خدامراد این را که گفت، ناگهان رفتار آن جوان عوض شد. دیگر بی قراری نمی کرد. انگار احساسی جدید در وجودش ظاهر شده بود. گویی همه چیز زیر سر آسان بودن امتحان بود. اگر امتحان سخت می بود او برنده می شد، چون به درس مسلط بود و به توانایی های خودش ایمان داشت. تغییر نگاه و رفتار آن جوان کاملا مشخص بود. نفهمیدیم در درون او چه اتفاقی افتاده بود که در یک چشم به هم زدن به موجودی مطمئن و قدرتمند تبدیل شد. مات و مبهوت به تغییر رفتار او خیره شدیم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. چیزی در درون ما مطمئن شده بود که او حتما قبول می شود. این را از نگاهش می توانستیم ببینیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:36  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 203 -بدون خیس شدن با رود جاری شو!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 203 -بدون خیس شدن با رود جاری شو!

بدون خیس شدن با رود جاری شو!http://s2.picofile.com/file/7214509030/talangor203.jpg

فرامرز کوثری

آن روز صبح تا نزدیک ظهر خدامراد هیچ حرفی نزد. فقط کنار رود کوچکی  که از غار سرچشمه می گرفت و  به دریاچه می ریخت نشسته بود و به جریان آب نگاه می کرد.بقیه اعضای گروه چون عادت داشتند هر روز درس جدیدی از خدامراد بگیرند با این گمان که همین کنار نهرنشستن بخشی از درس امروز است در اطراف خدامراد کنار نهر جایی برای نشستن پیدا کردند و آنها هم به نهر خیره شدند. بعد از اینکه همه دور خدامراد جمع شدیم و هر کدام مدتی به سطح رودخانه کوچک خیره ماندیم ، ناگهان خدامراد سوالی پرسید که تقریبا همه را متعجب ساخت. خدامراد پرسید:" به نظر شما چگونه می توان با رودخانه همراه گشت و با ذرات آن جاری شد ، ولی هرگز خیس نشد و حتی به  قطره ای آب  اجازه ندهیم که بر بدن ما بنشیند؟"

برای مدتی همه ساکت ماندیم. سوال خدامراد عجیب بود. اما ذهن خلاق حاضرین بلافاصله به کار افتاد و هرکس بسته به ذوق و شوخ طبعی خود جوابی داد.

جوانی که همیشه به بذله گویی شهرت داشت با خنده گفت:" تن و لباسمان را حسابی روغن مالی می کنیم و داخل آب همراه آن شنا می کنیم. وقتی از آب بیرون بیائیم روغن ها نمی گذارند آب با بدنمان برسد و در نتیجه ما بدون اینکه با آب تماسی داشته باشیم موفق شده ایم همراه آن جاری شویم به همین سادگی؟!"

زنی میانسال گفت:" با کپسول اکسیژن داخل حبابی شیشه ای می رویم و در دل آب غوطه ور می شویم. به این ترتیب هم همراه آب جاری می شویم و هم خفه نمی شویم و هم اینکه کپسول شیشه ای مانع از خیس شدن ما می شود."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:34  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 202 -تورت را ریز بباف!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 202 -تورت را ریز بباف!

تورت را ریز بباف!http://s1.picofile.com/file/7214508923/talangor202.jpg

فرامرز کوثری

آن روز صبح خیلی ها دیر وقت از خواب بیدار شدند. پیاده روی روز گذشته در امتداد ساحل دریاچه و تماشای صحنه های فوق العاده جذاب و تاثیر گذار طول مسیر آن هم به روشی که خدامراد گفته بود به دنیا نگاه کنیم، برای ما تجربه ای فوق العاده و غیر قابل وصف بود. تقریبا همگی تحت تاثیر تازگی و زنده بودن تمام پدیده ها درطول حرکت شده بودیم. خدامراد روز قبل گفته بود موقع راه رفتن باید اصلا سرمان را پائین نیاندازیم بلکه باید سر را مستقیم به سمت جلو نگه داریم و سعی کنیم نگاهمان روی یک نقطه خاص متمرکز نباشد بلکه همه صحنه روبروی خودمان از این گوش تا آن گوش به صورت باز و گسترده زیر نظر ما باشد.

خدامراد می گفت ذهن می خواهد ما را گول بزند که روی صحنه های انتخابی خاصی متمرکز شویم و بقیه صحنه ها را نگاه نکنیم و به جای صحنه های واقعی تصاویر ذهنی خود را مرور کنیم. اما ما باید مقاومت کنیم و با بیداری و هشیاری لحظه به لحظه فرصت دزدیده شدن سمت نگاهمان از صحنه ای که هر لحظه مقابلمان است به سوی تصاویر ذهنی یا صحنه های مشخص را به ذهن ندهیم. اوایل این کار خیلی سخت بود. تقریبا مغزمان از فرط خستگی از کار افتاده بود. اما یک ساعتی که گذشت، ناگهان احساس راحتی عجیبی بر همه ما حاکم شد. دیگر بار سنگینی روی ذهن خود احساس نمی کردیم. کاملا مشخص بود که ذهن ما در مقابل حجم عظیم اطلاعات دیداری که ما ازطریق چشمان آزاد شده مان به بدن سرازیر می کردیم تسلیم شده است. اصطلاح چشمان آزاد شده را خدامراد در طول مسیر به ما یاد داد. او گفت در حالت عادی چشمان و گوش ها و بقیه حواس ما اسیر و بنده ذهن ما هستند. به زبان ساده چشمان ما فقط حق دارند از بین صحنه هایی که مقابل ماست فقط آنهایی را ببینند که ذهن اجازه می دهد. خدامراد گفت ذهن روی خیلی از صحنه های مقابل ما برچسب قدیمی ، تکراری ، بی اهمیت و وقت تلف کن می گذارد و در نتیجه مانع از دیدن آنها توسط ما می شود. اما خدامراد می گفت که هیچ چیزی در دنیایی که زندگی می کنیم و در لحظه اکنون زندگی ما بی فایده و اتفاقی و تصادفی نیست. او می گفت پاسخ خیلی از سوالات و مشکلات ما در هر لحظه در صحنه هایی که مقابل چشمانمان قرار می گیرد وجود دارد. فقط کافی است چشم باز کنیم و بدون مانع ذهنی آنها را ببینیم و البته خودش هم تائید می کرد که فقط یک چشم آزاد شده می تواند این صحنه ها را واقعا آنطور که هست ببیند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:7  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 201 -دیدن بدون تمرکز!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 201 -دیدن بدون تمرکز!

دیدن بدون تمرکز!http://s1.picofile.com/file/7214508602/talangor201.jpg

فرامرز کوثری

صبح زود هنوز َآفتاب نزده خدامراد همه را از خواب بیدار کرد و گفت طبق قرار شب قبل باید به یک پیاده روی نصف روزه در امتداد ساحل رودخانه و سپس تا نیمه دامنه قله مجاور برویم و بعد تا غروب نشده برگردیم. به اندازه کافی آب و غذا برداشتیم و به صورت دسته های منظم پشت سر خدامراد به راه افتادیم.

نیم ساعت که راه رفتیم خورشید طلوع کرد. صحنه طلوع خورشید آنقدر زیبا و خیره کننده بود که همه بی اختیار ایستادیم و تا طلوع کامل خورشید آن را نظاره کردیم. خدامراد وقتی دید همه ایستادیم گفت که همین جا اطراق می کنیم و صبحانه را می خوریم و بعد راه می افتیم. بلافاصله اجاقی بزرگ برپا شد و همه گرد آن نشستیم و از زیبایی طبیعت بکر برای هم تعریف کردیم.

خدامراد در حالی که فنجان نوشیدنی گیاهی خود را مثل همیشه در دست داشت با لبخند گفت:" امروز می خواهم به شما شیوه درست دیدن و تماشای دنیا را یاد بدهم و در واقع به خاطرتان آورم. بعد از اینکه صبحانه را خوردیم و راه افتادیم ، باید به این شیوه ای که من برایتان توضیح می دهم دنیای اطرافتان را نگاه کنید و روش قدیمی را فراموش کنید!"

یکی از حاضرین با خنده گفت:" منظورتان از روش قدیمی همین روشی است که الان داریم شما و بقیه را نگاه می کنیم!"

و خدامراد بلافاصله جواب داد:" بله! دقیقا! این روشی که الان داریم به هم نگاه می کنیم باید تغییر کند و  شیوه جدیدی که توضیح می دهم جایگزین آن شود."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:4  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 200 -ناظر بی نظر!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 200 -ناظر بی نظر!

ناظر بی نظر!http://s1.picofile.com/file/7214508274/talangor200.jpg

فرامرز کوثری

هوا داشت سرد می شد. پائیز خیلی زود خودش را نشان داد و دیگر از گرمای تابستان خبری نبود. اقامت ما در کنار دریاچه کوهستانی به درازا کشیده شد و انگار مجبور بودیم زمستانی دیگر را در غار سر کنیم. هیچ کس از این اقامت طولانی ناراحت نبود. بعضی از اعضای گروه برای آوردن وسایل و خوراک و پوشاک از ما جدا شدند و بعد از یک هفته با وسایل و امکانات جدید دوباره به ما ملحق شدند. گروه ما نسبت به قبل مجهز تر و کامل تر شده بود. نگران سرمای زمستان نبودیم. زندگی در کوهستان و محیط طبیعت ما را بسیار مقاوم ساخته بود. یکی از اعضای گروه که جوانی شوخ طبع بود می گفت:" اگر در شهر زلزله و قحطی بیاید شاید برای خیلی ها تحمل آن شرایط سخت باشد اما برای ما در دل این کوهستان و کنار این دریاچه و جنگل اصلا سختی معنایی ندارد. ما با این شرایط سخت داریم همین الآن  زندگی می کنیم و مهم تر از همه از آن لذت می بریم."

شب قبل هوا به شدت سرد شده بود و به ناچار همگی دوباره به داخل غار و اتاقکی که در آن ساخته بودیم پناه بردیم. اجاق های گرم داخل غار دوباره ما را به یاد شب های گرم زمستان سال گذشته انداخت و درس های ارزشمندی که از خدامراد در آن ایام گرفته بودیم.

تا پاسی از شب را به نقل خاطرات و یادآوری درس ها گذراندیم و سپس خسته و کوفته هر کدام در جای خود به خوابی عمیق فرو رفتیم. صبح تقریبا دیر وقت از خواب بیدار شدیم. برخلاف شب سردی که گذراندیم با آسمانی صاف و آفتابی درخشان صبح را شروع کردیم. بی درنگ به اجاق کنار ساحل نقل مکان کردیم و دور هم جمع شدیم و جوشانده انرژی بخش گیاهان صحرایی را که خدامراد با از برگ ها و علف های صحرایی درست کرده بود با ولع نوشیدیم. هنوز تازه داشتیم گرم می شدیم که یکی از بچه ها که دیر تر از بقیه به ما پیوسته بود تکه کاغذی با خود آورد که می گفت کنار در ورودی غار به دیوار چسبانده شده بود. روی کاغذ نوشته شده بود: " با دروغ هیچ کاری پیش نمی رود! دروغ گو فقط خودش را فریب می دهد!"

وقتی متن کاغذ خوانده شد همه به یکباره از کوره در رفتند و هرکس نظری می داد. یکی می گفت:" این تکه کاغذ هیچ ارزشی ندارد. اگر نویسنده جرات دارد همین الان جلوی جمع برخیزد و بگوید منظورش کدام یک از حاضرین است. گنگ و دو پهلو پیام دادن توهین به جمع است."

زن میانسالی که ژاکتی قرمز پوشیده بود با ناراحتی گفت:" من در طول عمرم بارها دیده ام که دروغ گوها خودشان بیشتر از همه در بدی و مذمت دروغ صحبت می کنند. همه می دانیم دروغگو یک فرد بیمار است که از راستی و حقیقت می ترسد. این را حتی بچه ها هم می فهمند. بچه ها وقتی می ترسند دروغ می گویند."

پیرمرد موسفیدی گلویش را صاف کرد و گفت:" اینکه این نامه را نوشته معلوم است که زخم خورده دروغ و ناراستی است. کسی که دروغ می گوید حال چه مصلحتی و چه عمدی، در حقیقت دارد رسم و آئین زشت ناراستی و کژی را تبلیغ می کند و دل آدم های دوروبرش را زخمی و آزرده می سازد. مزه دروغ خیلی تلخ است و اول در دهان خود دروغگو حس می شود."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:2  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 199 -رودررو با هر آنچه هست، بی هیچ قضاوتی!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 199 -رودررو با هر آنچه هست، بی هیچ قضاوتی!

رودررو با هر آنچه هست، بی هیچ قضاوتی!http://s1.picofile.com/file/7214508167/talangor199.jpg

فرامرز کوثری

آن روز صبح زود از خواب بیدار شدم.همه خواب بودند. خبری از خدامراد نبود. با چشم خوب اطراف را کاویدم. هیچ اثری از خدامراد نبود. خواستم دوباره مثل بقیه بخوابم اما حسی درونی مرا واداشت که از جا برخیزم و دنبال خدامراد بگردم. سرانجام در استراحت گاه ساحلی کنار اجاق آتش او را پیدا کردم. به سنگی تکیه داده بود و در حالی که جوشانده گیاهی می نوشید به اطراف نگاه می کرد. نگاهی آزاد و بی هیچ مقصد و مقصودی. فقط داشت نگاه می کرد. هیچ چیزی از مسیر نگاهش و از روی اجزای صورتش نتوانستم حدس بزنم. با احتیاط کنارش نشستم. لیوانی برداشتم و از کتری سیاه کنار اجاق برای خودم جوشانده گیاهی ریختم. در آن صبح سرد نوشیدن یک جوشانده داغ بسیار دلپذیر می نمود.

بعد از چند دقیقه ای که در سکوت گذشت به آهستگی از خدامراد پرسیدم:" به چه نگاه می کنید؟"

خدامراد نفسی عمیق کشید و گفت:" به هیچ چیز و به همه چیز! دارم به همه این چیزهایی که دوروبرم هستند و همه اتفاقاتی که درون وجودم می گذرند همینطوری به عنوان یک ناظر و شاهد بی طرف نگاه می کنم."

کمی فکر کردم و پرسیدم:" برای چی این شکلی به دنیای اطراف خودتان نگاه می کنید؟"

خدامراد تبسمی کرد و گفت:" حتما باید نگاه کردن و توجه کردن انسان به دنیای بیرون و درون خودش برای هدف و مقصد و مقصودی باشد؟! دارم همینطوری نگاه می کنم چون می خواهم خوابیده عمرم را سپری نکنم!"

منظورش را نفهمیدم. اینکه بین بی هدف نگاه کردن دنیا و بیداری رابطه ای هست را درست نفهمیدم. برای همین دوباره سوالم را به شکلی دیگر پرسیدم:" یعنی این موقع صبح از خواب و استراحت خود زده اید و اینجا تنهایی کنار آتش نشسته اید و بی هدف به اطرافتان خیره شده اید برای اینکه هیچ هدفی دنبال نکنید؟!"

خدامراد دوباره لبخند زد و گفت:" من نگفتم هیچ هدفی ندارم. گفتم این شکل نگاه کردن و نظاره هستی را انتخاب کرده ام برای اینکه بیدار شوم.برای اینکه مثل بقیه آدم ها با چشم باز روزهای زندگی ام را نخوابم. خوابیدن در هنگام خواب بس نیست که انسان ساعت های طلایی روز و بیداری اش را هم در خواب سپری کند!؟"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:0  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 198 -گاهی برای دیدن ، بایدچراغ ها را خاموش کرد.

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 198 -گاهی برای دیدن ، بایدچراغ ها را خاموش کرد.

گاهی برای دیدن ، بایدچراغ ها را خاموش کرد.http://s2.picofile.com/file/7214507846/talangor198.jpg

فرامرز کوثری 

صبح خیلی زود خدامراد همه را با سروصدا از خواب بیدار کرد و از همه افراد خواست تا به سرعت از استراحت گاه سنگی و غار فاصله بگیریم ودر دشتی باز مشرف به دریاچه کنار آتش گرد هم جمع شویم. آن قدر سروصدا زیاد بود که تقریبا همگی منگ و گیج بودیم و اصلا دلیل این حرکت خدامراد را نمی فهمیدیم. شبیه سربازانی بودیم که نیمه شب به آنها فرمان بیدار باش داده باشند. با سرووضعی به هم ریخته و خواب آلود کنار اجاق آتش جمع شدیم. هوا خنک بود ولی چون هیچ نیسمی نمی وزید زیاد احساس سرما نمی کردیم.

بعد از حدود یک ربع که از بیدار باش زودهنگام خدامراد گذشت کم کم توانستیم هشیاری خود را بدست آوریم و با دقت به محیط اطراف خود خیره شویم.

یکی از حاضرین که پسر جوانی بود با خنده گفت:" چقدر این جا ساکت شده است. انگار گرد مرگ به همه جا پاشیده اند. هیچ صدایی از هیچ جنبنده ای در نمی آید. چقدر این سکوت غریب و ترس آور است!؟"

بی اختیار همه گوش ها تیز شد و همه نگاه ها به اطراف چرخید. او راست می گفت! سکوتی غریب فضا را انباشته بود. تا به حال هیچ وقت محیط کوهستان و کنار دریاچه را اینقدر ساکت و آرام ندیده بودیم.

یکی از حاضرین که مرد میانسالی بود به سمت دریاچه اشاره کرد و گفت:" به سطح آب دریاچه نگاه کنید! حتی یک موج کوچک هم روی آن وجود ندارد. انگار آب در حالت مایع یخ زده است!به راستی چه اتفاقی دارد می افتد!؟آیا واقعا بیدار هستیم؟!"

خدامراد با لبخند به درختی در کنار دریاچه اشاره کرد و گفت:" اینکه چیزی نیست! اگر دقت کنید می بینید که حتی یک نسیم کوچک هم نمی وزد. برگ درخت ها انگار نقاشی شده اند و کوچکترین حرکتی ندارند!"

ترسی غریب به وجود همه راه یافته بود. به خوبی می دانستیم که اتفاقی در شرف افتادن است. اما از کم و کیف آن آگاه نبودیم.

خدامراد به کمک ما آمد و گفت:" نگران نباشید! این سکوت کامل طبیعت چند ثانیه قبل از زلزله اتفاق می افتد. به جای اینکه به زلزله فکر کنید. کمی به اطراف خود دقت کنید و برای لحظه ای هم که شده این سکوت و صحنه عظیم را به خاطر بسپارید. چند لحظه دیگر همه جا به لرزه می افتدو بعداز آن دوباره همه چیز به حال اول برمی گردد. اما شما لازم است این سکوت و سکون و بی سروصدایی و به قول دوستمان انجماد کامل طبیعت را در درون خودحس کنید و درک نمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 22:57  توسط فرامرز کوثری  | 

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 197 - تو خودِ زندگی هستی!

تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 197 - تو خودِ زندگی هستی!

تو خودِ زندگی هستی!http://s1.picofile.com/file/7214507632/talangor197.jpg

فرامرز کوثری

صبح زود بود که صدای سروصدای بلندی همه ما را کنار اجاق استراحتگاه ساحلی گرد هم جمع کرد. یک مرد مسن با ناراحتی شدید و با صدای بلند و تقریبا به حالت فریاد داشت با خدامراد صحبت می کرد. چهره او برای ما ناآشنا بود و دیری نپائید که فهمیدیم این غریبه نزدیک سحر خودشان را به محل اطراق ما رسانده و جزو گروه ما نیست.از حرف های او که با صدای بلند ادا می شد فهمیدیم که از قبل با خدامراد آشناست و در واقع برای چاره جویی و رفع مشکلات شخصی اش نزد خدامراد آمده است.

خدامراد ازاو خواست کنار بقیه دور آتش بنشیند و از عقل جمعی برای حل مشکل خود کمک بگیرد. همه دور آتش نشستیم و به این غریبه غمگین و بی قرار خیره شدیم. بعد از مدتی خدامراد خطاب به جمع گفت:" این دوست ما از راهی دور نزد ما آمده تا برای مشکلات جدی زندگی خود راه حلی پیدا کند. مشکل او درس امروز ماست. وقتی خوب دقت کنید متوجه خواهید شد که صرف نظر از تنوع و تفاوت مشکلاتی که دارد در یک نکته با همه ما مشترک است و آن احساس و برداشتی است که نسبت به زندگی در این عالم پیدا کرده است. وقتی خوب در احوال او دقیق شوید می بینید که بخش اعظم مشکلات او از زندگی اش نیست از برداشت اشتباه و نادرستی است که نسبت به خودش و زندگی اش دارد. بیائید به صحبت های او گوش دهیم. ابتدا از این دوست جدیدمان می خواهم در مورد زندگی نظرش را بگوید!"

مرد مسن تازه وارد در حالی که دست و پایش به طرز محسوسی می لرزید با لکنت شروع به صحبت کرد و گفت:" اصلا فکر نمی کردم که مجبور شوم به این شکل جلوی شما مشکل خودم را مطرح کنم. اما در هر صورت این روزها در زندگی ام با مجموعه مشکلاتی روبرو شده ام که عرصه را برمن تنگ نموده و مجبورم کرده است که به شما پناه آورم. من احساس می کنم زندگی ام به انتها رسیده است. تمام حاصل عمرم از هر جنبه ای که نگاه می کنم به باد رفته است. زندگی من تبدیل به جهنمی شده است که حتی طاقت یک لحظه ماندن در آن را ندارم. زندگی من سیاه ترین زندگی عالم است. من زندگی ام تباه شده و از دست رفته است."

آن مرد مسن ساکت شد. همه منتظر بودیم تا او در مورد مشکلات زندگی اش دقیق تر صحبت کند اما او هیچ نگفت. چند دقیقه ای در سکوت گذشت.

یکی از حاضرین که جوانی شوخ و بذله گو بود با خنده گفت:" با این اطلاعات ناقصی که این دوست جدید به ما داد چطور می توانیم برای مشکلاتش چاره جویی کنیم. او چند جمله گفت و در همه آنها به "زندگی خودش" لعن و نفرین فرستاد؟!"

زن میانسالی برای همدردی با مرد مسن گفت:" من هم درست نفهمیدم مشکل او چیست! اما نتیجه نهایی که در مورد پوچی و تباهی زندگی اش گرفته را من هم در زندگی ام چندین بار احساس کرده ام. حقیقتش من هم در زندگی خودم به همین پوچی و فلاکت رسیده بودم که برای یافتن راه نجات به این جا آمدم. شما گفتید شباهتی بین زندگی او و زندگی تک تک ما وجود دارد. من این شباهت را به خوبی احساس کردم و به این دوست جدیدمان می گویم که زیاد هم غصه نخورد چون زندگی ما نیز چندان جالب نبوده است و همیشه زندگی از دست ما در حال گریز است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:30  توسط فرامرز کوثری  |